دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢
 

* ديشب دسته جمعی رفتيم رو پشت بوم تا مريخ رو ببينيم! قرمز نبود! اما روشن روشن. چيز خاصی نبود فقط جالب بود که بعد از ۶۰۰۰۰ سال ميتونی اينقدر نزديک ببينيش.فکر اينکه ۶۰۰۰۰ سال پيش مريخ اينجا چيا ديده.فکر اينکه الان چند تا آدم دارن نگاهش ميکنن.فکر اينکه ۶۰۰۰۰ سال ديگه...راستی ۶۰۰۰۰ سال ديگه من کجام؟ سال ۶۲۰۰۳ اینجا چه شکلیه؟ مطمئنم هرجا که باشم خیلی قشنگه حتی قشنگتر از اینجا.دلم می خواد اونروز زودتر برسه.

 

* یکی هست که باهاش حرف میزنی.دلت خوشه که میشنوه شاید یه جوری بار دلت سبک بشه.میگی و میگی اونقدر که فکر می کنی اونم قد خودت می دونه بعد یهو می بینی انگار هیچی از حرفات نفهمیده انگار تو یه دنیای دیگه است. همون دنیایی که همیشه ازش فرار می کنی.همون دنیایی که عهد کرده بودی طرفش نری.همون دنیایی که حالت از خودش و آدماش به هم می خوره...احساس حماقت می کنی!

 

* آهااااااای اون چیزی که می خوای همین جاست...همین رو به روت...اون دورا دنبالش نگرد


 
comment نظرات ()