دریای سرخ

آخرین ...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦
 

۲۷ بهمن ۸۶

آخرین کشیک،ward A بودم.به تلافی تموم کشیکهای قبلی تمام روز اصلا نخواستنم.سمیه بود،فرشته بود،لیلا بود،شهرزاد بود،خانوم هویج بود،مریم بود،کاملیای جلبک هم که همیشه هست! همدیگه رو آرایش کردیم،مریم برامون خط چشم کشید،پیتزا سفارش دادیم،من و کاملیا همدیگه رو جر دادیم! بعد قرار شد این روز آخری آشتی بشیم:)))) دراز به دراز افتاده بودم اون وسط با کامیل کل کل می کردم که سمیه گفت واااای یه موی سفید داری! جیغ کشیدم،گفتم نخیر،باور نکردم،همه شون اومدن یک ساعت تلاش کردن یه دونه مو رو از مغز سرم بهم نشون بدن،بعد که تشخیص مسجل شد هی همه شون موهای سفیدشون رو نشونم دادن که غصه نخورم،اونا یه عالمه داشتن من یکی! بعد برگشتن دوباره تو کله ی من بگردن موی سفید پیدا کنن منم پلاستیک پیتزاها رو کردم تو سرم که موهام دیگه بیشتر از این سفید نشه!

همیشه فکر می کردم اولین موی سفیدم رو که ببینم خیلی غصه می خورم،نمی دونم چرا غصه نخوردم! شاید چون اصلا احساس پیری نمی کنم!

نشسته بودیم و هی حرف میزدیم و می خندیدیم،شهرزاد وسطش یهو میزد زیر گریه! می گفت دلم تنگ میشه،واسه بخش قلب اونجاش که می پیچیدیم! بعد دوباره میزد زیر خنده بعد دوباره یاد یه چیز دیگه می افتاد میزد زیر گریه ما هم بهش می خندیدیم!

شب دکتر موسوی سمیه رو دیده بود  گفته بود شما با من کاری دارین؟ اونم گفته بود نه ولی یادتون باشه شما سبیل گرو گذاشتین! آخه قرار بود بهمون جوجه کباب بده سر رو کم کنی با فرزانه ن.:)))

شب که می خواستم بخوابم گفتم اگه همینجوری تا صبح نخوانم رکورد میشه! اما ساعت 2 خواستنم.برای یه مریض که اصلا با درد اپیگاستر خوابیده بود میگن بیا درد اپیگاستر داره! شیطونه می گفت شب آخری بزنم حالشونو بگیرم! رفتم نشستم توی ادمیت به دقیقه شماری،2:50 کشیکم تموم میشد.به دکتر نقوی گفتم چه توصیه ای دارین برای آخرین دقایق آخرین کشیک اینترنی؟ گفت آخریه؟ گفت برنامه ت چیه؟ گفت یادته قرار بود دسته جمعی با هم بریم سوئد؟ :))))

ساعت 3 رفتم خوابیدم.ساعت 4 سمیه بیدارم کرده میگه برو اونورتر! بعدم خوابید پیشم! صبح بهش میگم این چه کاری بود؟ میگه یهویی دلم برات تنگ شد!!!

فرداش فرزانه ن. دوباره رفته بود سراغ دکتر موسوی،جوری لجش رو در آورده بود که دکتر به گلناز گفته بود زنگ بزن اون دو تا بیان! ما رو از درمانگاه پوست کشیده تو ادمیت که میرین رستوران جوجه کباب می خورین فاکتورش رو میارین برای من! ادای فرزانه رو در میاورد که اومده گفته فلان و بیسان! مرده بودیم از خنده! بدجوری به غیرت یزدیش بر خورده بود،دیگه زوری زوری می خواست بهمون جوجه کباب بده! دکتر موسوی که پارسال اینقدر ازش می ترسیدیم،دکتر موسوی که یک شب تا صبح از دستش تو پاویون گریه کردم! :)))))))))))))

.

.

.

۳۰ بهمن ۸۶

آشمون روی گاز بود،الهام و فرزانه هم میزدن.سر میزها رو گرفتیم و بردیم گذاشتیم تو حیاط،وسط چمنهای سبز رنگ پریده و درختهای بی برگ.گلهای دفاع حمیده رو هم گذاشتیم روی میزها.کشک و پیازداغ ها رو توی ظرف یکبار مصرف ریختیم و چیدیم کنار دیوار تو اتاق.قاشقها رو گذاشتیم توی لیوان و بردیم سر میز.

نسرین توی اتاق rest داشت گریه می کرد.توی یک ماه گذشته هر وقت دیدمش داشت گریه می کرد! هی می گفت دلم براتون تنگ میشه و هی بهش می گفتم آخه یه نگاه به من بکن! منم دل تنگ شدن دارم آخه؟ بعد هی گریه ش بیشتر میشد و می گفت آره! بعد من هی بیشتر بهش می خندیدم!دکتر رضوی که اومد پسرها هم کم کم تو حیاط جمع شدند.دکتر فاطمی و دکتر آستانه و دکتر کاجی هم که اومدند دیگه جشنمون شروع شد! هزار تا عکس گرفتیم،همه عین هم! دکتر امین جواهری که اومد همه پریدیم دورش جمع شدیم و باز هزار تا عکس گرفتیم! آش که حاضر شد کشکها رو بردیم سر میزها.کاسه های آش رو مریم تزئین کرد،پ و نماینده بردن تو حیاط.نشستم روی چمن و آش داغ خوردم با کشک زیااااد.

 

ص تار میزد.بچه ها دور تا دور جمع شده بودن ،یاوری و بهار کل کل میکردن،من تکیه داده بودم به درخت نخل و پوستش رو ریش ریش میکردم.استادها می خواستن برن که به مطبشون برسن.چقدر جای محبوبه خالی بود.رویا هم نیومده بود،روهیای من!خیلی دوستش دارم.

کیک رو که آوردن هم رفتیم پاویون ما،جوراب پسرها بو میداد:))) کیک رو گذاشتن روی میز و شمعها رو چیدن روش.کیکمون شکل یه پسر خندان بود با لباس فارغ التحصیلی قرمز.قسمنامه رو هم یه نفر! با خط خوش روی یه لوح خیلی خوشگل نوشته بود و آورده بودن تا همه امضاش کنیم.شمعها رو روشن کردن و همه جمع شدیم دور کیک.سمیه اینطرفم نشسته بود و فرزانه ن. اونطرف.ساناز از روی قسمنامه خوند و همه باهاش تکرار کردیم.تموم که شد یک،دو،سه گفتیم و دسته جمعی شمعها رو فوت کردیم و خندیدیم.بنفشه گفت:خوب دیگه حالا دکتر شدین!

همین،دکتر شدیم!

.

.

.

توی اون اتاق گلناز و نرگس و نسرین و ساناز گریه می کردن.من گریه م نمیومد،فقط وقتی ساناز رو بغل کردم و تو گوشم گفت یعنی هر کدوممون چه سرنوشتی پیدا می کنیم حس کردم الانه که قلبم بترکه...

.

.

.


 
comment نظرات ()