عشق

سرم درد می کنه.خیلی! امروز دکتر رادی که رفت تو اتاق پرونده نویسی توی اتاق عمل نشستم و هی اشک ریختم! هی دکتر خلیل پور دلداریم داد هی من گریه کردم...خیلی دلم سوخت! واقعا دلم رو سوزوند...گفتم آخه آقای دکتر مگه ما چی کار کردیم؟ میگه رفتین پاویون! میگم یعنی واقعا شما حرف ما رو باور نمی کنین؟ به خاطر یه کلمه حرف این دانشجو که از خودش در آورده؟ دکتر آخه ما کجا کم گذاشتیم؟ میگه مگه صد دفعه نگفتم مریضی که میاد اتاق عمل پرونده ش کامل باشه؟ حواستون بود این یک گرم سفازولینش رو گرفته؟؟؟!!! جواب ندادم! نمی دونستم مسوول کم کاری پرستارها هم ماییم! میگه من دیشب یه فتق استرانگوله داشتم شما که هر سه تاتون کشیک بودین کجا بودین؟ جواب ندادم! نمی دونستم شبها هم که کشیکیم تو اون بدوبدوی اورژانس و زنگهای وقت و بی وقت بخش های رنگ و وارنگ باید حواسمون باشه اتندمون که اتفاقا آنکاله کی میاد مریض هاش رو ویزیت کنه و راه بیوفتیم دنبالش! اصلا چه ربطی داره؟ میگم آقای دکتر ما کار بدی نکردیم اما دلمون هم نمی خواد شما از دستمون ناراحت باشین اما انگار برای اون هیچ مهم نیست که اینجوری ما رو ناراحت کنه و...رفت بدون اینکه جوابم رو بده.دکتر خلیل پور بیهوشی هی مهربون نگاه کرد گفت نترس بابا هیچ کاری نمی کنه! این دکتر همین جوره.امروز هم از صبح حال همه رو گرفت! دست خودم نبود یهو اشکام ریخت پایین...برام مهم نبود دکتر کاری بکنه یا نه! برام مهم نبود نمره م کم بشه یا حتی تجدید دوره بشم.یهویی همه ی چیزایی که این مدت رو دلم سنگین شده بود سر باز کرد.با خودم فکر می کردم کجای دنیا آخه با یه اینترن،یه دانشجو،به خاطر حرف الکی ِ یه آدم نفهم اینجور برخورد می کنن؟ چرا آخه؟ چرا من باید چوب همه  ی این ندونم کاریها رو بخورم؟ چرا اصلا من باید از همه بخورم؟ از بیمار بر گرفته تا بهورز و پرستار تا دانشجوی سال پایین و حتی اتند از همه باید زور بشنوم؟ چون پررو نیستم؟ چون یاد گرفته م با همه محترمانه برخورد کنم؟ چون راضی ام خودم ناراحتی بکشم اما کسی رو ناراحت نکنم؟ چون من به کسی زور نمی گم؟ آخه چرا؟

من هیچی نگفتم اما دکتر خلیل پور خودش فهمید.گفت حالا که هیچی نیست تازه بعدا که بری تو کار می فهمی دوره ی دانشجوییت چقدر محترم بودی! راست می گفت! تازه داغ دلم تازه شد...من هیچوقت تو دوره تحصیلم سر چیزی گریه نکرده بودم اما این بار واقعا دلم سوخت...برای خودم که روز قبل ناهار نخورده بودم،که شامم یه سیخ کباب(به قول بچه ها تسمه!) با دو پر لبو و مقداری نون خشک بود.که بعد از سه ماه هنوز توی پاویون صبحانه نخورده م! ...امروز به مهناز می گفتم ببین چقدر بدبخت شده ایم که حالا دغدغه ی اصلی زندگیمون شده غذا! گفت آره دیگه وقتی همین نیازهای اولیه ی آدم تامین نمیشه...! دلم سوخت که بعد از یه شب تا صبح بیداری بدو بدو توی بخش دنبال شرح حال گرفتن و بعد از 7 صبح یه لنگه پا وایسادیم تو اورژانس تا 9 و نیم که استاد بیاد ...برای اینکه وقتی رفتم به ساب چیف محترم جراحی گفتم من فلان روز و فلان روز در ماه آینده نمی تونم کشیک وایسم خواهش می کنم برام تو برنامه کشیک نذارین برگشته با اون لحن!!! میگه وای خانوم دکتر من دیگه هیچچچچچ خواهشی رو نمی پذیرم! وقتی به قول فرزانه خودمون هم به همدیگه رحم نمی کنیم! یعنی اینقدر دور از ذهنه کسی که داره مفت و مجانی شب و روز تو این بیمارستان حمالی میکنه زمان دو تا از کشیک هاش رو تعیین کنه؟(که هر روزی می خوای بذار فقط این دو روز نه!؟؟)

چرا اینجوریه؟ چرا هر کس زبونش چرب و نرم تره باید نمره هاش بهتر بشه و همه جا کارش بهتر پیش بره؟ چرا اونی که بیشتر از همه خودش رو می گیره بقیه هم بیشتر بهش احترام میذارن؟ چرا فروتنی آدم ها رو به حساب نفهمی شون میذارن؟ چرا اون دانشجوئه دروغ گفت؟ چرا بعدش اون دروغ بزرگتر رو گفت!!!! و چرا من هنوز هم که هنوزه در مقابل اینجور آدمها اینقدر بی سلاحم؟ چرا زبونم بسته میشه و هیچی نمیگم و با خودم فکر میکنم ارزشش رو نداره یا من که نباید مثل اونا بشم؟

از دست خودم عصبانی ام! تقصیر خودمه که اینقدر کوتاه اومدم.اگر همون روز که معطلم کردن توی راهرو که با دوستاشون حرف بزنن عوض اینکه وایسم ملتمسانه بهشون بگم تو رو خدا بیاین بریم کنفرانس بدین! میرفتم گزارششون رو به دکتر میدادم اینجوری نمی شد که حالا پای خودمونم گیر بشه.از همون روز اول که دیدم اونقدر دو در و بی تربیتن باید سفت می گرفتم نه که هی باهاشون راه بیام...بگذریم...به درک! اینا هیچ کدوم مهم نیست.من اون لحظه به چیزای دیگه ای فکر می کردم...

دکتر رحیمی رو دوست دارم.وقتی موقع کار کردن می بینمش عشق می کنم! وقتی از رشته ش حرف میزنه،وقتی مریض ها رو معاینه می کنه...همه،همه جوره قبولش دارن،عمل های تمیز با اسکار دو سانتی متری،مریض هاش که فقط چند ساعت بعد از عمل بدون درد و ناراحتی مرخص میشن...وقتی اونجوری با ذوق و شوق همه چیز رو اونقدر قشنگ توضیح میده که حس می کنی دیگه هیچوقت فراموش نمی کنی.وقتی اینهمه راه روز تعطیلش پامیشه میاد بیمارستان که برای دانشجوهاش کلاس بذاره و تا می فهمه خسته هستن لپ تاپش رو جمع می کنه و میگه حالا نه! بذاریمش برای یه وقتی که خسته نباشین،هر وقت شما بگین من میام! آخه شما باید این چیزا رو یاد بگیرین! هیچ وقت اینقدر احترام از طرف یه استاد ندیده بودم...اونهمه صبر و حوصله ش،سوادش،تبحرش،علاقه ش و مهمتر از همه اخلاقش...

اون شب که ازش پرسیدم جراحی خوبه؟ گفت جراحی زندگی آدم رو نابود می کنه اما من اگه باز می خواستم انتخاب کنم حتما میومدم جراحی...اونوقت بود که با خودم فکر کردم نهایت آرزوی من اینه که یه روز مثل دکتر رحیمی بشم...

اون روز عصر توی درمانگاه خسته بود.هی خمیازه می کشید.خواب ِ خواب بود! تمام صبح توی اتاق عمل بود و عصر هم درمانگاه.گفتیم خسته این دکتر! گفت آره از 3 نصف شب بیدارم.آخه گندش بزنن این اینترنت رو با این سرعتش! یه سایتی هست که جراحی های روز آمریکا رو live پخش می کنه.خیلی جالبه! برای اینکه ببینم مجبورم نصف شب برم تو اینترنت.وسطش هم هی قطع میشه ولی نمی دونین چقدر جالبه.میدونستین تو آمریکا الان برای فلان عمل...و شروع کرد با ذوق و شوق برامون تعریف کردن...وسط حرفش یهو مکث کرد.میدونین چی گفت؟ گفت: بچه ها ما خیلی بدبختیما! ...

آره ما خیلی بدبختیم.اینقدر که تو،استاد عزیز من،باید از این یه ذره ساعت استراحتت بزنی تا بتونی چند دقیقه فیلم جراحی رو که دوست داری ببینی...یعنی تو ،تویی که اینهمه با ارزشی،اینجا هیچی حساب نمیشی...من دیگه چه انتظاری دارم

شاید بگین این عشقه ...آره عشقه اما چرا باید اینهمه زجر توش باشه؟

***

بگذریم! برم یه ذره فکر کنم ببینم چه جوری این گندی که امروز زده شد رو فردا جمعش کنم32.gif

/ 8 نظر / 6 بازدید
سورنا

سلام:) شقايق جونم همه ما اين لحظه ها رو تجربه کرديم غصه نخور دخترم بخش های جراحی متاسفانه خيلی استرس الکی به آدم وارد ميکنن...از رزيدنت گرفته تا خود مريضش...اما اينکه تو فقط در مقابل اينهمه بی مهری اشکات سرازير شد رو قدر بدون...وقتی جامعه انقدر مزخرفه از خودت خرده نگير که انقدر پاک و بی آلايشی...بذار سيستم بيخود و مزخرفشون همونطوری بمونه...اشک بريز اما خودت باش عزيز دلم

یاس

شقايق جون منم مثل توام اما هميشه سعی ميکنم با ملايمت و وقار تا اونجا که بشه همه ی همه ی همه ی حرفهام و قشنگ بزنم بعدشم يک لبخند هم من حرفم و زدم هم محترمانه بوده بايد تا ميشه حق و گرفت نه داد . ما خيلی پس رفت کرديم اما خودمون بايد دوباره خودمونو ببريم بالا چاره ای نيست . موفق باشی فردا

رضا

شقايق جان يادته اون موقعهايی که من از سيستم مينوشتم و گله ميکردم. شايد اون موقع حتی برای خودت هم خيلی از اين تجربه ها قابل درک نبود الان اما مطئنم که با گوشت و پوستت داری لمس ميکنی هم نارسايی ها تبعيضها و بی احتراميها... و اين حسيه که آدمهای معممولی هيچوقت نميفهمن . بايد پزشک باشی و تو اين سيستم کار کنی تا عمق فاجعه رو درک کنی :) به هر حال ميگذره سختيها و مطمئن باش همه سختيها و همه گريه ها رو بعدا با نوستالژی بهشون نگاه ميکنی .:)‌خسته نباشی

آرزو

که عشق آسان نمود اول،ولی افتاد مشکل ها!!! حافظا! منم دوست می دارم يه روز مثل تو و دکتر رحيمی با هم باشم!

سوده

شقايق جان اصلا گريه کردن انگار جز لاينفک دوران اينترنيه.خيلی سختيها داره پزشکی!به خصوص برای اونايی که مثل تو وجدان بيداری دارن.اما يه لذتهای خاصی هم داره که هيچ رشته ديگه ای اينو نداره >اونم وقتيه که نتيجه زحماتتو رو يه مريض ببينی تمام خستگيات درمياد

اروس

شقایق عزیززززز! می فهمم چی می گی! من که در طول اينترنی مثل این مورد تو چند تا دعوای سرخپوستی کردم که هنوز که هنوزه همه هم بخشی ها ياد می کنن ازش! جماعت حساب کار خودشن رو کردن و دیگه ژا رو دمم نذاشتن!:))) ادم کم کم ياد می گيره چه طور تو اين سيستم که به نطر من احمقانه و بی خود گليم خودش رو از اب بيرون بکشه- من تا اخر اين هفته بيمارستان می رم! فکرش رو بکن روی نحس اين سيستم مسخره رو ديگه نمی بینمممم! می دونی چه حسی دارم؟! - فکر کن ببين چه کار می تونستی بکنی که اين قضيه پيش نياد يا تو مقصر شناخته نشی یا چه طور می تونستی از خودت دفاع کنی؟

يه اينترن بازنشسته

شقايق جان کاملاْ درکت می کنم !‌می فهمم چه حسی داره بعد از همه سختيها يه همچين برخوردی. يادم می آد وقتی تمام روز و شب و تعطيل و غير تعطيلم شده بود يه بخشی و صبح از ۷ می رسيدم و ۴ می رفتم خونه ُ‌و اتند محترمی اومد و سر هيچ از دانشجو گرفته تا رزيدنت همه را تجديد دوره کرد ُ‌ کارد می زدن خونمون در نمی آمد ُ‌اما ياد گرفتم که اگر اين سختيها نباشه ؛ خيلی چيزها همه بی معنی می شند. اما يه چيزی را بگم منی که تجربه هر دو طرف را دارم ؛ می گم خيلی شما خوشبختين !‌ البته بگم ما هم همين قضيه رو که می گی با دکتر شهپريان داشتيم که اونهم همينو می گفت و من در اون زمان موافق بودم اما حالا که می بينم ....................... آدمايی مثل دکتر رحيمی و دکتر صراف زادگان و دکتر شهپريان و ..... اينجا پيدا نمی شن و اگر هم بشن هيچکس هيچکس قدرشون را نميدونه ؛‌حداقل اونجا آدم هايی مثل تو پيدا می شن که قدر اينها را بدونن. موفق باشين همگی و اميدوارم دانشگاه اصفهان يه روزی سر عقل بياد و قدر بهترين اينترنهاش را بدونه چون مطمئنم کم پيدا می شن انترنهايی اينطوری .

زن زمانه

نه خسته! (لرها به خسته نباشيد می گن) البته من جنوبی هستم. بی خيال شو بابا!