دریای سرخ

داستان کشف درمان آنمی پرنسیوز !
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢
 

 اینم یکی دیگه از قصه های استاد هماتولوژی.با اینکه مطمئن نیستم حقیقت داشته باشه اما حیفم اومد اینجا ننویسمش.به نظرم خیلی جالب بود.

توضیح:یک نوع کم خونی به نام آنمی مگالوبلاستیک داریم که در اثر کمبود ویتامینB12 به وجود میاد.این ویتامین برای جذبش به ماده ای به نام فاکتور داخلی نیاز داره که در معده تولید میشه.فقدان فاکتور داخلی در انسان به خاطر عدم جذب B12 باعث آنمی پرنیسیوز میشه. برای درمان این بیماران در کنار ویتامین باید از فاکتور داخلی هم استفاده کرد.در ضمن ویتامینB12 در غذاهای حیوانی و به خصوص جگر یافت میشه.حالا اینو داشته باشیم تا برسیم به اصل ماجرا(سعی میکنم همونجوری بگم که استاد تعریف می کرد!)راست و دروغشم با خودش.از حالا گفته باشم!

 

*در حدود سال 1700 پزشکی به نام دکتر castleman در اسکاتلند روی آنمی مگالوبلاستیک تحقیق می کرد.در اون زمان علت این بیماری هنوز ناشناخته بود.یک شب که دکتر داشت روی یک جسد کار می کرد خوابش گرفت و تصمیم گرفت که بره خونه و برای اینکه کارشو در خونه ادامه بده کبد جسد رو برداشت و توی کیفش گذاشت تا همراه ببره! در کالسکه ای که اونو تا خونه میبرد سه تا از بیمارانش رو ملاقات کرد و بعد از حال و احوال چون خیلی خسته بود کیفش رو گذاشت زیر صندلی و خوابید.وقتی به مقصد رسید مریض هاش بیدارش کردن و اونم چون عجله داشت و احتمالا خوابالود بود کیفش رو جا گذاشت...آقایون مریضا در کیفو باز کردند و دیدن به به! یه جگر خوشمزه...

چند وقت بعد دکتر یکی از اون مریض ها رو ملاقات کرد و دید که حالش خیلی بهتره.گفت: به به بزنم به تخته میبینم که انگار حالت خیلی خوب شده بگو ببینم چی کار کردی؟ مریض هم خندید که ای آقا تموم مریضی ما از گشنگی بود.اون شب که شما جگرتونو جا گذاشتین ما خوردیمش, خوب شدیم

دکتر با دیدار اون دو تا مریض دیگه و اطمینان از بهبودی اونها نتیجه گرفت که باید یه چیزی! در کبد وجود داشته باشه که در درمان این بیماری موثره.خلاصه از اون به بعد در درمان این آنمی از جگر گاو استفاده می کردند.اما مشاهده کردند که تعداد کمی از این بیماران هستند که هر چی هم جگر می خورند خوب نمیشن.برای همین دکتر فکر کرد که شاید در معده افراد یه چیزی باید باشه که در اینها نیست.برای اثباتش جگر خام رو میداد به دانشجوهاش بخورن و بعد از نیم ساعت وادارشون میکرد تا بالا بیارن! و بعد مواد حاصله رو به عنوان دارو به مریض هاش میداد...خیلی جالبه ها!

 

اینم یه مطلب علمی! به هر حال به نظر من یه معدنچی مفلس بی کس و کار بودن در سال 1700 خیلی بهتر از دانشجوی پزشکی بودن بوده نه؟ جگر خام اییییییی بدبخت مریضاش!

 

نخندین به جون خودم همشو استاد تعریف کرده اونم با آب و تاب بیشتر.حالا من به شما رحم کردم بقیه داستاناشو نگفتم.مثلا قصه اون دکتر جوون که معشوقه اش آنمی آپلاستیک گرفته و خودش می خواسته پیوند مغز استخوانش کنه و به جرم قتل دختره سالها در زندان بوده و یا قصه سرخپوستای آدم خوار که شکارشونو میذاشتن تو قابلمه و دورش گومبا گومبا میکردن و چون با کفش چوبی پا به زمین می کوبیدن دچار همولیز میشدن و یا حرکات موزون شنبه شب کفار اونور آب در کازینوها و ویکند دیزیز!

 

دکتر همین جوری شب امتحان میشسته درساشو حفظ می کرده که الان لیست مدرکا و تخصصاشو با تریلی هم نمیشه کشید دیگه.کی میشه منم مثل اون اینقدر چیز بلد بشم؟ قصه ها رو نمی گما بقیه شو


 
comment نظرات ()