يزد

عصر روز پنجم مهمونهامون از تهران اومدن و نزدیک ظهر هفتم بود که دسته جمعی راه افتادیم سمت یزد.نائین که رسیدیم طوفان شروع شد،طوفان شن! غبار و شن عین یه مه غلیظ همه جا رو پوشونده بود و چشم چشم رو نمیدید.باد ماشین رو تکون میداد و حس میکردی الانه که از جا بکندش! یه تجربه ی ترسناک و جالب! سرتاسر مسیر آسمون کیپ تا کیپ ابر بود،ابرهای پشته ای خاکستری.ساعت 5 بعد از ظهر یزد بودیم.

نمی خوام طولانی بنویسم فقط جاهای دیدنی یزد: مسجد جامع،آتشکده و دخمه زرتشتی ها،رستوران ملک التجار و کهن کاشانه،موزه ی آب،زندان اسکندر (همون چال اسکندرون!) ،باغ دولت آباد که بلندترین بادگیر رو داره...

4g6732s.jpg

بابام عاشق معماری یزدی شده بود و من عاشق درهای مشبک رنگی رنگی! فکرش رو بکنین آدم صبح از خواب بیدار بشه باریکه های نور رنگارنگ از پنجره تو اتاق بتابه 06.gif

2lm6nw9.jpg

 اما به هر حال چیز زیاد قابل توجهی نداشت در مقایسه با خیلی جاها.به قول داییم یزدیها پولدارها و خان هاشون هم فقیر بوده ن مثلا همون باغ دولت آباد در مقایسه با خونه ها و باغهای کاشان هیچی نیست.ولی یزدیها آدمهای مهربون و خوبی بودن.بدجنسی هایی که بعضی جاها زیاد می بینیم اونجا ندیدیم.کویره و شهرت آدمهاش به پاکی...

با اینکه یزد شهر خیلی کوچیکیه اما بافت قدیمیش خیلی وسعت داشت.کوچه پس کوچه های سقف دار باریک و گلی که از سر تا ته هر کوچه 5 تا مسجد هست! خونه های بادگیر دار قدیمی که آدمها هنوز توش زندگی می کنن!

2hghkhz.jpg

یکی از جاهای جالبی که رفتیم موزه ی آب بود.البته خود موزه غیر از گچ بری های قشنگش چیز زیادی نداشت اما برای من همینکه عکسها و ماکت هایی از قنات و ساختمانش میدیدم جذاب بود.ابداع و ساختن قنات به نظر من یه علم و هنر فوق العاده می خواد.وقتی خشکی و گرمای کویر رو لمس کرده باشی تصور لطافت و زندگی ِ آب جاری روی خاک خشن مسحورکننده س! آب انبار با گودال عمیق و سقف گنبدی بلند تو دل کویر یه مکان مقدسه!

مکان های تاریخی یزد نه تابلوهای حسابی داشت نه کسی که بتونه آدم رو راهنمایی کنه.کسانی هم که عنوان راهنما داشتن یا چیز زیادی نمی دونستن یا غلط غولوط بلغور میکردن! بازارش ترمه های قشنگی داشت و البته سفال میبد هم معروفه و فراوون.شیرینی های یزدی هم چون خیلی خشک و شیرین ان مورد علاقه ی من نیستن.

یه جای خیلی باحالی که رفتیم زورخونه بود! تو یزد تعداد زورخونه ها زیاده و هنوز هم فعالن.دیدن مراسم زورخونه و ورزش باستانی از نزدیک خیلی جالب بود.من خیـــــــــــلی خوشم اومد 03.gif با اینکه ورزشکارهاش اکثرا آماتور بودن و زیاد هم هماهنگی نداشتن ولی باحال بود.میشد تصور کرد قدیما چه شور و حالی داشته این زورخونه ها.حیفه به خدا این چیزها از بین بره.وقتی از اونجا برگشتیم موش کوچولو یه روسری انداخته بود دور گردنش و به همه با صدای کلفت می گفت: رخصت! 21.gif

4bqj13o.jpg

همسفرهامون گل بودن،دامادهای جدید شون واقعا به عروسهای گلمون میان.آدم اینها رو میبینه به زندگی امیدوار میشه.زوجهای زیادی رو ندیده م که واقعا به هم با تمام وجود احترام بذارن و خوشبختی شون رو حس کنم.تو این مدت اینقدر اینا به هم عزیزم و جونم گفتن که من داشتم دپرس میشدم! کم مونده بود بشینم اون وسط بگم منم شوهر می خوام 04.gif

اون آرامشی که خانم ز روز اول با حرفهاش بهم داد حالم رو خوب کرد.من یه جمله ی کوتاه گفتم اما اون تا تهش رو رفت.گفت باید ببخشی آدمها رو برای اینکه مثل تو نیستن،برای اینکه اونی که تو می خوای نیستن و خودت رو هم ببخش به خاطر اشتباهاتی که ناگزیره هر انسانی از انجام دادنش...همونطور که فکر کرده بودم گفت که راه سومی هم هست و هر پیش آمدی تو زندگی میتونه باعث رشد بشه.باید درس گرفت و رشد کرد...خودم این پروسه رو طی کرده بودم اما شنیدنش از زبون کسی که علمش در همین زمینه س مطمئن و آرومم کرد.و چیزهایی گفت که هیچوقت بهش فکر نکرده بودم،که تو چیزی کم نداری پس حق داری برای خودت چیزهای خوب بخوای...این "حق" برام حرف تازه ای بود.من هیچوقت به خودم حق نمیدم،همیشه خودم رو در قبال دیگران مسوول میدونم شاید بیش از حد بدون اینکه برای خودم حقی قائل باشم و این مثل یه بار رو دوشم سنگینی میکنه.می خوام از این به بعد بیشتر خودم رو دوست داشته باشم و خوب باشم تا حق داشته باشم این "حق" رو به خودم بدم 25.gif

مرسی آقا و خانم ز،مرسی غزاله ،مرسی همنامی...مرسی بهترین دوستهای دنیا 08.gif

صبح روز دهم برگشتیم.سر راه میبد بود و قلعه ی ..(اسمش یادم رفت)بعد اردکان،پیر سبز چک چک هم تا بالاش رفتیم اما در پرستشگاه بسته بود.بعد هم اومدیم سمت اصفهان که از گردنه ی ملا احمد همه ش مه بود و بارون درشت و برف و تگرگ! وقتی به اصفهان رسیدیم با خودم گفتم واقعا اصفهان مثل بهشته! کلا یزد ارزش یکبار دیدن رو داره ولی اصفهان یه چیز دیگه س!

الان هم که می بینین خونه م.دو روز فقط می خوام بخوابم و رمان بخونم ،سیزده به در هم بیمارستان کشیکم.اولین کشیک سال جدید 06.gif

 

پ.ن. به آخر مطلب قبلی چند تا عکس و توضیحات اضافه کردم.اون موقع زیاد فرصت نداشتم منم نامردی نکرده بودم و فقط غرغرهام رو نوشته بودم.اگر دوست داشتین ببینین.specially for آفتابگردون عزیزم که عکس خواسته بود 49.gif

 

/ 7 نظر / 40 بازدید
Ng

salaam,bebakhshid az commente bi rabt baraie poste be in khoshgeli,khaastam javabet ro bedam ke ba'le ;) va MERCI :D

نورا

اِ ه ! چه جالب شقايق جان . من هم يزد بودم منتها من ششم برگشتم. حيف ! و حيف که اين همه جا رفتيد روی پشت بوم ميدون مير چخماق ( ميرچماق) نرفتيد . ماشا ا... تو هم که کوه نورد و اين حرفا . ببا نظرت راجع به شيرينی هم خيلی موافقم . خيلی شيرينه اما ميون همشون نون منقا يه چيز ديگه است اما جالب اين جاست خود يزدی ها خودشونو خفه ميکنن با شيرينی يزدی

Elham D

سلام شقايق جون! ببين اينهمه جاهای خوب خوب رفتی٬ کلی آب و هوا عوض کردی ديگه اميدوارم OK شده باشی. دلم می خواد هميشه شاد ببينمت٬ مبادا روحيه پاک و لطيف و حساستو به خاطر چيزهاي از اين قبيل ناراحت کنی. اصلا خودتو ملامت نکن که چرا اين وسط شما احساسی برخورد کردی! کسی که احساس قوی داره٬ فردا مادر مهربونی می شه٬ همسر حمايتگری می شه و توی پستی- بلندی زندگی سنگ صبور میشه. به نظر من اونی که احساس نداره٬ باید نگران باشه و خودشو ملامت کنه... این نعمتیه که خدا فقط به انسان بخشیده... حال خودتو درک کن٬ به صدای کودک دلت گوش کن و دستشو بگير- همراهش باش! مرحله ای داره- اميدوارم به خوبی و سلامتی سپری بشه.

Elham D

تشکر می کنم از عکسای قشنگت٬ هميشه که به سفر می رفتی سوغاتی ماها رو فراموش نمی کردی٬ حالا ايندفعه عيديمون رو دير قبول می کنيم... راستی عکسا قشنگ و عالی بود٬ فقط گلشون کم بود٬ خانوم الان اونجا فصل گل شقايقه٬ پس کوووو؟ برم دیگه روم زیاد شده میرفتیم.. و درختان چه بلند... و تماشا چه وسیع. راهی بود از ما تا گلها مرگی در دامنه ها... ابری بر سر کوه... مرغان لب زیست می خواندیم : بی تو دری بودم به برون و نگاهی به کران و صدایی به کویر می رفتیم... خاک از ما می ترسید... و زمان بر سر ما می بارید خندیدیم : ورطه پرید از خواب و نهان ها آوایی افشاندند ما خاموش و بیابان نگران... و افق یک رشته نگاه. بنشستیم... تو چشمت پر نور... من دستم پر تنهایی و زمین ها پر خواب خوابیدیم... میگویند : دستی در خواب

ساعی

سلام دوست من. سال نو مبارک. اومده بودی یزد؟ توصیف جالبی از یزد داشتی یکم زیاد خوب گفتی. من بیچاره اینجا اسیر شدم وبلاگت خوبه

علی

با کسب اجازه از صاحب وبلاگ حاضر بنام خداوند جان آفرين سلام به دوستان گرامي من علاقه اي وافري دارم که همسر آينده ام يک پزشک باشه. لذا بيوگرافي خودم را در اين وبلاگ(وکاملترش را در وبلاگ خودم) آوردم. شايد يک پزشک دوست داشته باشه با بنده ازدواج کنه ويا یه پزشک بعنوان يک دوست در اين مورد به من کمک کنه. نام:علي تاريخ تولد:1358 والدين:پدر(يه کارگر زحمتکش)-مادر(خانه دار) مدرک تحصيلي :فوق ليسانس مهندسي از دانشگاه صنعتي اصفهان(فعلا)- شروع دوره Phd درسال 2008 شغل: کارشناس ارشد واحد تحقيقات(R&D)... وضعيت سربازي: خدمت کرده وضعيت مالي: خيلي خوب.(خدا را شکر) محل سکونت:اصفهان دين:اسلام اما مشخصات همسر مورد علاقه ام: 1-متدين 2-خوش اخلاق 4-متولد(1362-1359) 5-پزشک يا دانشجوي پزشکي دانشگاههاي اصفهان, تهران یا شيراز 5-دوست داشته باشه که در اصفهان زندگي کنه. 6-عاشق خدمت به خلق خدا با آرزوي سلامتي وزندگي توام با موفقيت براي شما پزشکان عزيز وبا عرض معذرت از مالک وب حاضر.