دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢
 

امروز یه کم از مدرسه های روستا بگم.بهورزا هر سال میرن تو مدرسه ها و اونجا بچه ها رو از نظر قد و وزن و چشم و گوش و اینا معاینه می کنن.تقریبا همون کاری که ما هم وقتی مدرسه میرفتیم دیدیم.البته این کارا خیلی سخت و خسته کننده است و وظیفه ما هم نیست که انجام بدیم ولی بهورزا که کارگر مفت گیر آوردن طبیعیه که ما رو به بیگاری میبرن! من که خیلی دوست داشتم برم مدرسه ها رو ببینم.این چند روزه دبستان دخترونه و پسرونه و راهنمایی دخترونه رو رفتیم و کاراشونو انجام دادیم.نمی دونین چقدر این بچه ها بامزن.

مثلا دبستان دخترونه تا وارد کلاس میشیم: برپااااااااا بسم الله الرحمن الرحیم سلام صبح شما به خیر خوش آمدید خسته نباشییییییییییییییییییید پاینده بااااااشید انشاالله همیشه سلامت باشیییییییییییییید... خلاصه نیم ساعت مراسم برپا داریم.دخترای دبستانی خیلی کوچولو و نازن.معمولا هم سر کلاس مقنعه سرشون نیست.خیلی مودب و آرومن و کلی هم ما رو تحویل می گرفتن هی اجازه خانوم اجازه خانوم! آخی

براشون حرف میزدیم مثلا بچه هاااا هفته ای چند بار باید بریم حموم اونا هم با صداهای نازک قشنگشون همه فریاد میزنن : دو بااااار. یا مثلا ناخوناشونو میدیدیم و اونایی که دستاشون کثیف بود بهشون می گفتیم تمییز باشه و از این حرفا اونم زودی میگفت اجازه چشم خانوم!

از کلاس سوم به بالا تمام بچه ها روزه بودن کلی هم ذوق میکردن وقتی ازشون میپرسیدیم کیا روزه ان و با افتخار دستاشونو میبردن بالا.

بچه های عشایر تازه الان اومدن مدرسه به خاطر همین پرونده ندارن.توی کلاس چهارم یکی از همین بچه ها بود.قیافه هاشون کاملا مشخصه هم به خاطر پوست آفتاب سوخته شون و هم به خاطر سر و وضع کثیف و شلخته شون.اسمش حکیمه بود.دختر کوچولو روی نیمکت آخر نشسته بود تنها.اسم همه بچه ها رو یکی یکی از روی پرونده ها خوندم و معاینه ها رو انجام دادم.چند بار پرسیدم کی باقی مونده 2-3 تا از بچه ها دستاشونو بلند کردن که حکیمه هم جزوشون بود.منم سرم تو کار خودم بود و گشتم و پرونده اونا رو پیدا کردم و کار بقیه هم تموم شد.یهو حکیمه زد زیر گریه.رفتم پیشش گفتم چیه عزیزم؟ دوستاش گفتن فلانی گفته تو حتما درست بده برای همین تو رو نمی بینن! نزدیک بود منم بزنم زیر گریهطفلکی اینقدر مظلومانه گریه میکرد.کلی نازش کردم گفتم نه عزیزم کی همچین چیزی گفته؟ حالا که اینطور شد من تو رو دو بار آزمایش میکنم.پا شو بیا.بچه ها همه نگاه کنین حکیمه چقدر قشنگ به سوالام جواب میده.اونم همین جوری با دستمالش اشکاشو و دماغشو پاک میکرد.بعدم که چشماشو معاینه کردم گفتم آفرین! بچه ها ببینین همه شو درست گفت براش دست بزنین! کاشکی میتونستم لبخندی رو که اون لحظه روی لبش اومد براتون توصیف کنم.از شادیش انگار دنیا رو به من دادن.یاد خواهر کوچولوم افتادم وقتی که بغض میکنه.وقتی دلش می خواد لوسش کنیم.وقتی بغلش میکنم و سرشو میندازه پایین که من نفهمم چقدر خوشحاله.دلم می خواست همه این دختر کوچولوها مال من باشن تا هر چی محبت دارم نثارشون کنم.میدونم که هیچی دیگه نمی خوان.دلم می خواست این دختر کوچولوی زشت کثیفو بغل کنم تا یادش بره قراره 7-8 ماه دور از مادرش زندگی کنه تا بفهمه برام مهم نیست کیه اهل کجاست درسش خوبه یا بد.من فقط عاشق اون برق معصومیتی ام که اون لحظه توی چشماش موج میزد.میدونم این چیزا برای اون نه آب و نون میشه نه باعث میشه شبا تو اون اتاق سرد مرطوب راحت بخوابه.تنها چیزی که من دارم دستامه که میتونه آروم نوازشش کنه.چشمامه که میتونه محبتو توش ببینه.کلاممه که میتونه خوشحالش کنه.چرا دریغ کنم ازش حتی این یه لحظه شادی رو؟ چرا از خودم دریغ کنم لذت در آغوش کشیدن اینهمه خواهر کوچولوی دوست داشتنی رو؟

 


 
comment نظرات ()