دریای سرخ

برای کیخسرو بهدین که سه روزه چشماشو بسته...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢
 
سرم درد میکنه,خیلی درد میکنه.از دیشب که دوستش گفت حالش بده دلم آروم نداره.نمی خوام باور کنم مگه میشه؟اونکه هنوز خیلی جوونه!
چند روز پیش که با هم حرف زدیم که حالش خوب بود فقط یه کمی غصه داشت.پس چرا من نفهمیدم؟چرا وقتی می پرسیدم چی شده می گفت نپرس؟چرا فکر کردم همش از اضطراب کنکوره؟چرا بش گفتم غصه نخوراینا همش زودگذره؟حالا کی کارت کنکورشو میگیره؟چرا وقتی گفت سوخت آتیش تموم میشه من نفهمیدم؟چرا وقتی گفت من تموم شدم من نفهمیدم؟آخه بیماری خونی دیگه چه صیغه ایه؟مگه خونی که از اون قلب مهربون کوچولو عبور میکنه میتونه بیمار باشه؟خدایا منکه زیاد نمی شناختمش نمی شناسمش اما تو که می شناسی تو که از پاکی دلش خبر داری آخه دلت میاد؟
چه اتفاقی قراره بیفته؟پس چرا من هیچی نمی دونم؟چرا دلم نمی خواد هیچی بدونم؟چرا می ترسم مگه تو نیستی؟
خدای مهربون خدای خوب نذار این آتیش خاموش بشه.خدای آب خدای آتش خدایی که هیچ کاری برات سخت نیست...خدای محمد خدای زرتشت خسرومونو به تو می سپاریم.تو که میتونی خوبش کنی...
خدایی که گفتی اگه صدام کنین جواب میدم من امشب خوابم نمیاد دلم همش گریه می خواد می خوام همش صدات کنم....کاشکی صدامو بشنوی....
 
comment نظرات ()