دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢
 

همایش چهره های ماندگار کلکسیون پیرمردای خوشگل و ناز و تپلی بود. ای خدا چی می شد این آقاهه ( استاد جلیل شهناز) پدر بزرگ من می شد؟ یه لقمه می کردم می خوردمش! عزیز دلم,خیــــــلی ناز بود.چه آهنگ قشنگی هم میزد.من که سر در نمیارم از موسیقی, اونم سنتی, اگه کسی میدونه بگه چه آهنگی بود من برم نوارشو بخرم. دستگاه نوا؟ یه همچین چیزی من که عقلم نمی رسه.

آدم وقتی اینا رو می بینه یه حالی میشه.چقدر زحمت کشیدن, از چه چیزایی گذشتن تا به این درجه رسیدن.من که هر وقت حوصله ام از درس خوندن سر میره یاد دکتر حسابی میوفتم که چشماش نمیدید اونوقت سرشو می چسبوند به کتاب تا بتونه بخونه! اونم این آدم...دو دستی میزنم تو سرم که ای خااااااک بر اون سرت شقایق! واقعا چه عشقی باید باشه...جالب اینجاست که همچین آدمایی معمولا کسایی هستن که از نظر مالی و اجتماعی موقعیت مناسبی نداشتن.اما یه چیزی بینشون مشترکه اونم داشتن استادای خوب.چیزی که متاسفانه الان خیلی کم پیدا میشه.کسایی که که عاشق معلمی باشن کسایی که از وجودشون مایه بذارن برای تربیت دیگران.کسایی که خودشون اینقدر از نظر علمی و فضیلتی بالا رفته باشن که لیاقت آموزگاری رو داشته باشن...متاسفانه خیلی کم شده ان.چقدر آدم باید خوشبخت باشه که در مسیر زندگی همچین آدمایی قرار بگیره یا نه...شایدم باید دنبالش بره هان؟ نمی دونم.

منکه از دیدنشون لذت میبرم و سرشار از حس احترام میشم.

معلمی سختترین و ارزشمندترین شغله و یه آدم باید خیلی بزرگ باشه که به حقیقت این مقام برسه.

چند سال پیش وقتی دبیرستان بودیم یه روز رفتیم دانشگاه برای بازدید.پشت در اتاق یکی از استادا یه جمله ای نوشته بود  که هیچوقت یادم نمیره:

من نمیدانم چرا معلم را به شمع تشبیه می کنند.شمع را می سازند که بسوزد اما معلم می سوزد که بسازد.

 


 
comment نظرات ()