دریای سرخ

باز هم حرف از آزادي...تاريخ تکرار می شود
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢
 
قاعدتا باید بقیه سفرنامه رو بنویسم اما امروز با خوندن دنیای یک ایرانی که گزارش از جریانات کوی دانشگاه داده و دیدن عکسها دلم گرفت.این نامه من به یکی از دوستامه دفعه قبل که اصفهان شلوغ شده بود یه چیزایی هم بهش اضافه کردم. دنباله سفرنامه باشه برای بعد...

آزادی کلمه عجیبیه نه؟ دل بستن بهش از اونم عجیب تر.این همه هیاهو برای هیچ و پوچ بازم این وسط ماییم که باید بمیریم تا یه عده به نون و نوایی برسن.کسی به فکر ما هست؟ نه مطمئن باش که نیست همیشه قربانی فکر می کنه که زندگیش دست خودشه و وقتی می فهمه که کارد تا دسته فرو رفته
می دونی به چی فکر می کنم؟ به محمد که فکر می کرد با شلیک اون گلوله داره ملتشو رها می کنه.به اون زنی که خودشو تو توالت خفه کرد که چیزی به ساواک نگه.به بابک که تو همه شعراش از آزادی می گفت و برابری, ظلم و قیام , همونکه همیشه دستاش پر از تاول بود به خاطر شعارایی که رو دیوار می نوشت, همونکه از ساواک کتک می خورد و بازم آدم نمی شد,همونکه تو خرمشهر رفت....تا بعد از مرگش به خاطر اعتقاداتش(چون کمونیست بود) حتی اسمشو از بنیاد شهید بیرون بندازن.حتی حرف از نبش قبر بود تا گلزار شهدا رو از کفرش پاک کنن.جالبه نه؟
فکر می کنم به چشمای مظلوم فرهاد که 16 سال خانواده اش رو ندیده بود(فراری سیاسی- ممنوع الورود) و اشک میریخت که ما جوونیمونو دادیم.به ابوالفضل که اونجا زیر اون تابلوی آبی تو گلستان خوابیده.راستی تا حالا گلستان دیدی؟دیدی چقدر شلوغه؟ تا چشم کار می کنه....می دونی سومین گلی که تقدیم گردید یعنی چی؟ می دونی عکس 4 تا برادر کنار هم توی یه قاب یعنی چی؟
به رضا فکر می کنم و مادری که که هر جمعه کنار اون سنگ قبر بی صدا اشک می ریزه. می دونی چرا؟ چون از اطلاعات گفتن اگه اون یکی پسرتونو می خواین حق ندارین با صدای بلند براش گریه کنین.می دونی زیر شکنجه مردن یعنی چی؟
دارم به اون جوون فکر می کنم با اون پیراهن خونی توی اون عکس.راستی هنوزم زندانه؟
دارم به اون مرتیکه فکر می کنم که پشت تلویزیون 24 ساعته اش نشسته و می خواد به ما مفهوم آزادی رو یاد بده.دارم به اونی فکر می کنم که آزادی براش شلوار تنگ و دامن کوتاست , همونکه تا خبری میشه اول از همه در میره.دارم به اونی فکر می کنم که در درونش باور داره این چماقی که میزنه عند ا...ست .نه عزیز مساله دین نیست چون اصلا دین این نیست.مساله جیب این وریا و قدرت اونوریاست
امروز می خوام برم تماشا باید با چشمای خودم ببینم که اون بره ها چطور با پای خودشون میرن تو چنگال گرگ تا چوپان و جلاد با هم سر یک سفره جشن بگیرند.ملت آسوده بخوابید یه عده ای همیشه بیدارند.
همه چیز قاطی شده هیچکس نمی دونه چی می خواد.سلایقمون پسرفت کرده ایمانمون تهی شده. شدیم اسیر موجی که نه مبدا داره و نه مقصدی و من نمی دونم که چرا همیشه آخرش این صدای حقیقت آزادیه که خفه میشه.
آیا امیدی هست؟

 
comment نظرات ()