دریای سرخ

داداشی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢
 

مثلا من و داداشی!

امروز تولده! تولد داداشیمه.یادمه خیلی دلم نی نی می خواست. دلم می خواست خواهر دار بشم.دلم می خواست اسم خواهرم بشه لاله...مامان یه نی نی برام آورد اما پسر بود.2 سالم بود همش, یادم نیست اون موقع حسم نسبت بهش چی بود.مامان میگه حسودی نمی کردی.همون روزا هر کی میومده خونه مون می گفته وای چقدر شکل شقایقه...منم شبا تو خواب لبخند میزدم و می گفتم: شلک منه شلک منه...شاید اونو یه تیکه از خودم می دونستم.یه تیکه کوچولو که تو دل مامانی جا مونده بود.

من و نی نی با هم بزرگ شدیم.با هم بازی کردیم.با هم شیطونی کردیم.با هم کتک خوردیم! داداشی از مهد کودک می ترسید.گریه میکرد.الهی بمیرم قیافه اش یادمه وقتی خاله مهد کودک بغلش می کرد و میاوردش پایین و می گفت: خواهر این بچه کیه؟؟؟ مماخش آویزون بود از بس گریه کرده بود.تا بغلش می کردم ساکت میشد.سرشو میذاشت رو سینه امو خوابش میبرد.چقدر دوسش داشتم؟؟؟

حالام دارم.مگه میشه دوسش نداشته باشم؟ فقط یه اشکال بزرگی هست.داداش کوچولو اینقد گنده شده که تو بغلم جا نمیشه.حالا چی کار کنم؟ چه جوری بفهمه من هنوز دوسش دارم؟ چه جوری بش بگم گنده بک! با اینکه الان قلدر شدی و دیگه زورم بهت نمی رسه...با اینکه بعضی وقتا اینقدر اذیت می کنی که دلم می خواد کله تو بکنم! اما هنوز داداش کوچولوی منی؟ هنوزم دوست دارم خیلی بیشتر از اون موقعا!

امروز تولدشه.داداش کوچولوم 20 سالش شده! ولی من براش کادو نخریدم.نمی دونم چی بخرم.نمی دونم چی بهش بدم که بفهمه هنوزم یه تیکه از دلم مال اونه...برای همیشه


 
comment نظرات ()