دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢
 

* دلم برات تنگ شده بود.برای حلوا و شله زرد.برای دل ضعفه و صدای اذان.برای همهء غروبا و سحرات برای شبای قدر پر ستاره...بیشتر برای اون حس خوبی که فقط وقتی تو هستی میاد سراغم.امسال خیلی منتظرت بودم.نمی دونم چرا.شاید نه برای خودت.شاید...فقط میگم زودتر بیا.بیا شاید اونی که منو فراموش کرده باز بیاد سراغم.شاید اونی که دیگه دوسم نداره یادش بیوفته شقایقش هنوز خیلی هم بد نشده.شاید باهام آشتی کنه.دلم براش خیلی تنگ شده, تنگِ تنگِ تنگ

 

* امتحان پاتو رم دادیم.چقدر بده یه امتحانی رو اینقدر بخونی بعد استاده همچین سوال بده که برای پیدا کردن جواباش جزوه و کتاب و همه رو زیر و رو کنی 70 نفر مغزشونو به کار بگیرن آخرشم نتونی تشخیص بدی 5 میشی یا 15

 

* امروزم روز اول فیلد بهداشت بود.این پزشکی اجتماعی هم خیلی رشته جالبیه ها.حالا نه برای تخصص ولی کلا چیز به درد بخوریه.اگه آدم روش فکر کنه خیلی جاها به کار میاد.البته بستگی به نگاه آدم هم داره.من که منهای همهء چیزای حفظیش و اصول یازده گانهPHC که دیگه حالم ازشون به هم می خوره بدم نمیاد به کارش بگیرم(چیزی ازش موند؟)

امروز تئوری بود.فردا و پس فردا عملی چیز یادمون میدن بعد از اون 24 روز باید بریم خانه بهداشت.تو گروههای 3 یا 4 نفری.امیدوارم جایی که میوفتیم زیاد پرت نباشه اما به هر حال فکر میکنم خوش میگذره.هوراااااااااااااا


 
comment نظرات ()