دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢
 

امروز تشییع شهدا بود درست پشت سرم اما من نرفتم.صدای یا حسینشون میومد اما حتی راهم کج نکردم.یه نگاهی انداختم باز قیافه های همیشگی, حرفهای همیشگی.دیگه جذابیتی برام نداشت, حرف تازه ای هم برام نداشت.مراسمی که از سر تا تهشو حفظم...

یادش به خیر اون موقع که پنهان از بابا زیاد اینجور جاها می رفتم.همون موقع بود که چشمام باز شد و خیلی چیزا دیدم. هیچوقت تا چیزی رو با چشمای خودم نبینم باور نمی کنم.به حرفای دیگران زیاد اعتماد ندارم.نمی خواستم چشم بسته وارد مسیر زندگیم بشم.راهی که ندونم چیه و کجا تموم میشه.کله شق بودم!!!

شاید خیلی چیزا رو از دست دادم, روزای نوجوونی که می تونست سرشار از لذت و شادی باشه بین سخنرانیا و مجالس بحث و گفتگو گذشت.چه جاهایی که نرفتم! چقدر وقت و انرژی صرف شد.

 اوووووه چه حالی داشتی دختر سر ظهر تو اون گرمای تابستون می رفتی از این کله تا اون کله شهر که مثلا تحلیل جریان سعید امامی رو از زبون یکی از مسوولای سپاه تو یه جمع خصوصی بشنوی و بعد با چیزایی که از جاهای دیگه شنیده بودی و اینور اونور خونده بودی مقایسه کنی و ببینی کی راست میگه!تو اون بحبوحه روزنامه سلام و 18 تیر...می خواستی بشناسیشون .نمی خواستی ندید قضاوت کنی می خواستی مرد عمل باشی.چقدر زحمت کشیدی تا به بعضی از اون جاها راه پیدا کنی.با پارتی بازی و دوست پیدا کردن اینور و اونور می رفتی ,جاهایی که از سر تا پاتو می گشتن که یه وقت اسلحه نبرده باشی!!!

رفتی , شنیدی! بعد می بینی فلان آدم که بزرگترین دغدغه اش اینه که دخترا 12 سالگی شوهر کنن و پسرا 16 سالگی زن بگیرن تا اسلام حفظ بشه, همین آدم که بزرگترین غصه اش اینه که به چه حقی تو یه مملکت اسلامی باید مردم از سبز شدن جوونه های درخت شاد بشن و عید نوروز برگزار کنن.همین آدم که...همین آدمو می بینی که اون بالا بالاها نشسته جایی که تموم قوانین مملکت تو مشتشه.خوب هیچوقت باورت نمی شد که شورای نگهبان یعنی این.باید خودت میدیدی چون نمی تونستی به حرف اینایی هم که پا رو پا انداختن و از سیاست فقط فحش دادنشو بلدن اکتفا کنی.یه روز با این نشستی یه روز با اون همه مدل و رقمشم دیدی.که چی؟ اگه ازت بپرسن چی جواب میدی؟ حقیقتی رو که دنبالش بودی پیدا کردی؟

میگم نه! حقیقتو نه ولی دروغ رو خوب شناختم.حماقت نبود گرچه الان حتی خودمم به خودم می خندم! پشیمون نیستم از همه بهایی که پرداختم از فرصتهایی که از دست دادم(گرچه خوب خوب که فکر کنی در همینام لذتی هست که یه دنیا میارزه) باید پاهام یه جای سفت استوار میشد تا الان به هر بادی نلرزم.چیزای خوبی فهمیدم که هیچکس نمی تونست یادم بده.فهمیدم نباید تو این مسیر آدما رو ببینی بلکه باید رو ی نحوه تفکر قضاوت کنی.فهمیدم که از روی حامیان نمی شه لیدرا رو شناخت. فهمیدم که از حرف تا عمل فاصله زیاده.نمیشه به کسی اعتماد کرد, خیلیها حتی چیزی که میگن اونی چیزی نیست که بهش اعتقاد دارن.فهمیدم که نباید به کسی تکیه کرد چون هیچکسی نمیدونه چی تو ذهنته و چی می خوای.آره راه خودتو برو و به هیچکسی نه دلتو ببند نه فکرتو.با همین چیزا بزرگ شدم حالا دیگه میدونم چی می خوام.دیگه خودمم, محکم! نه خیلی زیاد اما لا اقل اونقدر محکم که به این سادگیا اسیر هر موجی نشم

اوووووووووووه چی داشتم می گفتم به کجا رسید؟!!! چقدر چرت و پرت شد...بگذریم

صدای یا حسینشون از پشت سر میومد...خوب گوش کردم اما برنگشتم چون دیگه یاد گرفته ام که همیشه به جلو نگاه کنم  ...


 
comment نظرات ()