دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢
 

ایندفعه در مورد مدرسه پسرونه دارغوزآباد می خوام بگم.اونجا یه دبستان داره که یه نوبتش دخترونه است یکیش پسرونه.آدم ازمقایسه دخترا با پسرا شاخ در میاره واقعا.هر چی دخترا مودبن و ناز و حرف گوش کن و ... در عوض این پسرا!!! وای وای وای وای خدا به دور.بیچاره معلماشون من نمیدونم چه جوری از پس اینا بر میان.بیخود نبود همه معلما مردای چاق سیبیل کلفت بودن.اول از همه با ورود به مدرسه کلی حرص خوردیم.چطوره که اون دخترای کوچولوی لاغر مردنی همه شون روزه بگیرن اونوقت این پسرای گندهء ... صاف صاف وسط حیاط مدرسه راه برن و خیار گاز بزنن؟

مدیر مدرسه شون خیلی آقای خوبی بود و خیلی هم برای بچه ها ارزش قائل بود برای ما نیز به همچنین.اول از همه رفتیم کلاس دوم.آقا جای شما خالی من که به زور جلوی خنده مو میگرفتم.اینا اصلا انگار نمی تونن یه لحظه بشینن! همین جور وسط کلاس بالا و پایین میپره بش میگم بشین گوش نمیده.رفتم دستشو گرفتم نشوندمش روی صندلی از زیر میز در رفت.بعد اون طرف یکی با مشت میزنه تو دهن دوستش.اونیکی هم انگشتشو فرو میکنه تو چشمش! یقه همو میگیرن و مشت و لگد! رفتم به زور جداشون کردم یه داد زدم که هر کی نشینه سر جاش من میدونم و اون یه قیافه عصبانیم میگیرم به خودم مثلا ... اما انگار اصلا جذبه ندارم! اینو ول میکنه میره میزنه تو سر اون یکی اصلا اینا قابل کنترل نیست به خدا.فقط یه پسرافغانی تو کلاسشون بود که به حرف گوش میکرد.اینقدرم ناز بود که خدا میدونه.شیطون تریناشونم همون عشایر بودن.پسراشونو بیشتر میفرستن مدرسه تا دخترا.قیافه هاشونم که از صد کیلومتری داد میزنه. چقدر این پسرا شلخته ان! ولی در عین همه شلختگی و شیطنتشون محبت خاصی دارن.برعکس دخترا که تا بهشون محبت میکنی میان میچسبن بهت پسرا به روی خودشون نمیارن.میرن اون ته کلاس میشینن و خودشونو مشغول می کنن بعد یواشکی و زیر چشمی نگاهت می کنن.حتما فکر میکنن دیگه آقا شدن!

یکیشون بود اِند لاتی! وقتی چشماشو معاینه میکردیم نوک انگشتاشو کرده بود تو جیبای شلوارش و سینه شو داده بود جلو و یه پاشو تکیه داده بود به دیوار و وایساده بود. بعدش می خواست بره کتشو از چوب لباسی برداره قدش نمیرسید رفتم کمکش کنم یه نگاهی کرد و گفت ما خودمون میتونیم  بعد با یه پرش کتو برداشت و یه دستی انداخت رو شونه ش و رفت.چشماش یه برق قشنگی میزد.

 

نمیدونم چرا نمی تونم به آینده این بچه ها فکر نکنم.تک تکشون اگر تربیت درستی داشته باشن و شرایط براشون فراهم باشه میتونن موفق بشن.میتونن خوشبخت بشن.میتونن دیگران رو هم خوشبخت کنن.اما حالا چی؟ اصلا آینده ای براشون متصور هست؟ اگر همینجور پیش بره تا   7 - 8  سال دیگه مثل پدراشون میشن.بیکار,معتاد,انگل اجتماع! چه کلمه خنده داری! همین جامعه است که داره این آینده رو بهشون تحمیل میکنه.آخه اینا چه گناهی دارن؟ دیگه از پرسیدنش خسته شدم

 


 
comment نظرات ()