بشمااااااااار یک!...

عجب کشیکی بود این کشیک روز یکشنبه بیست و سوم! از صبح توی بیمارستان کتک کاری بود و فحش و فحش کاری! نمی دونم چرا روز تعطیلی هر چی مریض آنرمال با همراه روانی بود تالاپی افتاد تو اورژانس ما! یه دختره س که چند روزه پاتوقش شده بیمارستان ما.هر شب یه جا وسط بیشه و خیابون نعشش رو پیدا می کنن و اورژانس شهر میردش برای ما! شب اول(جمعه)که هر چی زنگ زدن خونه شون که بیاین دخترتون اینجاس گفتن به جهنم بذارین بمیره ما دختری که از خونه میره بیرون و نصف شب معلوم نیست کجاست نمی خوایم! بعد که اومدن دنبالش کاش نیومده بودن! یه خانواده که همه از دم دیوونه ن! تازه مدعی شدن که شما دختر ما رو مریض کردین و هر چی از دهنشون در اومد به هر کی تونستن گفتن.فحش های بد بد 13.gif دختره تشنج می کرد،سرم رو از تو دستش می کشید،همه جا رو خونین مالین کرده بود،خودش رو می کوبید تو در و دیوار، مادره خودش رو مینداخت تو بغل اینترن های پسر،بعد تهدید میکرد شکایت می کنه! خواهره فحش میداد بعد پست هاشون رو عوض میکردن.آخرش از نیرو انتظامی دو تا پلیس خانوم اومدن تا تونستن اینا رو جمع کنن! دوباره یکشنبه هم دختره رو از تو خیابون، اورژانس شهر آورد و باز همون بساط! از اون طرف یه آقایی با قیافه ی خفن،پیرهن مشکی و یه عالمه ریش و چفیه و دو تا عصا زیر بغل(انگار گفته بودن جانبازه!) اومده بود با تمام فک و فامیلش از همون اول که رسیدن موتورش رو گذاشت صاف جلوی برانکاردها همونجا که آمبولانس وایمسه.بهش که گفتن برش دار شروع کرد به فحش دادن و عربده کشیدن! من دیگه وای نسادم.رفتم سراغ کارهام و اومدم برم اتاق پانسمان پیش سمیه که دیدم یهو دنیا کن فیکون شد! همون آقاهه با پسرش افتاده بودن به جون نگهبان دم در و تا خورد زدنش بیچاره رو! این وسط هم حرفهای زیبایی رد و بدل شد که ما مثالش رو تو عمرمون نشنیده بودیم 32.gif

 

 از قبلش کلی با سمیه برای اونروز نقشه کشیده بودیم چون تنها کشیک این ماه بود که با هم بودیم اونم روز تعطیل(شهادت حضرت علی) می خواستیم با هم باشیم برای همین تقسیم نکردیم و هر جا اینترن وارد رو خواستن دوتایی با هم رفتیم.فقط چند بارش دو نفرمون رو همزمان خواستن.یه بار رفتیم سوند بزنیم روشنک هم گفت باهاتون میام که یاد بگیرم.روشنک اینترن روانه و اینترن روان غیر از اینکه گاهی با مریض اعزام بشه فارابی کار خاص دیگه ای نداره.رفتیم بالا سر مریض،یه خانومی بود که یهویی در عرض چند روز دچار آکرو سیانوز و نکروز شده بود و پیشرفت کرده بود.(یعنی از نوک هر چهار تا دست و پاش شروع کرده بود به سیاه شدن و بالا میومد) یه چیز عجیب غریبی بود! مثل یه جسدی که چند روز مونده باشه اما زنده بود 31.gif (احتمالا علتش کاهش اوت پوت قلبیش بود،نفهمیدیم مشاوره ی عروقش نتیجه ش چی شد)

از 4 بعد از ظهر نوبت پسرها بود اما هی زنگ زدن پاویون که اینترن دختر می خوایم! این شد که ما همه ش در حال بدو بدو بودیم.افطار هم یه حلیم بادمجونی بود که به قول آقای عشقی توش بزوار(مو) بود! بعدش سمیه حس علم دوستیش گل کرد که بیا بریم پرونده ی مریض های بخش داخلی رو بخونیم در موردشون بحث کنیم! من اصولا وقتی چند ساعت پشت سر هم با سمیه میرم و میام دپرس میشم از بس این بشر مشتاق تحصیل علم و جویای دانش و با سواد و با حافظه س! آدم دچار خود هیچی بلد نبودگی بینی میشه 22.gif رفتیم داخلی مردان 12 تایی پرونده خوندیم و برگشتیم پاویون(ساعت حدود 11 شب بود)با بچه ها تصمیم گرفتیم مرغ هایی که از سحری مونده بود گرم کنیم بخوریم که اینترن روان رو خواستن.مرغ ها در حال جلز ولز بود که روشنک زنگ زد گفت بیا اینجا گفتن واسه این مریضه NG بذارم من بلد نیستم.رفتم بالا.مریضه NG  نمی خواست اما زنگ زدیم این در و اون در که اردر بذاریم براش و کلی طول کشید که سمیه زنگ زد که کجایین ما شام ها رو خوردیم.بدو بدو برگشتیم پاویون.هنوز بند کفشم رو باز نکرده بودم که تلفن زنگ زد: زینگ زینگ اینترن وارد! گفتن یه مریضه داخلی مردان GIB (خونریزی گوارشی) داره بیاین.گفتیم این یکی دیگه NG می خواد.روشنک گفت منم باهاتون میام یاد بگیرم.روشنک دختر گلیه.خیلی هم ظریف و حساس و کوچولو.پرستار بخش اعصاب همچین با حیرت ازش می پرسید شما چند سالتونه؟! همسن منه اما اصلا بهش نمیاد.

توی راه کلی با هم خندیدیم.گفتیم نه به اون موقع که باید شصت بار زنگ بزنن که یکی با منت بره نه به حالا که سه تایی با هم راه افتادیم! (البته اونایی که با منت میرن هفتاد و هشتی هان نه ما.مام ایشالا سال دیگه...) خلاصه رسیدیم داخلی مردان که چشمتون روز بد نبینه! مریض یه کیس ِ CRF بود که با ملنا اومده بود.حالا پشت سر هم عربده می کشید و خون بالا میاورد.خون ها! سفید شده بود و یخ کرده بود،نبض ها فیلی فرم...داشتیم سرم میذاشتیم که همراهش گفت از پایین هم خون دفع می کنه.گفتم ببینم! پتو رو زدم کنار...معععععععع...روی تخت خون قُل قُل میزد! سمیه دستکش دست کرد که NG بذاره و من دویدم زنگ زدم به دکتر! اردر رو گرفتم و برگشتم که دیدم باز مریض داد میزنه "الان می میـــــــــــــرم..." "نکــــــــــــــــــن" و نمیذاره سمیه NG رو بذاره.پشت سر هم خون بالا میاورد.NG رو گرفتم و زدم.(سمیه دلش نمیاد با مریض اگرسیو برخورد کنه اما من دلم میاد! اصلا دل نیومدن نداره! کاری که باید بشه،باید بشه! مریض که تو اون حال حالیش نیست چی براش خوبه!)خون بود که میومد! دیگه یه داد اون میزد که" دارم میمیــــــــــرم" یه داد من که "نترس نمی میری!" یه صداهای وحشتناکی از گلوش میومد.پرستاره رفته بود دنبال اینکه خون رو درخواست کنه و... ما تنها موندیم.بقیه ی مریض های اتاق هم از ترسشون فرار کردن! ما مونده بودیم که خدایا چی کار کنیم! مریض هم سریع افت می کرد.سرم فری میرفت ولی یکی کمش بود.اونم هی دستش رو میاورد بالا همینم نمیذاشت بره.سعی کردیم آرومش کنیم...پرستاره باز اومد رگ دوم رو بگیره اما وضع خیلی بد بود، گفت برم کد بزنم! سمیه از اینور می گفت الان می میره! روشنک از اونور ازم می پرسید NG رو چه جوری اندازه میزنن؟! بنده خدا هنوز نفهمیده بود اوضاع چه جوریه! مریض در عرض چند دقیقه قشنگ جلوی چشممون خالی شد از خون! نبض هاش محو شد و آپنه کرد! حالا ما اینترن های ماه یکی ِ CPR ندیده،تنهایی بالای سرش! ماساژ دادم. دنده هاش زیر دستام قرچ قرچ خُرد شد...تا تیم احیا بیاد و Intubation و بقیه ی کارها...مانیتور هیچی نداشت.سمیه گفت آسیستوله! روشنک همین جوری هاج و واج مونده بود.از من پرسید چیه؟ گفتم آسیستوله! _ یعنی چی!؟ _ یعنی قلبش نمیزنه! _ 13.gif _ 22.gif _ مرد؟ _ آره دیگه! _ مـــــــــــــرررررررد؟ _ آره دیگهههههههه!

ختم احیا اعلام شد و خسته نباشید،خسته نباشید...رفتیم که گزارش بنویسیم.گفتم روشنک عجب کیسی رو اومدی! گفت من میرم پاویون...

پزشک مسوول احیا که برای گزارشش ازمون ساعتها رو پرسید تازه فهمیدیم کل این ماجرا نیم ساعت هم طول نکشید.یعنی در عرض نیم ساعت آدمی که هشیار ِ هشیار بود و حرف میزد اینجوری مرد! حتی به تزریق خون هم نرسید با اینکه خون رزرو شده براش آماده بود.نمی دونم چرا اون شب توی بخش فقط یه پرستار بود؟ ما یه دستکش هم که می خواستیم باید بدو بدو میرفتیم تریتمنت و استیشن رو می گشتیم! گرچه فرق زیادی هم نمی کرد و نمیشد برای اون مریض که end stage ِ کلیه هم بود کاری کرد...

گزارش رو که می نوشتم سمیه گفت "نامرد... گفت برام NG نذارین من نذاشتم اما توی دلسنگ گذاشتی!  " نمی دونم والا من اسم اینو نامردی نمیذارم! اصلا از این خصوصیت خودم خوشم میاد که مواقع استرس اصلا آژیته نمیشم.گاهی بعدا که فکر می کنم از درجه ی خونسردی خودم تعجب میکنم.اقلا تو این یه مورد پروگنوزم خوبه!

وقتی داشتیم از بخش میرفتیم بیرون مریشه رو کفن می کردن! چقـــــــــــــــدر فاصله ی مرگ و زندگی کمه...

رسیدیم پاویون،رفتم تو rest آروم پرسیدم روشنک کجاس؟ صداش اومد که اینجام.رفتم پیشش گفتم خوبی؟ گفت آره اما خیلی گریه کردم! (آخییییییییییی 25.gif) ای بابا غصه نخور،همه ی آدما می میرن دیگه! _تو دیده بودی؟ _ نه والا منم اولیش بود! دیگه بهش فکر نکنیا! شب به خیر ( مرده دیده بودم،مردن هم دیده بودم ولی این اولیش بود که زیر دستم مرد)

 

بعد اومدم بیرون،ساعت از 2 گذشته بود،سمیه رفت بخوابه منم واسه خودم مرغ گرم کردم.

 

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کسری

سلام بر حليم بادمجووووووووووووون

ابراهیم

سلام نظرت چیه که خدا یه همچین مرگی قسمت خودت کنه؟

کوروش

يادش به خير من هم از خونسردی زياد گاهی از اون لبه پشت بام پرت میشدم! .... خیلی قشنگ و خوب لحظه ها رو نوشته بودی کلی ياد جوونيهامون افتاديم. موفق باشی (:

نوشين۱۷

واااای چقدر گانگستری شده اين اورژانستون !!! راستی عيدت مبارک

bi-naam

ah ah haalam be ham khord az in tarze raftaaret ba marizi ke sakhttarin lahzehaye zendegisho dare migzaroone...in be khoonsardi rabti nadare...az tosif kardanet be nazar miad moteassefane empathy nadari...hamishe nemishe jeloye marg ro gereft vali vaghean jaye ta'assof dare ke personnele bimarestan na tanha natoonestan asayeshe yek ensan ro mogheye marg faraham konan balke kasi ke balasaresh boode miad va "be zibayi" hamchin majaraye talkhi ro tu weblogesh minevise ta doostash bekhoonan va shoja'at va maharatesho tahsin konan...well, moeassefam vali man chizi joz ranjo azabe yek ensan dar hale margi dardnak tu in majaraa nadidam...motmaenan agar khodet ya azizanet hamchin halati ro tajrobe mikardin behtar darkesh mikardi

شقایق

دوست محترم بی نام: از صحبت هاتون پيداست که هيچی در مورد پزشکی پزشک بيمارستان محيطش و بيمارها نمی دونين.من اگه جای شما بودم ترجيح ميدادم درباره ی چيزی که اينقدر راجع بهش بی اطلاعم اظهار نظر نکنم.قضاوت از روی تصورات خيالی و احساسات محض اصلا صحيح نيست.مطمئن باشيد من و دوستانم خيلی بيش از شما هم به وظايفمون واقفيم و هم ميدونيم در مواقع لزوم چه جوری برخورد کنيم

bi-naam

Omidvaram hamintor bashe ke migid...man ba inke hanooz dar marhaleye pre-clerkship hastam, vali 2 sal be onvane volunteer kenare marizha va pezeshk-ha dar bakhsh-haye mokhtalefe bimarestan kar kardam va benabarin kheily bishtar az inke shoma tasavoresho bokoni ba in reshte va mohit va ravaabete pezeshko bimar ashena hastam. Shayad vaziyate bimarestanhaye Irane ke bahash ashnayi nadaram. Jayi ke man hastam joone adama kheily bishtar az in harfaa arzesh dare. Beharhal man kari be systeme Iran nadaram va fekr ham nemikonam dashtane background e pezeshki baraye dark kardane nokteye man lazem bashe. Manzoore man az commentam in bood ke ghesmati az poste ghablie shoma be nazare man unprofessional va shayad beshe goft unethical bood.

bi-naam

Darzemn, say konid bejaye doostanetoon harf nazanid. Agar doost dashtan khodeshoon mitoonan ezhare nazar konan. Harchand az commentaye baziashoon maloome ke in majara barashoon khandedar va ziba boode, motmaenam ke barkhorde aggressive va daad zadan sare marizi ke midoone dare mimire technique e hamashoon nist. Ettefaghan 2-3 ta az linkaye shoma ke man morattab beheshoon sar mizanam az neveshtehashoon kheily adama va doctoraye sensitive va nazanini be nazar miresan. Manzooram in nist ke shoma intor nistid. Man shomaro faghat ba weblogetoon mishnasam ke age doosesh nadasham sar nemizadam. Reaction e man be in poste akhari bood ke halamo gereft. Kharej az in mohtavaa man nemitoonam va nemikham ke darbareye character e shoma ghezavat konam.

شقایق

دوست بی نام: قسمتی از حرف هاتون رو قبول دارم و قسمتی رو نه که اون رو هم باز به نا آشنايی شما با فضا و محيطی که ما توش به سر می بريم نسبت ميدم و قسمتی رو به نقصی که مسلما در نوشته ی خودم بوده.مطمئن باشيد من همه چيز رو نمی تونم و نمی خوام که بنويسم ولی چون اين مساله برام خيلی مهمه و نکته ای که شما بهش اشاره کرده اين يکی از دغدغه های فکريم هست حتما يه پست در موردش خواهم نوشت.خواهش می کنم منتظر بمونيد و بهم فرصت بدين تا سر فرصت بنويسم.به هر حال از اينکه نظرتون رو گفتين و باعث شدين به فکر بيوفتم تا یادم بیاد يه سری چيزها که برای خودم حل شده هستن برای بقيه ممکنه سوال برانگيز باشن ممنونم

طبيب

اوليش بوده اميدوارم آخريش نباشه!!