دریای سرخ

آنکال بدجنس!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦
 

* روز خیلی شلوغی بود.از ظهر با یک status epilepticus (تشنج مداوم) شروع شد! یک بچه ی یک ساله مشکوک به TORCH با هیدروسفالی که دیروز عمل شنت گذاری شده بود!!! و معلوم نیست چرا به جای ICU فرستاده بودنش بخش اطفال! آقا این هی تشنج میکرد ما هی دارو میدادیم از اونور ICU پذیرش نمی داد.من بدبخت هم یک پام بخش بود یک پام ادمیت یک پام هم نوزادان که یک نوزاد هایپوگلایسمی هم دنیا امده بود یکی دیگه شون هم دیسترس داشت! اونطرف هم توی مامایی یه بچه فینگیلی خودش را ننر کرده بود شیر میل نمی فرمود! فرداش هم روز morning بود و بچه های خودمون تا من رو میدیدن می گفتن تو رو خدا من فردا مورنینگ ندم! هر جا میرفتم تلفن زنگ میزد که ساب چیف اطفال کجاست؟ از اونور بچه ها به موبالم زنگ میزدن که بدو ادمیت مریض امده...بالاخره تشنج بچه هه کنترل شد و دیسترسیه بستری شد وسرم هایپوگلایسمیه رو هم حساب کردم و داشتم به ادمیت سر و سامان میدادم که از بخش زنگ زدن بیا که جواب قند یکی از دیابتی ها امده 600! ای خاک بر سرم! الان میره تو کتواسیدوز! رفتم بخش...یک جفت دوقلوی 6 ساله داشتیم هر دو مبتلا به دیابت،عباس و ابوالفضل...شرارت از چشمهاشون می بارید! قند عباس امده بود 600،حالش خوب بود،مشکلی نداشت.به آزمایشش شک کردم.حالا من گلوکومتر به دست تو اتاق اسباب بازیها دنبال عباس آقا با عزیزم و آفرین پسر خوب و یه لحظه بیا کاریت ندارم! اونم مگه گول می خورد؟ فرار می کرد و قایم میشد پشت تاب و سرسره ها که نمی خوام همین الان آزمایش گرفتین! من که بیسکویت نخوردم!(الهی بمیرم!) اینجور موقع ها هم که پرستارها خودشون رو می کشن کنار! آخرش راضی شد و باز جواب قندش شد 600! میدونستم دکتر فاطمی حساسه و مریض تا پاش نره لب گور دارو براش شروع نمی کنه،ترسیدم انسولین بدم بیاد طلبکار بشه که پروسه ی درمانیم رو مختل کردی! زنگ زدم بهش:

_ سلام آقای دکتر خسته نباشین بخشید مزاحمتون شدم. _ سلام مرسی.هان چی کارم داری؟ _ آقای دکتر یکی از این مریض های دیابتی تون هست تو بخش همون دوقلو ها... _ آهان خوب! _ قندش امده 600  _ خوب بیاد! اصلا بیاد 700 چی کارش داری؟  _ انسولین نمی خواد؟ نره تو کتواسیدوز؟ _ خوب بره! هر وقت رفت درش میاریم! _ (معععععععععععع! بره تو کتواسیدوز که من بدبخت میشم باید تا صبح وایسم بالا سرش چارت تنظیم کنم!) هیچ کاریش نکنم؟ _ نع! ولش کن! دیگه چی داریم؟ _ آقای دکتر یه هایپوگلایسمی داشتیم خوابوندم،یه فلان بود این کارش کردم یه بهمان بود اون کارش کردم... _ خوب کردی! حالا من باهات کار دارم(اینجا لحنش بدجنسانه میشه! از اون بدجنسی هایی که فقط از دکتر فاطمی برمیاد) فردا مورنینگه دیگه؟ _ بله _ الان یه مریض براتون میاد با دلدرد،تا صبح بشینین دسته جمعی فکر کنین چشه! نمی فهمین هم چشه! فردا هم همین رو به عنوان case  ِ اول معرفیش کنین! _ _ _ _ 10 و نیم یه سر میام بیمارستان.کاری نداری؟ ...

همون موقع دوباره تلفن زنگ زد.گفتن با شما کار داره.یکی از بچه ها بود از ادمیت گفت: خانم دکتر یه مریض امده با دلدرد... گفتم: هوم! میدونم.الان میام

از سر شب اورژانس غلغله بود.بخش جا نداشتیم،تختهای اورژانس هم پر شده بود.میون اونهمه زر زر و ونگ ونگ کارم شده بود فک زدن و راضی کردن پدر و مادرها که بچه شون رو ببرن جای دیگه.یکی شون پیله شده بود که الا و بلا باید بچه م رو همینجا بستری کنین! (حالا اصلا اندیکاسیون بستری هم نداشت ها!) اول براش توضیح دادم که بچه ی شما نیاز به بستری نداره این کارها رو بکنین اگر خوب نشد صبح بیارینش درمانگاه.وقتی دیدم اصرار می کنه گفتم:ببرینش الزهرا  _من پول بیمه نمیدم که بچه م مریض شد ببرمش جای دیگه! _ خوب ببرینش غرضی اونجا هم تامین اجتماعیه _ اوووووه برم تا اون سر شهر با این بچه ی مریض!

(آخه چشمهاش نمی بینه جا نیست؟ من بچه را رو سرم بستری کنم؟!) با زبون خوش بهش گفتم قبول نکرد.منم که دیگه از اون زمانهام گذشته که حال و حوصله ی بحث کردن با مریضها رو داشتم.گفتم به من چه برو با مسوول بیمارستان حرف بزن.رفت و با سوپروایزر امد.اگر آقای هاشمی بود حالش را جا میاورد ولی سوپروایزر اون شب یه آقای ریقو بود از اینا که آآآآآآه! همیشه حق با مشتری ست! گفت جا نیست؟ از این به بعد هر چی مریض اومد همینجا نگهشون دارین تا دکتر فاطمی بیاد! منم تو دلم گفتم باشه اشکال نداره بذار دکتر فاطمی بیاد اینجور مدیریت کردنت رو ببینه حالت رو جا میاره! از اون به بعد هر چی مریض اومد گفتم همون وسط وایسا!

یه بچه یک ساله آوردن یک کم بی حال بود ولی بد حال نبود.شرح حال درستی نمی دادن.مادره می گفت توی یک ساعت 10 مرتبه استفراغ کرده.از صبح هم سی بار اسهال داشته! سی بار! بهش نمی خورد! دریغ از یه ذره دهیدریشن! هوشیار بود،اینور و اونور رو نگاه میکرد،علایم حیاتیش نرمال بود.پرسیدم چند بار ادرار کرده؟ گفت اونم زیااااد _ آهان هم اسهالش زیاده هم ادرارش؟ _ آره آره حالش خیلی بده! (می بینین دروغ رو تو رو خدا!) گفتم باشه اینا همه که مونده ن تو هم بمون روش! بعد رفتم سر بقیه کارهام...

ده و نیم که دکتر فاطمی اومد نمی شد از در اورژانس بیای تو! بلافاصله سوپروایزر رو خواست و حسابش رو رسید.مریض های بستری رو که دید رفت سراغ سرپایی ها.اون آقاهه که گیر داده بود بستری کنین و جنجال راه انداخته بود رو با اردنگی انداخت بیرون که بچه 4 بار پی پی کرده برا من بستری بستری می کنه! برو خونه تا صبح ORS بهش بده خودش خوب میشه...همه رو دید تا آخر همه رسید به اونکه مامانش دروغ می گفت.بچه رو که گذاشتن رو تخت حس کردم این اون بچه ی قبلی نیست.انگار هوشیاریش کم شده بود، کم کم داشت میرفت تو کما! دکتر یه نگاه به بچه انداخت بعد سریع باباهه رو کشید کنار: آقا ببین راستش رو بگو! به نظر من بچه ی شما مسمومیت با مخدر پیدا کرده! چی بهش دادین؟

من رو میگی؟ مععععععععععععع! چراغ قوه رو برداشتم و رفتم سراغ بچه،مردمکهاش میوز! نفسم بند اومد! اگر فرستاده بودمش بره خونه و اونهم قبول میکرد؟؟؟؟؟ خیلی راحت آپنه میکرد و می مرد!

نالوکسان رو که بهش زدیم 20 ثانیه نکشید که مردمکهاش برگشت و شروع کرد به گریه کردن!

اولش که اعتراف نمی کردن،ولی بعد مادره گفت نصفِ دیفنوکسیلات دادم بهش.اما دکتر گفت این رو احتمالا بهش تریاک دادن،اگر مادره هم نداده باشه مادربزرگه داده!

من که هنوز تو شوک بودم. (موقعی که امد مردمکهاش رو معاینه نکردم،یعنی اصلا به ذهنم نمیرسید همچین چیزی باشه،ولی به چشمهاش نگاه کردم ببینم اشک داره و مطمئنم طبیعی بود.نه اونطوری که بار دوم دیدم که ظاهرش داد میزد! احتمالا همون موقع بهش داده بودن و ترسیده بودن آورده بودنش)

گفتم آخه آقای دکتر ما از کجا بفهمیم؟ گفت: شما هنوز این مردم رو نمی شناسین،نمی دونین ما کجا داریم زندگی می کنیم.وقتی می بینین دروغ میگه باید شک کنین.این بچه که معلومه 30 بار شکمش کار نکرده.یه اسهالی داشته و تریاک بهش داده ن.حالا اینجوری غلو می کنن که این کارشون توجیه بشه...

بخش رو که با هم ویزیت کردیم و توی راهرو می اومدیم بچه ها یکی یکی سُک میزدن که بگو مورنینگ رو چی کار کنیم.من که هر چی فکر کردم نفهمیدم مریض دلدردیه چشه.یه دردی توی پهلوهاش و سابقه ی سنگ کلیه ولی توی سونوی این دفعه ش سنگ نبود.به خصوص که دکتر فاطمی گفته بود به سونوش اعتماد کنین! هیچ علامت دیگه ای هم نداشت،نه تهوع نه استفراغ نه هیچی دیگه.اکیدا NPO ش کرده بود و تو اردر نوشته بود هیچ آزمایشی امشب نگیرین(که خدای نکرده ما از روی آزمایشهاش نفهمیم مریض چشه!) حالا ما دنبال دکتر فاطمی راه افتادیم عز و التماس که دکتر این چشه.بدجنس نگفت! هر چی میگم آقای دکتر اینجوری که شما NPO ش کردین فقط می تونه پانکراتیت باشه ولی این علامت و این علامتش رو نداره! فقط می خنده.میگم میتونه هم اولسر باشه ولی سابقه ش رو نداره.میگه آهان نزدیک شدی! میگم صرع شکمی نیست؟ میگه آها آها! میگم پس چرا ضد تشنج بهش ندادین؟ میگه من کی گفتم تشنجه؟ بعد هی ما گفتیم اون بدجنسانه بهمون خندید!...

همیشه آنکالها هوای اینترنهای شبشون رو دارن که صبح سر مورنینگ ضایع نشن.اینم شانس ما! گفت بشینین تا صبح مطالعه کنین!گفتم اقلا بگین کجا رو بخونیم گفت:Text نلسون! گفتم کجاش ؟ گفت جلد دوم! _اونکه 2000 صفحه س! _ هی ما رو با خودش کشید اینور و اونور آخرش هم نگفت.ساعت 1ونیم نصف شب تو راهرو دورش جمع شدیم.اونهم دوباره شروع کرد به حرف زدن.از اون حرف خوشگل هاش که من دلم می خواد بگه و بگه و بگه و تموم نشه.همون حرفها که کلی به زندگی امیدوار میشم و دلم مطمئن میشه کاری که دارم می کنم درسته...

خلاصه رفت و ما موندیم تو خماری!

دلدردیه تو ساعت آقای ن. امده بود و مسمومیته تو ساعت فرزانه.همونها باید مورنینگ میدادن.

جا نداشتیم و دیگه مریض بستری نمی شد.اون شب می تونستم راحت بخوابم اما همه ش داشتم تو ذهنم دلدرد رو تجزیه و تحلیل می کردم.همچین خواب کوفتم شد!

صبح زود بلند شدم دوباره رفتم سراغ مریضه بلکه یه چیز جدید پیدا کنم.باز چیز بیشتری دستگیرم نشد.دیگه گفتم ولش کن فوقش ضایع میشیم دیگه! سر مورنینگ آقای ن. خوب مریض را معرفی کرد.موقع تشخیص که رسید دکتر فاطمی بلند شد،طبق معمول دستهاش رو کرد تو جیب شلوارش و شروع کرد به توضیح دادن.من دست نازیلا رو می چلوندم و هی می گفتم الان میگه ساب چیف الان میگه ساب چیف! اونم دلداریم میداد که نه بابا با ساب چیف که تو مورنینگ کاری ندارن! که یهو دکتر فاطمی گفت: ساب چیف!... من سیخ شدم! _خوب خانم دکتر شما دیشب برای مریض چی کار کردین؟ _هیچ کار! چون خودتون گفتین! _ بالاخره مریض چش بود؟ _

_خوب خودم میگم...پانکراتیت!  _ اِ آقای دکتر من که دیشب اول از همه گفتم پانکراتیت! _ منم نگفتم نه! ....شما حتی اون یک صفحه مربوط به پانکراتیت رو دیشب نخوندین! _ من آخه اون یک صفحه رو باید بین 2000 صفحه پیدا می کردم!

بعد از مورنینگ رفته یک صفحه جدول مربوط به دلدرد رو آورده میگه اینهاش اینجا نوشته پانکراتیت! میگم بله فرم دلدردی که نوشته که زیاد به مریض ما نمی خوره.بعدم نوشته که تهوع و استفراغش بارزه اینکه تهوع و استفراغ نداشت!!! بگذریم با دکتر فاطمی که نمیشه بحث کرد،همین لجبازیش رو دوست دارم! فقط بهش گفتم خیلی بدجنسین! بعد هم توی بخش داشت رد می شد و با یکی حرف میزد و می گفت خدا همه رو هدایت کنه...! منم گفتم آره خدا دکتر فاطمی رم هدایت کنه که اینقدر اینترنها رو اذیت می کنن! اونم بهم گفت من پدر تو رو تا آخر این ماه در میارم!

:))))))))))

یادم رفت برم ببینم آخرش مریضه چی از آب در امد


 
comment نظرات ()