دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢
 

یه پسر کوچولوی خوشگل بود که مریض شده بود . هر روز میومد پیش ما تا آمپولشو بزنه.آخی اینقدر خوشگل بود.علی! همش 9 ماهش بود تپلو با چشمای سیاه و مژه های بلند.این مژه های بلند تو این ده ارثیه! من بغلش میکردم و باهاش حرف میزدم براش شعر می خوندم اما دیگه شرطی شده بود تا میومد تو اتاق میزد زیر گریه.وای آمپول زدن چه کار وحشتناکیه.من که جراتشو ندارم اونم به یه بچه کوچولو.اینقد قومبولش کوچولو بود که فکر میکردم سوزن از اونورش در میاد.نتیجه اینکه من بیشتر از نی نی جیغ میزدم.خانوم دکتر که از آمپول بترسه دیگه...! الهی من بمیرم چه اشکی میریخت. من اگر برم بخش اطفال که دیوونه میشم اصلا طاقت ندارم گریه بچه ها رو ببینم...

خلاصه امروز علی کوچولو آمپول آخرشم زد.یکی از دوستام میگفت کاش باز آمپول داشت میدیدیمش! بدجنس

یکی دیگه از کارامون رسیدگی به زنان بارداره.دختره نصف منه دو ماهه عروسی کرده حامله است بهش میگم چرا جلوگیری نکردی میگه بچه می خواستم.آخه یکی نیست به اینا بگه شما هنوز خودتون بچه این. اش زیر 18 ست فشارش 8 رو 4 !!! میگم چی می خوری میگه روزی یه دونه خرما!

بازم جووناشون خوبن به حرف آدم گوش میدن اونای دیگه اصلا انگار نه انگار.زنه هم شیر میده هم حامله است هم روزه میگیره میگم برات ضرر داره میگه بعدا حالشو ندارم قضاشو بگیرم!

بهورزا بلد نیستن برای همین آزمایشاشونو میدن ما بخونیم . دختر کوچولو ها وقتی می فهمن باردارن اینقدر ذوق می کنن که منم خوشحال میشم.داشتم با یکیشون حرف میزدم و راهنماییش میکردم و اونم تند تند میگفت چشم که یهو خانوم بهورزمون داد کشید ای وای خااک بر سرم شد! دویدیم بیرون دیدیم یه پیرمرده که اومده بوده فشارشو بگیره افتاده زمین و دست و پا میزنه رفتیم بلندش کنیم از زمین بخوابونیمش روی تخت یه عالمه خون بالا آورد.اینقدر هول شده بودم نمی دونستم چی کار می کنم رفتم براش آب آوردم همین جور تو اون حالت می خواست کتکم بزنه! بعدا فهمیدیم چون روزه بوده نمی خواسته روزه شو بخوره.منم لابد مامور ابلیس بودم دیگه! بعدش که حالش بهتر شد یه جوری منگ شده بود کارای عجیب غریب میکرد.زنشم اومد به گریه و زاری نگو دیروز فشارش بالا بوده دکتر گفته باید بستری بشه این نرفته حالا بهش میگیم ببرش بیمارستان میگه من بلد نیستم می خواستیم خودمون ببریمش میگه نه بذارین الان پسرم میاد بعد پسرش اومده میگه این که چیزیش نیست! واقعا که اگر چه به خیر گذشت اما یه سکته ناقصی کردیم همه مون.

یه چیزی رم فهمیدم میدونین بدترین حس چیه؟ اینکه یه اتفاق بدی جلوی روت بیوفته و تو هیچ کاری ازت بر نیاد.حالا حالا ها طول میکشه تا من به این چیزا عادت کنم


 
comment نظرات ()