دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢
 

فعلا که داره از زمین و آسمون برامون میباره.حالم بده با این خبر بدتر هم میشه.از امروز باید تو این فکر باشم که این بیمارستانی که تو دارغوزآباد برامون درنظر گرفتن اصلا مریض به خودش میبینه یا نه!مامان میگه عمر آدم کوتاهه هیچ چیزی ارزش غصه خوردن نداره.می دونم مامان اما اینم عمر منه که داره مثل باد میگذره تا کی باید بشینم و نگاه کنم کی داره برای زندگیم تصمیم می گیره.این منم که دارم زیر این همه فشار له میشم.همه مون داریم له میشیم.نگاه کن دور و برتو.ببین آدمایی که داری کنارشون زندگی می کنی و باید دوستشون داشته باشی چه جوری نگاهت می کنن.همه انگار ارث پدرشونو از آدم می خوان.قیافه ها خسته,کسل.همه می خوان سهمشونو از زندگی به زور از همدیگه بقاپن.

منکه چیز زیادی نخواستم.منکه هیچوقت تو فکر راحتی و تفریح نبودم.فقط یه کم آرامش.فقط می خوام مثل آدم بشینم درسمو بخونم و همیشه فکرم هزار جا نباشه که بالاخره چی میشه.منکه همه خوشیم اینه که لبخند روی لبای آدما ببینم.دوسشون داشته باشم.این توقع خیلی زیادیه که وقتی تو خیابون راه میری احساس کنی تو هم آدمی؟ اما اینجا همه مثل حیوون با هم رفتار می کنن احترام اصلا معنایی نداره.می دونی؟ خسته شدم! از اون بالا تا اون پایین همه سر و ته یه کرباسن.اینایی هم که این پایینن اگه روزی دستشون به بالا بالاها برسه بدتر می کنن چون همه چیز اینجا شده عقده!

می خوام بدونم اصلا ارزششو داره ؟ حس خوش لحظه ایِ برق نگاههای معصومانهء گاه به گاه تا کی میتونه دوام بیاره؟ تا کی میتونم دوام بیارم؟

نه گذشته ای نه حالی نه آینده ای...میترسم به جایی برسم که بگم اصلا به جهنم!

لعنت به این سیستم,لعنت به همشون,لعنت به من که دارم تحملشون میکنم.

I ran away today

ran from the noise, ran away

Don’t wanna go back to that place

but don’t have no choice, no way

... 


 
comment نظرات ()