دریای سرخ

گلستان
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦
 

* بعد از بیست ساعت مینی بوس سواری توی جاده ای که می پیچید و از کوه بالا میرفت لابه لای جنگل انبوه،پوشیده از برگهای زرد و نارنجی و قرمز ...رویایی!

قرار بود برنامه تفریحی باشه،شب توی ویلای هلال احمر بخوابیم،فرداش وسط جنگل اردو بزنیم،وسایل همونجا باشه و چند ساعت پیاده روی توی جنگل،بعد هم آبگرم و دریا!

جایی که پیاده شدیم یه تپه ی مرتفع بود و تا اون دور دورها از درخت خبری نبود.چادر زدیم و شام رو آماده کردیم.هوا سرد بود! دو تا اتاق گلی بود که یه عده ترجیح دادن اونجا بخوابن(ویلای هلال احمر!) یه کم دور آتش جمع شدیم و صحبت در مورد برنامه.راهنمای گرگانی گفت فردا صبح دو سه ساعت پیاده روی داریم تا برسیم به جایی که قراره فردا شب بمونیم.تمام وسایل رو باید با خودمون می بردیم و این یعنی کوله کشی!برای من زیاد تعجب آور نبود.اصولا انگار قرار نیست برنامه ها اونجوری که برنامه ریزی شده ن اجرا بشن!به هر حال اگر میدونستم کوله کشی داریم هم تفاوتی در کوله بستنم ایجاد نمیشد! نمی دونم چه جوریه که برنامه هر چی باشه،دو روزه،سه روزه،صعود،تفریحی،با کوله کشی،بی کوله کشی،به هر حال چیز خاصی از محتویات کوله ی من کم و زیاد نمیشه! حتی بعد از قضیه ی زانوم که با خودم قرار گذاشتم رعایت کنم و نذارم به اون بیچاره ها فشار بیاد توفیقی در این امر حاصل نشد!

سرد بود و یکبار دیگه تجربه ی سوختن و یخ زدن همزمان! یعنی اون ورت که سمت آتیشه می سوزه و اون ور ِ دیگه ت یخ میزنه،اینجاست که باید مثل کتلت هی پشت و رو بشی و تو دلت بگی کیسه خوابم گرمه! من امشب یخ نمی زنم و سعی کنی به سرمای دم صبح فکر نکنی!

نیم ساعتی که توی کیسه خواب قلت زدم و از سرما به خودم پیچیدم اولین قولی که به خودم دادم این بود:وقتی رسیدم اصفهان حتما یک جفت جوراب پر می خرم!

قاسم اون شب امده بود پیش من بخوابه ولی من اینقدر سردم بود که یادم رفت مهمون دارم و تو کیسه خواب گمش کردم! اینم آقای قاسم بعد از بالا اومدن ِ خورشیدِ عزیز،واسه خودش لم داده و آفتاب گرفته

 

 

از تپه که بالا می رفتیم از راهنما می پرسیدیم اون طرف درخت هست؟ جنگل هست؟ جنگلی که اون طرفه از جنگلی که با ماشین ازش گذشتیم قشنگتره؟...آقا هی ما رفتیم هی جنگلی در کار نبود! راهنما دلداریمون میداد که امسال سرما زده و برگ درختها زودتر از موقع ریخته ن.ما هم به روی خودمون نمی آوردیم ولی آخه اصلا درختی نبود که بخواد برگ داشته باشه!

 

 

توی مسیر پر بود از بوته های زرشک،زرشک های سیاه با هسته های درشت.سر راهمون از زیر قله ی فینگیلی ِ "زبله" هم گذشتیم که اون رو هم رفتیم بالا و برگشتیم پایین.خسته نبودم اما بیشتر ِ مسیر سرازیری بود و داشت به زانوم فشار میامد.به کفشهام نگاه می کردم که زهوارش در رفته،حالا لاستیکِ دورش هم تقریبا کنده شده بود و به این فکر می کردم که دلم می خواد امسال حتما یه کرکس زمستونه برم و اینجوری نمیشه

ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر بود که به محل استراحت رسیدیم.کوله ها به هوای برنامه ی تفریحی سنگین بود و واقعا بچه ها را خسته کرده بود.حالا جایی که برای شب ماندن در نظر گرفته شده بود یک آغل بود! سرپرست حسابی به راهنما توپید و در به برنامه ریزیش اعتراض کرد! در نهایت هم گفت ما اینجا نمی مونیم و بهتره بریم طرف روستای مقصد.حق داشت،اون روزمون کاملا به کوله کشی گذشته بود حالا جایی بودیم که قشنگ که نبود هیچی،در معرض باد بودیم با یک شب سرد پیش رو،دور از آب و تازه باید توی آغل می خوابیدیم! ما جاهای بدتر از این هم خوابیده ایم،توی مسیرهای طولانی تر با شیب بیشتر کوله کشی کرده ایم اما شرایط فرق می کنه.این اون برنامه ای نبود که قرار بود اجرا بشه.اون لحظه دلم برای راهنما سوخت اما واقعا حقش بود! آخه یه ذره احساس مسوولیت!67 نفر آدم با اتکا به برنامه ی اون اینجا بودند.

ناهار رو همونجا خوردیم و دوباره راه افتادیم.همون لحظه ی اول بند کوله ی داداشم پاره شد! حالا خر بیار و باقالی بار کن.واقعا فقط یه خر می تونست اینهمه بار رو بدون بند کوله حمل کنه! ترجیح دادم نایستم و برم جلو چون اگه عقب می موندم یه خر اضافی هم لازم بود که من رو به گروه برسونه.بچه ها هم کوله رو با طناب یه جوری سرهم بندی کرده بودند و پشت سر گروه راه افتاده بودند.

کم کم هوا تاریک میشد و ما تازه وارد جنگل شده بودیم.تمام مسیر سرازیری بود و زیر پامون برگهای خشک...درختهای لُختِ بلند توی تاریکی وهم انگیز به نظر میرسند.جلوی پام رو نمیدیدم و هدلامپم نور نداشت.باتری هاش نو بود ولی نمی دونم چرا اینجوری شده بود.جلوی صف بین آدمهای غریبه مونده بودم.مهم نبود تا وقتی که صحبتهای رد و بدل شده بین چند نفر حالم رو بد نکرده بود.بعضی وقتها غریبه ها آشنان ولی این غریبه ها بدجوری برام غریب بودند.یک عده کم کم عقب موندن،فاصله ای که توی صف افتاده بود زیاد شد.برای اونهایی که جلو بودند اصلا مهم نبود.می گفتن زود بریم که برسیم.به ما چه که یه عده عقبن! خودشون رو برسونن! نمیشه که ما به خاطر چند نفر معطل بشیم! نمی فهمیدم این حرف چه معنی ای میده.یعنی چی؟ یعنی شما برین و کسایی که عقبن بمونن؟؟؟ توی گروه ما همچین چیزی معنا نداره.همیشه قویتر ها هوای بقیه رو دارن.فداکاریها همیشه بی منت بوده،همیشه دستی هست که دستت رو بگیره و کسی که موقع خستگی و خطر به وجودش دلگرم باشی...حالا پشت سر کسایی راه میرفتم که حس می کردم اگر پام بلغزه و بیوفتم از جاشون تکون نمی خورن.این مساله ضربه بود برام! به خصوص وقتی ستون استراحت میکرد و به محض رسیدن عقبی ها دوباره راه می افتاد بدون توجه به فریادهای صبر کنین صبر کنین! بدترین فشار روانی که روم بوده تا حالا مربوط میشه به زردکوه اولی که تو همچین شرایطی بودم.از گروه عقب مونده بودم،اونها استراحت میکردن و تا من نزدیک میشدم راه می افتادن.حالا نمی تونستم تحمل کنم کسی تو شرایط مشابهی قرار داشته باشه.واقعا عذاب آور بود برام.می گفتن بریم که اونها مجبور بشن تند بیان! خوب اگه می تونستن که میومدن! من "نتوانستن" رو تجربه کرده م.کسی که نمی تونه نیاز به حمایت داره نه تنبیه! من اون لحظه های ترس ِ مطلق روی تیغه را توی زرد کوه به اتکای وجود بچه هایی که جلو بودند قدم برداشتم.اون ترس تموم شد ولی اون اعتماد هیچوقت از بین نرفت.من توی سیردان خودم رو با اشک و درد بالا کشیدم،به بهای هفت تا از ناخن های پام که سیاه شدند و افتادند.درد تموم شد و ناخن هام دیگه در اومدن ولی هیچوقت یادم نمیره دستهایی رو که روی یخچال دستهام رو گرفته بود و کلماتی رو که سعی داشت آرومم کنه.سختیها مهم نیست،میگذره و فراموش میشه ولی تو همین لحظه های سخته که عمیق ترین حسها شکل می گیره...

از دسته ی جلویی جدا شدم و موندم تا بچه های خودمون برسن.مریم،همکار مژگان،حالش بد شده بود و یک ریز اشک میریخت.اولین باری بود که میومد و آمادگی نداشت.آخه قرار بود برنامه تفریحی باشه! راهنما گفت 10 دقیقه ی دیگه به دشت صافی میرسیم و شب همونجا می مانیم.نمی دونم چند تا 10 دقیقه گذشت ولی بالاخره رسیدیم.چادرها را که زدیم بچه ها رفتند آب بیارند...آب نبود! بعد از یک مسافت طولانی به آب باریکه ای رسیده بودند که به هیچ وجه کفاف اینهمه آدم را نمیداد.

برای شناسایی که از چادرها دور شدم یادم افتاد راهنما گفته بود توی این جنگل گرگ و خرس و پلنگ زیاد پیدا میشن! پشیمون شدم و بدو بدو فرار کردم سمت چادرها و در حین فرار حس می کردم الانه که یه پلنگ از پشت گازم بگیره! به کیوان گفتم ووی حیوونها نخورنمون؟! گفت نه بابا اینهمه آدمیم،تا میاد یه گاز بگیره میریزیم سرش! گفتم آره خوب از تو یه گاز بزنه یه ذره ت کم میشه اما من همه ش یه گازم:)))))))))

وقتی کیسه خوابم را پهن می کردم مهمان شبانه حرفی زد که راستی شوکه م کرد.شاید اصلا مهم نبود،شاید من زیادی دل نازک شده م! روزی صد تا بدتر از این را از مریض ها و همراه ها و دوست و آشنا می شنوم و انگار نه انگار اما اینجا...کوه همیشه برای من چیز دیگه ای بوده.یه چیزی جدای از دنیای بیرون.حالا قوانین دنیای زشت دنیای اون پایین هوای اینجا رو هم آلوده کرده.دلم گرفته...دلم از ناسپاسی آدمها گرفته...

مدت کوتاهی کنار آتش ایستادم.جمعی که اونشب اونجا بودند حس خوبی در من ایجاد نمی کردند.دلم نمی خواست تنها باشم...تنها بودم.

روی یک تپه ی مرتفع بودیم و دورتا دورمون کوه.کنارمان دره بود و مهِ غلیظ از زیر ما توی دره داشت بالا میامد.تا یکی دو ساعت بعد روی ما را هم می پوشاند.مهِ سفید توی تاریکی ِ شب و سرمای مرطوبِ جنگل...سوپ داغ خیلی بهم چسبید.آن شب خوابیدم...

 

 

صبح قشنگی بود.حالا که هوا روشن بود رنگها به چشم میامد.حیف که باز عجله داشتیم و نمیشد صبر کرد.مسیر درخت داشت اما این جنگل کجا و جنگلی که موقع آمدن توی ماشین دیده بودیم کجا! به قول مژگان انگار آورده بودن تنبیه مون کنن! جنگل خوشگله رو از پشت شیشه نشونمون دادن بعد بردن با یه عالمه وزنه پشتمون جنگلها رو دور بزنیم خدای نکرده خوشگلیها رو نبینیم!

 

 

من هم گفتم برنامه ی خوبی بود ولی اصلا احساس تفریح بهم دست نداد! (راستش فقط حس قاطر بودگی بهم دست داده بود!) آخه مساله اینجاست که ما اصلا لازم نبود اینهمه بار با خودمان بیاریم.میشد از اول کوله ها را با ماشینها بفرستیم و خودمان با سرعت بیشتر مسیر را طی کنیم بدون نیاز به غذا و وسایل خواب.نصف روزه این مسیر را میامدیم.اصلا چرا این مسیر را آمدیم؟ میشد همان اول مسیر توی جنگل خوشگله چادر بزنیم و وسایل را بگذاریم و تفریح کنیم! هر جوری حساب کردیم درک نکردیم راهنما چه فکری کرد که این بلا را سر ما آورد؟! همه متفق القول بودند که یک دفعه راهنما را دعوت کنیم اصفهان و دسته جمعی یک کتک مفصل بهش بزنیم! حال آنهایی را تصور کنید که سه چهار کیلو گوجه و خیار با خودشان آورده بودند! در واقع کوله های همه مان پر بود از وسایلی که استفاده نکردیم و خوراکی هایی که فرصت نشد فکر خوردنشان را بکنیم! حتی وقت نشد با دل خوش استراحت کنیم! حتی نتونستیم اطرافمان را درست نگاه کنیم!!! با این وقت و انرژی ای که گذاشتیم میشد یک قله ی حسابی صعود کرد.انجوری دیگه اقلا دلمان نمی سوخت! یکی من رو بگیره این آقاهه رو نکشم:((((

روستای زیارت که از دور پیدا شد دیگه لنگ میزدم!سریع رفتم پایین و وسایل را گذاشتم یک کنار.آبگرم همانجا بود.یک ربع وقت داشتیم بریم آبگرم! این یکی رو نباید از دست میدادم! ...آبش گرم که نه،بیشتر آب ولرم بود! اما زنده م کرد! بعد دوباره سوار مینی بوس شدیم و رفتیم "ناهار خوران" یه رستوران جینگول ناهار خوردیم.توی دستشوییش از این دست خشک کنی هایی داشت که باد میزنن،شده بود سالن آرایش!بچه هایی که موهاشون خیس بود زیر دست خشک کن مو سشوار میزدن! براشینگ کامل:))))))))))

بعد یک پیاده روی کوتاه و حرکت به طرف بندر ترکمن.

بندر ترکمن با لباسی که زنهاش پوشیده بودند جذابیت خاصی برام داشت.پیراهن های یکسره ی بلند و تنگ و روسریهای ترکمنی که روی سرشون انداخته بودند بدون اینکه دو طرفش را گره بزنند یا روی شونه هاشون بندازند.من عاشق این روسری های ترکمنی ام.مامانم از قدیم یکیش را داشت.یک روسری پشمی بزرگ سیاه با گلهای درشت قرمز و ریشه های بلند.حالا دیگه یک کمی رنگ و رو رفته شده،دلم می خواد یه دونه لنگه ی همون بخرم.یک بازارچه ی کوچک کنار ساحل بود.یک ذره خرید کردیم و نشستیم کنار دریا.دیگه هوا تاریک شده بود.توی کیسه ها را نگاه کردیم و ای داد بیداد! ازدواج مریم ناقص شده بود! ...

از اون گروه خداحافظی کردیم.آنها سوار اتوبوسشان شدند و ما هم با مینی بوسمان راه افتادیم.بدنها کوفته بودند و صندلیها خیلی بد بودند.راه باریکه ی وسط مینی بوس هم با کوله ها پر شده بود.تا اصفهان 20 ساعت راه داشتیم...

توی راه فکر می کردم.چیزهایی که همیشه ازشون فرار می کردم اینجا هم سر و کله شون پیدا شد! رفتارهایی که گاهی دلم می خواد چشم هام رو ببندم و نبینم! من آدم ناسازگاری نیستم اما نمی دونم درستش چیه.گاهی به خودم میگم اگر ادامه پیدا کنه خودم رو می کشم کنار.حتی اگر من هم نخوام ناخودآگاه این اتفاق می افته.من آدمی نیستم که درگیر بشم. اما می ترسم از عواقبش! مهم من یا فلانی نیست.ضربه ای که گروه می خوره ممکنه جبران ناپذیر باشه.حیفه...خیلی حیفه... یه ضربه هایی شاید سطحی به نظر برسه اما دردش عمیقه.من آدم بدبینی نیستم ولی واقعیتی که جلوی چشم هامه پر رنگتر از اونیه که بشه ندیده ش گرفت.انتظار داشتم بچه ها زیرکتر از این حرفها باشند.نمی تونم در موردش باهاشون صحبت کنم،نمی خوام سوء تفاهم ایجاد بشه.منم در قبال این گروه مسوولم اما من فقط یک عضو کوچکم.اگر بدونم بچه ها واقعا همین رو می خوان من حرفی ندارم.به هر حال این رو یاد گرفته م که هیچ چیزی جاودانه نیست.رویاهای من هم یه روزی تموم میشن اما نمی دونم چرا می خوام باور کنم این رویا ادامه داره حتی اگر برای من نباشه،حتی اگر من نباشم


 
comment نظرات ()