آخرين کشيک اورژانس

* پسر کوچولو روی تخت اورژانس خوابیده بود.بهش گفتم چی شدی آقا کوچولو؟ لبهاش رو ورچید و گفت:عیبم زخ شده! 24.gif(ترومای بیضه و پارگی اسکروتوم!)

* راستش یه هفته خواب این کشیک گروه B آخری رو میدیدم! فکر نمی کردم زنده بمونم! قبلنا چقدر کشیک میدادیم عین خیالمون هم نبود،توی این یک ماه اورژانس اما گاهی احساس می کردم ته کشیده م! توی اورژانس کار بدنی زیاده،اونقدری که گاهی مغز قفل می کنه،خستگی و بی خوابی هست اما اونی که بیش از همه آدم رو داغون می کنه درگیری فکری و سر و کله زدن با آدمهاست! مریض دیدن،تشخیص دادن،درمان کردن سخته اما سخت ترین کار توی اورژانس حرف زدن،توضیح دادن و مجاب کردن کساییه که بین ذهنشون با دنیای تو انگار یه قرن فاصله س.گاهی دلت می خواد بشینی یه گوشه یه دل سیر واسه خودت گریه کنی! اینه که گاهی تو بحبوحه ی کار بعد از سی چهل ساعت بی خوابی هی سعی می کنی فکرت رو متمرکز کنی،مهربون باشی! آره تو باید مهربون باشی! این آدمها تو بدترین لحظه های عمرشون اینجان تو باید درکشون کنی،هی حرف میزنی هی حرف میزنی...اونوقته که حرفهاشون،کارهاشون دنیا رو رو سرت خراب می کنه... زل میزنی تو چشماشون و با خودت میگی چرا نمی فهمن؟!!!هر آدمی یه ظرفیتی داره،من تو اورژانس یاد گرفتم بیش از ظرفیتم از خودم انتظار نداشته باشم و انرژیم رو جای درست مصرف کنم.من تو اورژانس یاد گرفتم باید اون کاری رو که صلاح میدونم انجام بدم،بدون اینکه خودم رو مجبور کنم برای کسی توضیح بدم.حتی یاد گرفتم با آدمها همونجوری که لیاقتش رو دارن رفتار کنم و زیادی از خودم مایه نذارم که اگه اینطور نباشه اونجایی که وجودم لازمه کم میارم...

 

* روی بلوزش عکس دو تا kitty بود که دست هم رو گرفته بودن و می خندیدن.گفتم چه پیشی های خوشگلی داری! پلکهاش با اون مژه های بلند پایین رفت. بهش میگفتم چی شده هانیه جان؟ می گفت تصافُت کردیم! پشت در رادیولژی منتظر ایستاده بودیم تا عکسهای باباشون تموم بشه و اونها رو ببریم تو.مردم همه جمع شده بودن دور تخت ها و نچ نچ می کردن و هی سوال می کردن که چی شده. دلم می خواست همه رو بیرون کنم،دلم می خواست نذارم هیچکی به هانیه کوچولوی من نزدیک بشه، گفتم اینجوری جمع نشین اینجا بچه ها می ترسن! با هانیه حرف میزدم،می خواستم حواسش پرت بشه،دلم می خواست گوشهاش رو بگیرم تا صدای داد و فریاد باباش رو نشنوه...همه ش فکر می کردم چه صحنه های وحشتناکیه برای یه بچه ی 4 ساله...همه ش دعا می کردم این لحظه ها از یادش بره... می گفتم هادی جان کلاس چندمی؟ می گفت کلاس اول.امتحانهات تموم شد؟ آره! همه ش رو بیست شدی؟ گوشه های لبش رفت بالا،خندید و گفت آره...من به صورت پف کرده ش نگاه می کردم و دندونهای یکی درمیونی که خرد شده بود تو دهنش،همه ش تو دلم می گفتم کاش اینا دندون شیری هاش باشه...همگروهی تکیه زده بود به چهارچوب در،بغض کرده بود،منم اشک گوشه ی چشمم جمع شده بود،باباهه رو که از روی تخت رادیولوژی میذاشتن پایین فریاد میزد،دلم می خواست بهش بگم تو رو خدا آرومتر،جلوی بچه ها...

باباهه که کارش تموم شد بردنش،لگنش شکسته بود،رانش شکسته بود،ما نگران کمرش بودیم،با اونهمه احتیاط تو جابه جا کردنش باز اونقدر داد میزد،آروم نمی خوابید هی تکون می خورد...هانیه رو که بردم تو اتاق زد زیر گریه،مامانمو می خوام! گریه نکن خوشگلم،بذار یه عکس ازت بگیریم میریم پیش مامان خوب؟آروم شد،اما موقع CT دیگه حریفش نشدم! مسوول CT گفت خوب بگو مامانش بیاد ساکتش کنه،مامانه رو با دوتا دیگه از همراههاشون رو برده بودن الزهرا،امیدوار بودم مامانشون حالش خوب باشه...مجبور شدم دیازپام بزنم،هر چی گفتم به خدا دردت نمیاد قبول نکرد،قهر کرد باهام و با چشم های اشکی خوابید...

از 7 و نیم صبح یه لحظه ننشستیم،در بدو ورود که مواجهه با منظره ی زیبای سه تا برانکارد،بعدش بدو بدو سیتی و سونو و رادیولوژی،مریض های ادمیت هم بودن،فردا آخرین روز اورژانس بود و اون شب آخرین کشیک...مشغول بیمارها بودم که CT کد زدن.همیشه از CT که کد میزنن دلم کباب میشه واسه اون اینترن بدبختی که حالا تا رسیدن تیم احیا چی میکشه! مریضم رو دیدم و رفتم ولو شدم پشت میز اسکرین،سمیه اومد،گفت میدونی چی شد؟ بردمش CT آپنه کرد! گفتم واااای تو بودی؟ گفت آره خوب بودها،هی تکون می خورد هی حرف میزد یهو پشت در سی تی دیدم خوابید،فکر کردم خوابیده،نبضش رو گرفتم دیدم نداره! کاروتید هم نداشت! صورتم رو گرفتم جلوی دماغش،دستم رو کردم تو حلقش نفس نمی کشید! چشمهاش رو باز کردم مردمکهاش گشااااااد...اون که می گفت من قلبم وایساده بود! گفتم مرد؟ گفت نمی دونم!همون موقع آوردنش و هلش دادن تو اتاق احیا! دویدم بالای سرش،وصل بود به ونتیلاتور،قلبش خوب بود اما مردمکهاش فیکس میدریاز...بابای هانیه...چی شد یهو؟ اینکه تا چند دقیقه پیش حرف میزد...از بینیش خون قل قل میزد بیرون...یه جور عجیبی بود...از جای برانولش خون میومد...حتما شکستگی base skull بوده یا DIC کرده...نمی دونم...حتما تو این ناآرومی هاش یه چیزی جا به جا شده...رفت اتاق عمل،Brain death شد...هانیه و هادی...کاش مامانشون خوب بشه

ظهر رفتم ward یه سری بهشون بزنم.می خواستن لباس هانیه رو در بیارن،تا پرستار رفت قیچی پیدا کنه من بیستوریم رو از تو جیبم در آوردم، گریه نکن عزیزم،یه لباس خوشگلتر می خری...مسیر پارگی از وسط دو تا kitty رد میشد،پاره ش نکردم،کیتی ها رو دور زدم و اومدم پایین...صورت هادی رو شسته بودن،وسط صورت باد کرده ش چشم هاش مثل دو تا نقطه پیدا بود.بهش گفتم مرد بزرگ مواظب خواهرت باشی ها...

*اون روز و شب بدترین و سخت ترین کشیک اورژانس رو داشتیم.ساعت 4 و نیم کنار دکتر ناجی نشسته بودم،یه چشمش قرمز شده بود،اپی اسکلریت کرده بود اما هر کی ازش می پرسید می گفت خانوم دکتر زده!!! جریان اون روز رو براش تعریف می کردم،گفت پس پدرتون در اومده!.گفت فردا صبح هم فیکسی تا ظهر؟ گفتم آره! گفت می میری که!پاشو برو بخواب...رفتم پاویون اما از خستگی و پادرد خوابم نبرد! ده دقیقه از 7 و نیم گذشته بود که اومدم تو اورژانس.شاه گفت به به رسیدن به خیر!(این یعنی اینکه دیر اومدی!) دکتر ط گفت روز آخره باید شیرینی بدین!

* اونروز زنده موندم،حتی بعدش مجبور شدم برم انجمن ادبی برای تحویل داستانها و این کار تا 10 شب طول کشید،بازم زنده موندم،بعدش که اومدم خونه دیدم سینما یک dog day afternoon داره و آل پاچینوی عزیز! نمیشد که برای بار چندم نبینم! این رو دیگه تا آخرش به زور زنده موندم،بعد رفتم توی تختم و با خیال راحت مردم...اینم الان روح منه که با شما صحبت می کنه04.gif

* ظرفیت آدم خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر می کنه!

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقایق

گرچه با همه ی اين حرفها که ميگم ارست اين مريض برای من يکی با اين اطلاعات ناقصم غيرقابل پيشبينی و شوک آور بود.مريضهای ترومايی بدحال که قبلا ديده بودم با اين فرق داشتن.اين از اون بدهاش نبود! و البته منکر کم و کاستی ها نميشم.اين جريان اونقدر ناراحتم کرد که اونروز واقعا حالم بد بود.نه برای همه ی اين چيزايی که گفتم بلکه به خاطر همه ی اون چيزايی که نگفتم و حس کردم به خاطر قضيه ی موشه! نبايد بگم...باور کن تا دو روز بغضم تو گلوم گوله شده بود و از خودم می پرسيدم چرا اون کاری که فکر می کردم درسته نکردم؟ چرا به حرف ارشد گوش دادم من که ميدونستم توجه لازم رو نداره.چرا صبر کردم ساعت ۱۱ بشه بعد با التماس اجازه گرفتم که برم خودم به دکتر رحيمی زنگ بزنم.شما حتما می فهمين حس من رو اون وقتی که دکتر بهم اخم کرد و گفت چرا زودتر خبرم نکردی؟!!!شما حتما می فهمين حال من رو همه ی اون دقيقه هايی که فکر ميکردم مريض از خونريزی داخلی مرد و خودم رو سرزنش می کردم که چرا منتظر اجازه شدی!

شقایق

دروغه اگه بگم خوشحال نشدم وقتی لاپاراتوميش منفی بود.اون وقت خيالم تقريبا راحت شد که به هر حال توی سرنوشت مريض فرقی نمی کرد.اما اين جريان چيزای زيادی به من ياد داد.اوليش اينکه مريض ترومايی رو حتی يک لحظه نبايد ازش غفلت کرد.مريض ترومايی رو اول از همه بايد براش ويزيت جراحی درخواست کرد.هر ساعتی از شبانه روز.ياد گرفتم که نبايد مثل ارشدهای خودمون از غر و لند متخصص ها بترسم.اون بيدار بشه و سر من غر بزنه بهتر از اينه که مريض بميره و من با خودم بگم شايد اگر...

شقایق

آره خلاصه من کلی از خودم تلاش در کرده بيدم که اين چيزها رو تو وبلاگ نگم نميذارين که! حالا لطفا شما اگه چيز ديگه ای در مورد اين مريض به نظرتون ميرسه که من ندونم به عنوان يه رزيدنت بلند مرتبه يادم بدين

ميم

عمرا نميدونم بتونم تو اين مواقع فكر كنم چي كار بايد بكنم يا نه فكر كنم آدرنالينم بلاك شه بره ، قبلا چند بار اين ورا آمده بودم ولي اين بار به شدت تحت تاثير نوشتتون قرار گرفتم .

مريم

هرچی به روزای اخر نزديک ميشی همه چی سختتر ميشه...

هانی

سلام.اون قضیه ی تصادف که گفتی خیلی وحشتناک بود. منم تا حالا چن تا مورد اینطوری دیدم.ولی من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم .میزنم زیر گریه. الانم بغض کردم. خیلی وحشتناکه.امیدوارم بتونی این صحنه ها رو تحمل کنی و کم نیاری. خسته نباشی خانوم دکتر. قربونت برم...فعلا. کاش میشد هیچ کس نمیره.

رضا

نه ميدونم چی ميگی!:) حق هم داری . من از سيستم اطلاع دارم ولی هميشه به عنوان يه اصل بدون که درسته که نبض و فشار و ... همه و همه از نشانه های مهم هستن ولی گاهی همين آژيتاسيون مهم ترين علامته. ميتونه علامت درد باشه ميتونه علامت هایپوکسی باشه ميتونه علامت خونريزی وحشتناک داخلی باشه. مريضی که ممکنه لگنش شکسته باشه هميشه به خاطر غير استيبل بودن ميتونه خونريزی شديد لگنی داشته باشه. به هر حال اينا همش تجربه است. نبايد ناراحت بشی بايد ياد گرفت . همين:)

شقایق

رضا:بعضی مسایل آدم رو ناراحت می کنه و این باعث میشه جدیش بگیری.اینطوری اونی که یاد گرفتی تا ابد برات می مونه.یاد گرفتم! مرسی

سورنا

سلام:) اول اينکه بشدت منو ياد انترنی خودم ميندازه اين وبلاگت:)) در مورد مريض هم ميفهمم چی ميگی الان مخصوصا در دوران طرح بيشتر ميفهمم...اينم يه جور تجربه است به نظرم خوبی انترنی اينه که ميفهمی بايد به خودت اعتماد کنی يه جاهايی بايد پررو بازی در بياری حتی ...خيلی بديهيه که رزيدنت ارشد حواسش به همه چيز نميتونه باشه ولی نگران نباش به قول رزيدنت پايه بلند:)) تجربه بدست مياری:)