دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢
 

آخی امروز دوباره علی کوچولو اومده بود.طفلکی واکسن داشت دوتا! ماشالا چه زوری هم دارن این بچه ها.4 تایی محکم گرفتیمش بازم زورمون نمیرسید اونم که ونگ ونگ ونگ... الهی بمیرم.کارامون عین شکنجه گراست.بعدشم همین جوری که گوله گوله اشک میریخت باهاش عکس گرفتیم.تااااازه رفتیم برای خودمون گردش.با هر چی در قدیمی و دیوار کاهگلی بود عکس گرفتیم بعدم رفتیم مهمونی خونه یه خاله پیرزن مهربون اونم ما رو دعوت کرد طویله! اونجا هم با بزا و گوسفندا عکس گرفتیم

 

راستی ببینم شما حوصله تون سر نرفت من همش از دارغوزآباد حرف میزنم؟ آخه من کله سحر میرم اونجا وقتی هم که برمیگردم دیگه غش میکنم تازه اینقدر همه چیز برام تازگی داره که نمیتونم تعریف نکنم.تا همین جاشم نصفشو سانسور کردم.ببخشید دیگه.خوب کاری نداره اگه حوصله تون سر رفته برین به دوست جونای جدیدم سر بزنین.لینکشونو گذاشتم اون پایین

 

شما تا حالا عشایر دیدین؟ من ندیده بودم.باورم نمیشه هنوز بعضی آدما (که تعدادشونم کم نیست) اینجوری زندگی میکنن.عشایری که اینجان لُر هستن و بیشتر سال توی چادر زندگی میکنن یه جایی حوالی فریدونشهر, این موقع سال که هوا سرد میشه میان دارغوزآباد.وضع زندگیشون اینجا خیلی بده.چند تا خانواده با هم توی یه اتاق کوچولو زندگی میکنن.خیلی خیلی خیلی کثیفن و اکثرا بی سواد.صورتاشون کاملا آفتاب سوخته شده اما معلومه که خوشگل بودن.اسمای خیلی جالبی دارن.گشتاسب,لهراسب, پیکر,همین بس و...یکی از خانوماشون چند بار اومد پیش ما که براش پرونده درست کنیم اما چون اینجا ساکن نیستن براش پرونده درست نکردن.هی میومد میگفت برام پرونده درست کنین تا براتون کشک بیارم! اینقدر اومد و رفت تا بالاخره بهورزمون برای اینکه از سر خودش بازش کنه گفت به شرطی پرونده درست میکنم که بری IUD بذاری اصلا انتظارشو نداشتیم اما شرطو برد! خیلی دختر نازیه من خیلی دوسش دارم.اسمش میدونین چیه؟ شیرین جان! 20 سالشه و سه تا بچه داره دو تا دختر و یه پسر.دختر بزرگش 6 سالشه نمیدونین چقدر خانومه این دختر.با نیم وجب قد اینقدر قشنگ بچه داری میکنه.وقتی خواهر کوچولوشو بغل میکنه خودش اصلا پیدا نیست.اسم دختر کوچیکه هم زلیخا ست و 11 ماهشه.چه چشم و ابروهایی دارن اینا.بر خلاف بچه های روستایی که کوچولو و لاغرن و اکثرا سر به راه و آروم زلیخا تپل و شیطون.از مامانش که پرسیدیم غذا بهش چی میدی گفت روغن گردو و آش کشک! بچه هاش خیلی هم باهوشن.خود شیرین جان هم با زنای روستایی فرق میکنه.اعتماد به نفسش خیلی بالاست در ضمن بین عشایر انگار زن نقش اصلی رو تو خانواده داره.حتی اسم بچه هارم زنا انتخاب میکنن.

بچه ها اکثرا مدرسه نمیرن اونایی هم که می خوان برن مدرسه باید بیان تو روستا پیش اقوامشون بمونن.دور از پدر و مادراشون توی این خونه های کثیف با این وضع... خیلی حیفن این بچه ها

 

وقتی می خواستیم واکسن زلیخا رو بزنیم شیرین جان صورتشو برگردونده بود و آروم براش آواز می خوند... چه حسیه حس قشنگ مادری... چقدر قشنگه دیدن آدما , بودن با آدما و دونستن و درک کردن اینکه اونهام آدمن درست مثل من و تو حتی اگر زندگیشون اینقدر با مال ما فرق داشته باشه...

 


 
comment نظرات ()