دریای سرخ

دارغوزآباد
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
 

این دارغوزآبادم بدجایی نیست ها.خیلی با اونی که فکر می کردم فرق داره.با اینکه دوره اما امکاناتش بد نیست آدمای خوبی هم داره هم تمیزن هم مهربون.رفت و آمدش سخته برام.در واقع همون موقعی که آقا خروسه از خواب ناز بیدار میشه منم باید از خونه بیام بیرون و این برای خوابالوترین شقایق دنیا یعنی فاجعه! جاهایی که ما افتادیم از توابع نجف آباده روز اول گفته بودن بریم اداره بهداشتِ اونجا تا خودشون ببرنمون مسیرو یاد بگیریم.یه مینی بوس برامون گرفته بودن.آقاهه داد میزد منگول آباد, بنگول آباد, دارغوز آباد...  توی راه کلی خندیدیم.یه جایی وسط بیابون نگه داشت گفت بنگول آبادیا پیاده شن! بعدم به یه جایی اشاره میکنه میگه اونجا خانه بهداشتتونه! ما که هر چی نگاه کردیم فقط یه دیوار کاه گلی اون دور دورا برق برق میزد.بنگول آبادیام طفلیا تیتیش مامانیای کلاسمون بودن.هاج و واج مونده بودن که چی! من که اینقد خندیدم دلضعفه گرفتم.بعد به ترتیب بقیه جاها. مال ما آخریش بود البته پسرامون دور تر هم افتاده بودن ولی ماشین داشتن الهی کوفتشون بشه! تیران و کرون شنیدین؟ دارغوز آباد ما همون وراس.بعد از کلی اتوبان که رد کرد پیچید تو یه فرعی .خانه بهداشت توی میدون اصلی روستاست این طرف مدرسه اون طرف مسجد.یه ساختمون کوچولو که دور تا دورش میله کشیدن ظاهرش خیلی قشنگ بود.اقلکن این یکی آجری بود!

دو تا بهورز اونجا کار میکنن که خیلی خانومای خوبین کلی هم تحویلمون گرفتن و اصرار کردن شبا بمونیم.اما خوب غذا درست کردن و ایناش سخته حالا قرار شده یه شب بمونیم تا ببینیم چی میشه.

 

کارمون بیشتر در رابطه با بچه ها و زنهاس.وای خدا تا حالا اینهمه نی نی یک جا ندیده بودم اونم چه نی نیایی! ما باید وزنشون کنیم, قدشونو و دور سرشونو  اندازه بگیریم بعدم با مادرا در مورد مشکلاتشون حرف میزنیم و سعی می کنیم راهنماییشون کنیم.

دوستای من زیاد نی نی دوست ندارن عجیبه ها! یعنی اگه یه ذره آب دهن نی نی بخوره به انگشتشون بدو بدو میرن دستشونو می شورن اما منکه اگه نی نی روم جیش هم بکنه باز قربونش میرم.برای همین بیشتر بچه کوچولو ها مال منن.یعنی به بقیه مهلت نمیدم!اگر بدونین چقدر خوشگلن.چه مژه هایی دارن.من کوچولو ترا رو بیشتر دوست دارم.وقتی میذارمشون روی ترازو هی میگن آغون آغون با چشمای گرد بهم نگاه میکنن بعضیا می خندن بعضیا خیره میشن بعضیا یواش یواش گریه میوفتن بعضیا هم اینقدر وول می خورن که نمیشه وزنشون کرد.دلم می خواد بخورمشون.برای اندازه گیری قدشون یه میز هست که یه سرش یه تخته کوبیدن و اینورش یه تخته متحرک هست نی نی رو باید بذاریم اون وسط کله شو بچسبونیم به بالاییه بعد با چوب پایینیه قد نی نی رو تنظیم کنیم روی میز هم یه متر چسبوندن.حالا مگه این نینیا صاف میشن؟ پاهاشون مثل قورباغه است.هی باید پاشونو فشار بدیم تا صاف بشه.الهی من قربونشون برم یه نی نی بود امروز اسمش مریم بود یه ماه و نیمش بود اینقدر کوچولو بود 56 سانت! اینقدر بغلش کردم چلوندمش که نزدیک بود آبش در بیاد همشم می خندید.خیلی منو دوست داشت.تا دالی دالیش می کردم بهم لبخند میزد.حیـــــــــــف که ماه رمضونه وگرنه دلی از عزای نی نی در میاوردم.

جالبتر از اون ماماناشونن.متولد 61,62,63 ...مامان مریم هم که 64 بود! آخی اینقدر قشنگ به حرفامون گوش می کردن و وقتی بهشون می گفتیم رشد بچه ات خوبه کلی ذوق میکردن و خوشحال میشدن.خودشون خیلی بچه بودن.تازه مثلا یکی شون با داشتن یه بچه یک ساله 5 ماهه هم حامله بود!!! طفلکی

 

اوووووه چقدر حرف مونده اما خیلی طولانی شد میذارم برای بعد.این چند وقته فکر میکنم همش باید از اونجا تعریف کنم چون همه چیزش برای من جدیده و جالب.ببخشید سرتون درد گرفت.

 


 
comment نظرات ()