دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢
 

چند روز پيش سوار تاکسی شدم برم کلاس.چند متر جلوتر يه پيرزن و پيرمرد هم ايستاده بودن و صدای داد و بيداد مرده از همونجا ميومد.تاکسی نگه داشت و سوار شدن.آقاهه به راننده گفت سر ايستگاه اتوبوس بعدی پياده ميشيم بعدم شروع کرد به غر زدن سر خانومه که نمی شد اين يه ذره راهم پياده بيای؟ پيرزنه هم بيچاره همين جور که نفس نفس ميزد می گفت نمی تونم راه بيام به خدا پاهام درد می کنه!

راننده پرسید خوب چرا با تاکسی نمی بریش؟ پیرمرده هم داد زد که آقاااااااااا من صد هزار تومن از کجا بیارم بدم برای خانوم به تاکسی؟حالا کل این مسیر کرایه اش نفری صد تومنه ها!

طفلک خانومه همش زانوهاشو میمالید ...

دم ایستگاه اتوبوس که می خواستن پیاده بشن آقاهه با اکراه دست کرد تو جیبش اما پیرزنه زودتر پولو داد و رفتن.

منم همین جوری موندم که باید از گرما و صمیمیتی که تو این رابطه زناشویی موج میزد بخندم یا گریه کنم!

 


 
comment نظرات ()