کریستف کلمب

همه چیز یهویی شد! اونروز از تو پرشین مدلاگز رفتم تو وبلاگ تازه کار یه پزشک اصفهانی،اولین باری بود که دیدم یه پزشک اصفهانی وبلاگ زده.گفتم چه جالب.کم کم به این طرف هم کشیده شد.کم کم تعداد زیاد میشه و منم که این وسط تابلو! باید آماده بشی برای کشف شدن دریای سرخ! یه کمی صفحه رو بالا پایین کردم.به! یه اسم آشنا می بینم! گرچه اون احتمالا شناختی از من نداره اما من همسرش رو خوب می شناسم.یه دوست خیلی خیلی نزدیک که مدتهاااااااااااست از هم دوریم.یه حس خوبی داشت.فکر کن! یه روز اتفاقی دوست جونم بیاد اینجا،من از خاطرات دبیرستان نوشته باشم...چه حسی براش داره؟ حتما خوبه...

 

بعد اومدم سراغ کامنت هام.این یکی چقدر عجیب غریبه! یه جوریه! ولش کن! وایسا ببینم.معععععععععععععععع! خااااااااااک بر سرم! این دیگه از کجا پیداش شد!

 

غیر منتظره بود!

 

ناراحت نشدم! فقط هی نشستم فکر کردم به سفرنامه ها.به اون خاطره های مشترکش.هی یاد چیزایی که نوشته م افتادم،هی زدم تو سر خودم،هی خندیدم! هی تصور کردم که نشسته پای کامپیوتر اراجیف من رو می خونه و حالا چقدر آبروم میره! دیگه اینقدر خندیدم که سرم درد گرفت.ببین الان اینا رو می خونه،یعنی چه حسی داره؟! نکنه ناراحت بشه اینجا ازش اسم آورده م؟ بعد با خودم گفتم اشکالی داره؟ خوب بخونه! بده من خاطراتشو ثبت کرده م! چه اشکالی داره حرفهامو بخونن؟ مگه ازم بپرسن خودم نمی گم؟ بعد حس کردم چه خوبه کسی که می شناسیش ،یه دوست،نوشته هاتو بخونه...

 

 

اینا همه ش حرف های منه،دنیا از نگاه من.البته نه همه ش که آدم حق گفتن همه چیز رو نداره.این حد من بوده،خودم که اینطور فکر می کنم.

 

 

اصلا چرا باید ناراحت شده باشم؟ منکه اون رو بیشتر از همه ی اونای دیگه ای که میان اینجا می شناسم و بهش اعتماد دارم.پس چرا باید ناراحت بشم؟ فقط دلم نمی خواد اینجا شلوغ پلوغ بشه تا هر وقت می خوام بنویسم بخواد حواسم باشه که فلانی این برداشت رو نکنه فلانی اون برداشت رو نکنه.دلم نمی خواد بعضیا هیچ وقت درد دلهامو بخونن چون خیلی دورن ازم.هر چی فکر کردم دیدم در مورد *** چنین حسی ندارم.باهاش راحتم.

 

 

پس خوش اومدی *** خان. هر وقت دوست داشتی بهم سر بزن،دوستان همه جا عزیزن! خوشحال میشم نظراتت رو ببینم 01.gif49.gif

 

خوب اینم از کریستف کلمب وبلاگ من :دی

/ 6 نظر / 5 بازدید
پر بهونه

راه عشق سخت است و دشوار هنگامي که عشق تو را به اشارتي فرا مي خواند رهرو عشق باش عاشق شو تيغ هاي نهفته عشق تو را خسته مي کند نواي عشق چنان تند باد شمال در باغ روياهاي تو را اشفته مي کند اما عاشق شو. جبران خليل جبران

پر بهونه

سلام دوست من وب قشنگ و ساده ای داری خوشحال ميشم به منم سر بزنی حتما دوستای خوبی ميشيم ...تا بعد منتظرم.

آنا

من تو اصفهان يه دوست خيلی خوب دارم. که استاد دانشگاهه و کوهنورد خيلی خوبی هم هست. همسرش هم پزشکه و کوهنورد. فکر کنم فهمیدی کیو میگم!!! اگه ديديش حتما سلام منو بهش برسون... بگو دلم واسش يه ذره شده.

مجيد

با اجازه لينكت روگذاشتم

میثم

سلام سلام چطوری؟ خوبی؟ خوشی؟ خشی؟ فکر کنم تو هم مشکل من و پيدا کردی؟ وبلاگ من اينقدر تابلو شده که ديگه نمی تونم هرچی دلم خواست توش بنويسم. راستی اين گزارش برنامه علم کوه بود يا صعود به کی ۲. تا حالا نديده بودم کسی اينقدر از علم کوه بترسه. شما ها اگر می خواستين برين قلل غربی علم کوه مثل انگشت خدا- هفت خوان و يا خرسان چيکار می کردين. علم چال باز دوتا آدم پيدا ميشه ولی اگر ديواره غربی علم کو و ببينی حتما غش ميکنی. راستی از اين که نگرانت کردم عذر می خوام