دریای سرخ

Hold Nothing Back
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦
 

* دلم را خاک کردم و بر مزارش ساعتها گریستم.

حق، این نبود اما قانون زندگی همینه

 

تمام شد ... دیگه حتی به خاکش هم نگاه نمی کنم

 

دلی که تا آخرش نفهمید همه ی آدمها لیاقت محبت دیدن ندارن و اونهایی که دارن اغلب ظرفیتش رو

 

یک زمانی از خودم می پرسیدم آدمها چطور حاضر میشن ناب ترین دوستی ها رو اینطوری خراب کنند؟ حالا دیگه برام هیچی عجیب نیست.وقتی پرسید:تعجب کردی از حرفهایی که زدم؟ گفتم:نه، دیگه عادت کرده م!

 

چه زجری کشیدم توی یک سالی که گذشت... یک بارش خشم بود،یک بارش احساس گناه، یک بار شکستن، فرو ریختن دنیایی که تو رویاهام ساخته بودم، میل به فرار میل به پنهان شدن...فراموش کردن و فراموش شدن...

 

این بار یک نفس از سر آسودگی کشیدم،دیگه تموم شد! دیگه کسی نمونده که بخوای بترسی...دم غروب،وسط چهارباغ راه میرفتم و روسریم رو باد برده بود.Lp  تو گوشم می خوند و می خوند.برگریزان بود،من گریه نمی کردم...سبک بودم...هیچوقت اینقدر سبک نبودم...

 

 You try to find a reason why it all went away
And you think of what you could have done different
When you thought you were complete
You opened up your eyes

When you thought you had it all that's when you lost it
If you want to hold onto everything you will fall

 

* پشت میز اسکرین نشسته بودم.دکتر موسوی راه میرفت،حرف میزد،مریض میدید،اردر میداد...یک لحظه نگاهش کردم،یک لحظه محوش شدم...چطور میشه آدمی اینهمه تلخ؟؟؟ اون لحظه تلخیش رو با همه ی وجودم حس کردم...و چه آرامشی داشت!

 

شیرین که باشی خیلی ها دورت جمع میشن،وقتی به خونه ی دلت راهشون میدی بی هوا میپرن تو! صاحبش میشن! نمی فهمن مهمون یعنی چی،پاشون رو از گلیمشون بیرون میگذارن.اینجاست که خشم پیش میاد و احساس گناه،فرار می کنی،فرار می کنی...ممکنه فراموش بشی اما هیچوقت فراموش نمی کنی...

 

دیگه هیچی مثل اولش نمیشه و من هم نمی خوام که بشه

من تلخی رو برای باقی ِ عمرم انتخاب کردم.

 

 

* دلم می خواد توی لجن غلت بزنم

و اینقدر بلند بخندم که دنیا بلرزه

                                                 توی لجن


 
comment نظرات ()