دریای سرخ

من و ماه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢
 

دلم برای شبای قدر مدرسه تنگ شده.وقتی بچه ها توی سالن جمع میشدن وقتی همه با هم دعا میکردیم.چقدر فرق میکرد دوستیامون.هر چی فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید ازت بخوام.از بس نزدیک بودی... جوشن کبیر که شروع میشد صدای خر خر بچه هام بالا میرفت.میومدم بیرون...تنها!

هوای خنک نیمه های شب وقتی به صورتم می خورد...می لرزیدم.از درون می لرزیدم. حیاط بزرگ مدرسه و یه آسمون پر ستاره...تو هم که بودی ...چقدر تو بودی.یادته؟ اصلا نفهمیدم چی شد یهو کجا غیبت زد آخه؟ نکنه ازم خسته شدی؟ بر نمیگردی؟ دیگه منم خسته شدم.از بی تو بودن خسته شدم.یه بار دیگه بیا پیشم.فقط یه امشب...

 

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 

میدانم آری نیستی اما نمیدانم

بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب

هر شب تو را بی جستجو میافتم اما

نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 

هر شب صدای پای تو می امد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

ها سایه ای دیدم, شبیهت نیست اما حیف

ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمیارم تو که میدانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 


 
comment نظرات ()