دریای سرخ

در روزگار قحطی وجدان دیوانه ای از قفس پرید!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢
 

 

دیروز رفتم سینما.دیوانه ای از قفس پرید.خیلی فیلم قشنگی بود و خوشحالم که از دستش ندادم.منو یاد یه شعر انداخت از شاعری که خیلی از کاراشو دوست دارم و زبان خاصی داره که به دلم می شینه.به جای اینکه در مورد فیلم بنویسم ترجیح دادم شعر رو اینجا بیارم.با اینکه طولانیه اما ارزش خوندن رو داره مثل خود فیلم که اولش یه کم خسته کننده بود اما واقعا ارزششو داشت.

با وجود اینکه این شعر در حدود سالهای 69-68 گفته شده و با توجه به جو اون زمان و همینطور سالهایی که گذشته و اینهمه تغییرات فرهنگی و اجتماعی اما هنوزم خیلی حرف توشه. منکه دوسش دارم.دیگه خودتون قضاوت کنید.

 

در روزگار قحطی وجدان

 

آنروزها که فیلم یاد هندوستان نکرده بود

شعرهایم را در کوزه می گذاشتم

و آبش را با اجازه می خوردم

و امروز می خواهم شاعری باشم

با شمشیر وجدان در دست

و واژه هایم را به مواخذه بگیرم

گریستن

نخستین قطعه کودکانه من بود

و فقر

تنها همبازی آنروزهایم

با پدری که دلش می خواست

یک ریال را بین دو برادر

به عدالت قسمت کند

ما با یک سماور برقی متمدن شدیم

و یاد گرفتیم بگوییم:

_مرسی عالیجناب

و امسال سال قحطی عاطفه بود

سالی که آخرین بازمانده های انوری

دیوانشان را چاپ کردند

و رفوزه های هنری

با تک ماده دیپلم افتخار قبول شدند

و هیچ کس به ریش داران بی ریشه نگفت

بالای چشمتان ابروست!

جنگ که تمام شد

عمو جان فرانک هم از فرانسه برگشت

هنرمندان برای گاو مش حسن رمان نوشتند

و بر اساس یه قل دو قل

آخرین فیلمشان را ساختند

و هنرمندان دلسوز

در فضای ملکوتی چوب گردو

به مصاحبه نشستند

و باز همان آش بود و همان کاسه

و سان گلاسه

کافه گلاسه

کاپو چینو

و بستنی های هفت رنگ ایتالیایی

کفاره اینهمه غفلتمان بود

 

بیا بی خیال باشیم

در روزگار چرخشهای صد و هشتاد درجه

در روزگار جوک و غیبت...

بیا به امام زاده داوود برویم

کباب بره اش معرکه است

مطمئن باش بد نمی گذرد

هوای آزاد کوههای دربند حرف ندارد

آرامش رویایی

در بعد ازظهرهای کنار دریا فراموش نشدنی است

بیا به فکر تمدن باشیم

وقتی تابوت شهید نمی آید!

 

این همه خون حجامت ملت بود

تا حاج آقا همچنان چلوکباب سلطانی کوفت کند

تا قلیان بکشد

به تسبیح شاه مقصودش بنازد

و با تلفن زیمنس معامله کند

و گاه که هوس تمدن به سرش میزند

به فرنگ برود

و از شب نشینی هایش فیلم بگیرد

تا اگر نانش آجر شد

آجر را گرانتر از نان بفروشد

 

این همه خون حجامت ملت بود

تا یک موی سبیل شاپور خان

سه دانگ فلان بانک باشد!

تا در اداره ها حق و حساب بگیرند

و قایم باشک بازی کنند

تا جناب آبدارچی با تمسخر بگوید:

"اصلا تو را چه به این فضولیها..."

راستی چرا بعضی

از سادگی انقلاب سو استفاده می کنند

دانشگاه به کلیله و دمنه معتاد است

معلمها به رونویسی از تکلیف کبری اکتفا کرده اند

و هنرمندان مرتب برای هم جادو و جنبل می کنند

همسایه بغلی ما شخص شریفی است

با هشتصد متر بنا

به دنیا اعتقاد ندارد

یک پایش این دنیاست

یک پایش آن دنیا

او در پاک کردن حساب مردم مهارتی خاص دارد

و از ولاالضالین همه ایراد می گیرد

هر وقت جنگ جدی میشد

به جبهه می رفت

و یک تغار آب پرتقال تگری می خورد

او از خدا چند هزار رکعت طلبکار است

و خاطر خواه جیب های بر آمده!

بی خبر از همه جا

برای بنیاد نبوت صلوات می فرستد

و گاه مارکوس را محکوم می کند

تا سیاستش عین دیانتش باشد!

 

بگذار اندیشه های شاعری دق مرگ شود

بگذار چانه شاعری درد بگیرد

قانون ماست مالی شود

بگذار حاجی آقا برای امام حسین بوقلمون بکشد

و مرغ کوپنی

برایش واژه خنده داری باشد

بگذار صغری سر بچه هایش را

با سیراب و شیردان گرم کند

زینب همچنان پیه آب کند

مادر سه شهید دق کند

حلیمه به خاک سیاه بنشیند

و حاجی آقا صیغه چهاردهمش را بخواند

 

خدایا به ما اسلام ناب آمریکایی عطا کن

تا از هر اتهامی مبرا باشیم

 

"علیرضا قزوه "

 


 
comment نظرات ()