دن آرام

* رییس جمهورمون تو تلویزیون حرف میزد.من داشتم کتاب می خوندم.نوری آواز می خوند...ما برای اینکه ایران گوهری تابان شود،خون دلها خورده ایم...خون دلها خورده ایم...تلویزیون پرچم رو نشون میده و مسجد خرمشهر و چهره ی خندان سربازها...چقدر این صحنه ها نامربوط و نامتجانس اند...چقدر این شعر حالم رو بد می کنه...چقدر این سخنرانی ها اعصابم رو به هم میریزه.نمی خوام بشنوم،نمی خوام بدونم...همه چیز به طرز مسخره ای ابلهانه است.به پرچم نگاه می کنم و به خنده ها.خنده های شادی از ته دل،خنده های پیروزی.پیروزی؟ کدوم پیروزی؟ کی جواب خنده هایی که روی لبها خشکید میده؟ کی جواب دستهای دراز شده سمت اون قوطی های پر از خاکِ پوشیده با پرچم سه رنگ رو میده؟ کی جواب اشکهایی که هنوز جاریه میده؟

* شولوخف چقدر حقیقی نوشته:

خانه هایی که مردانشان بازمیگشتند سرشار از شادی و خرمی میشد اما درد گنگ و آشنای کسانی که پدر یا نزدیکان خود را برای همیشه از دست داده بودند سخت تر و بی رحمانه تر می نمود.ای بسا قزاق که پیکرشان در میدانهای جنگ به صورت اجسادی که به نوای ماتم توپها می پوسید رها شده بود. و اینک پشته های بلند گورهای همگانی از علفهای هرز پوشیده میشد و در هر بارانی که می آمد نشست میکرد و زیر برفهای بادآورد ناپدید میگشت.زنان قزاق هرچه هم سربرهنه به کوچه بروند و دست را سایبان چشم خود کنند باز انتظار بازگشت عزیزانشان هرگز پایان نخواهد یافت! هر چه هم که سیل اشک از چشمان باد کرده و رنگ باخته شان روان گردد باز اندوهشان را نخواهد شست! هر چه هم که گریه کنند باد خاور فریادشان را تا میدانهای جنگ،تا پشته های نشست کرده ی گورهای همگانی نخواهد برد...سبزه و گیاه اثر گورها را محو می کند و زمان درد و اندوه را.باد رد پای کسانی را که رفته اند لیسیده است و زمان نیز درد خونین و یاد کسانی را که بار دیگر محبوب خود را ندیده اند و هرگز نخواهند دید خواهد لیسید زیرا زندگی آدمی کوتاه است و آن یک وجب سبزه ای که مقدر است بر آن بنشینیم کوچک...تو ای زن بی نوا گریبان آخرین پیراهنت را پار کن! موهایت را که زندگی سخت و تهی از شادمانی تنک کرده است برکن،لبهایت را که گزیده ای و خون آورده ای باز گاز بگیر،دستهایت را که از کار فرسوده شده است در هم بپیچان و در آستانه ی خانه ی خالی خود بر زمین زانو بزن! خانه ات دیگر سرپرست ندارد...دیگر هیچکس شب هنگام که خسته و مانده خواهی افتاد سرت را بر سینه ی خود نخواهد فشرد و هیچکس دیگر آنچه را که او زمانی به تو می گفت بر زبان نخواهد آورد "غصه نخور،این یکی را هم پشت سر میگذاریم"...*

* چقدر آشناست سطر سطر رنجی که بر این مردم گذشته،تاریخ چه آشکار پشت سر هم تکرار میشه و ما فقط وقتی که از دور نگاهش می کنیم با خودمون میگیم راستی! همونیه که بر ما گذشت!

* چقدر دنبال یافتن اندیشه ی برتر کتابها رو زیر و رو کردم.فلسفه ی ماتریالیستی ِ نمی دونم چی چی،نوسازی جامعه از دیدگاه فلان،جهان بینی ِ ...از بین همه ی اونهایی که خوندم و نه فهمیدم و نه به یاد دارم یکی خوب تو ذهنم حک شده،نامه های تیرباران شده ها و اون جمله ی پسرک 17 ساله ی محکوم که برای مادرش نوشته بود: من هرگز بیست سال نخواهم داشت...

* کی جواب میده؟

* سردمدارانی که مردم رو سپر بلا می کنند و به جون هم میندازن،چه اونها که آگاهند و میدونن دارن چیکار می کنن و چه اونها که ابلهانه باور دارن که قراره دنیا رو نجات بدن، جنایتکارن!

* انقلاب فرانسه،انقلاب روسیه...بارها از خودم می پرسم مردم ما که تجربه ی این انقلابها رو درتاریخ خونده بودند چطور باز انقلاب کردن؟ تاریخ معلم خوبیه که همه چیز رو عین آینه جلوی روت میاره اما...امان از شاگردهای بی توجهِ خودخواهی که فکر می کنن با همه ی مردم دنیا فرق می کنن!

* " اگر ارباب بده نوکری که به اربابی رسیده باشه صد بار بدتره.افسرها بد بودند ولی سرباز ساده ای که افسر شده باشه ... دیگه همتا نداره،بدتر از آن ممکن نیست.سوادش به اندازه ی همه ست.همانقدر میدانه گاو بچرانه ولی همینکه کسی شد قدرت مستش میکنه و حاضره پوست همه را بکنه فقط برای اینکه مقام ناچیزش را حفظ بکنه"*

* جنگ،جنگ نامرد،جنگی که آدمها رو دلسنگ میکنه و برادرها رو روبه روی هم قرار میده...کی میتونه تفاوت بذاره بین آدمهایی که برای باورشون در مقابل هم ایستادن؟ آدمهایی که خالصانه برای ساختن دنیای بهتر جنگیدن اما دریغ که در هیچ زمانی جنگ چیزی رو بهتر نکرده و نمیکنه.

* ملتها فریب داده میشن.نمی فهمن!فکر میکنن می فهمن،خیلی زود فراموش می کنن و فراموش میشن...

* جناب رئیس پشت تریبون بین المللی حرف میزنه و من نمیدونم به چرندیاتش بخندم یا برای بدبختی خاک تابانی که به گند کشیده میشه گریه کنم! حالا کی جواب می خواست؟ بفرما،اینه جواب انقلاب،اینه جواب اونهمه جنگ،اینه جواب گریه هاتون بچه هایی که پدر ندارین.ما می خوایم همه ی دنیا رو ارشاد کنیم تا به راه راست بیان.عشق،محبت،دوستی،صفا...آهای الاغ عزیز حالت چطوره...خوب و خوش و سلامتی حالت چطوره...

* همه ش دروغه! حقیقتی برام نمونده که بخوام بهش ایمان بیارم.انگار هیچی برام مهم نیست.می خندم و  میگم به درک!

*من به یه چیز فکر میکنم:

هیچ ایدئولوژی،هیچ دین،هیچ مکتبی ارزش نابودی زندگی یک انسان رو نداره،حتی یکی!

 

 

*از دن آرام  ِ میخائیل شولوخف 

گمان نمی کنم تا حالا کسی بهتر از شولوخف تونسته باشه تصویری زنده و حقیقی از فاجعه ی جنگ و انقلاب خلق کنه.

 

 

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

سلام دكتر جان اول اينكه اصولا" خونسردي خودتان را حفظ كنيد. با اين اعصاب خرابي كه شما توصيف كرديد خداي ناكرده اگر يك كاردي چاقويي چيزي دستتان باشد٬ زبانم لال اگرتصادفاً همان وقت يك مريضي هم زير دستتان باشد٬ من بعيد ميدانم چيزي از اعضا و جوارح آن بنده خدا باقي بماند. بعدش هم كه حالا اين رييسجمهورمان يك حرفي زده شما چرا خودت را ناراحت ميكني؟! پرچم است ديگر باد ميزند تكان تكان ميخورد. شما مثل دن آرام باش سال نوتون مبارك از طرف يه دوست قديمي (خوشحالم كه هنوز پابرجاييد)

دخترارديبهشتی

ما خودمون دنيای خودمون و تاريخ رو می سازيم...

آذرخش

و نوری صدای ماندگار شد با این آهنگش !!!

شقایق

دوست قديمی جان خودتان را معرفی بفرماييد.ميدانيد که ما اعصاب معصاب نداريم حافظه مان درست کار نمی کند از فکر کردن زيادی هم خوشمان نمی آيد!

هومن

جنگ تنها خاطره مشترک جهان سوم است.

مجيد

چه عجب جز كوه و بيمارستان ما اينجا چيز ديگه هم ديديم درست مي شه

سلام و عرض ادب و احترام به شما پزشکان و دانشجويان پزشکي گرامي مي دونم که اکثر شما وبلاگ نويسهاي پزشکي (البته ببخشيدبنده را ولي بهتر بگم ترسوهاي روزگار)با کامنت هاي من اشنا هستيدو تا حدودي مي دونيد که بنده به جد پيگير هستم که همسر اينده ام يک پزشک باشه ولي متاسفانه هنوز کسي حاضر نشده که در اين مورد به من کمک کنه(شايد به علت ترس ياغروريا سو ظن يا ...باشه)ايکاش کسي بود به شما مي گفت که من انسان بدي نيستم و به خدا قصدم ازدواج هست نه چيز ديگه اي. خيلي ها در قسمت نظرات در وبلاگم نوشتند که دخترهاي پزشکي عاطفه ندارند و چون پزشک هستند لذا براي خانواده هاشون ارزشي قائل نيستند البته من تصميم خودم را گرفتم و اين کاملا واضح است که همه پزشکان خانم از نظر اخلاقي شبيه هم نيستند ومطمئنم کساني هستند که با مرام و با ايمان و متواضع باشند .اگرچه به مقتضاي شغلي ام و نداشتن يک معرف دچار مشکل هستم ولي همه راهي را تست مي کنم.به هر حال جوينده يابنده است. اميدوارم به لطف خدا قبل از اينکه دوره دکتري را شروع کنم به اين هدفم برسم. در پناه خداوند متعال باشيد.

هفت حرف

بسم الله عرض سلام و ادب ... وبلاگ دانشجویی "هفت حرف" با مطلبی در خصوص معرفی وبلاگ به روز است و از روز شنبه نیز شروع به کار خواهد کرد ... "هفت حرف" متشکل از هفت موضوع متنوع اندیشه ، هنری ، اقتصادی ، سیاسی ، ادبی ، اجتماعی و حقوقی است که در هفت روز هفته به صورت هر روز یک موضوع به روز می شود و از ده نویسنده برای نگارش مطالب بهره می گیرد که این جدای از هیئت تحریریه آزاد آن است ... در ضمن "هفت حرف" بخش های دیگری از جمله سرمقاله ، هفت خبر (اخبار روز سایت های دیگر) و هفت لینک (بخش پیوندهای وبلاگ) دارد که مورد اخیر نیز به صورت موضوعی مجزا و معین شده است و در صورت تمایل شما به گذاشتن لینکتان در وبلاگ ، این امر قابل بررسی می باشد... "هفت حرف" از همین ابتدا تلاش دارد تا تمامی سعی خود را برای کسب نظر تمامی علاقه مندان انجام دهد و از همین رو خواهشمند است که شما "هفت حرف" را از نظرات خویش بی بهره نگذارید ... با تشکر ... هفت حرف

دخترارديبهشتی

سلام شقايق جونننمممم پس تو موش کوچولو داری؟ آخی..اره آره نگران نباش من خواهرم ۹ سال ازم بزرگتره..ولی با هم خيلی صميمی هستيم الان..اون موقع ها همش بهم کمک می کرد اما الان رابطمون عوض شده و صميمی تر شديم..همش هم بايد با هم حرف بزنيم..فاصلمون دوره اون يه شهر ديگه است و من يه شهر ديگه ولی خب...به نظر من رابطه الانمون از بچگيمون بهتره...بوووووووس به تو و موش کوچولوت...