دریای سرخ

ماه سه اطفال،اینترن نوزادان
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ،۱۳۸٦
 

ماه دوی اطفال هم تموم شد و به همین راحتی اومدم ماه سه.دکتر پژنگ رو دوست داشتم،درسته که استرس خودش رو داشت برام،درسته که باز تا نگاهش می چرخید طرفم می خواستم آب بشم برم تو زمین،درسته که تا یه سوال می پرسید ازم زبونم بند میومد ولی اون خاطره ی بدی که بعد از امتحان استیجری مونده بود برام همه ش ناپدید شد.خیلی دوستش داشتم و روز آخری که گفت ازتون رضایت کامل داشتم نزدیک بود بال در بیارم!

اینترن های جدید اومده ن و رابطه مون باهاشون خیلی خوبه.خیلی بهتر از اونی که فکر می کردیم.از وقتی اینا اومده ن تازه فهمیده م این یک ساله چقـــــــــــــــــدر چیز یاد گرفته ایم!

صبح های زود که میرفتم بخش زودی همه رو ویزیت می کردم و میرفتم سراغ حدیث.بغلش می کردم،راه میرفتم،باهاش حرف میزدم.خیلی نرم و کوچولو بود،نرم و کوچولو! دکتر پژنگ چند دفعه حدیث به بغل غافلگیرم کرد! سیزده روزش بود،سپتی سمی! آخه این کجا قیافه ش به سپتی سمی ها می خوره؟ روسریش رو ببینین،بهش می گفتم حاج خانوم حدیث!

اینم فاطمه س.روز اول که اومد درمانگاه خودم دیدمش.50 روزش بود و نسبت به تولدش 200 گرم وزن کم کرده بود.ظاهرش خیلی غیرعادی بود.سابقه ی تشنج داشت و فنوبارب می خورد.به خاطر حملات سیانوز اومدو بستری که شد GE Reflux در اومد.بیست روز با NG بهش شیر دادیم.تپل شده بود،لپ پیدا کرد! عزیزم اونروزی که فوق نوزادان گفته بود ممکنه CP باشه کلی با لیلی غصه خوردیم.بعدشم که رفت برای عمل فتق.

حالا هم که رفته م نوزادان و هر روز یه عالمه نی نی جدید.

میگم خیلی پیداس که اصلا حال و حوصله ی وبلاگ ندارم؟چند وقته حال و حوصله ی هیچی ندارم.حس می کنم هیچ کار جز کشیک دادن بلد نیستم دیگه! بیمارستان که هستم راحتم.توی خونه نمی دونم باید چی کار کنم! هر از گاهی بچه هایی که طرحن میان یا خبری ازشون میرسه،هیچ کس راضی نیست.من حتی مطمئن نیستم چی دوست دارم.

دلم می خواد برم خیابون گردی و چیزهای جینگیل بخرم اما فعلا خودم رو تنبیه کرده م چون توی سه هفته ی گذشته 4 تا از کتابهای کتابخونه رو گم کردم!!! هر چی پول داشتم دادم کتاب خریدم! گرچه بعدا دوتاش تو خود کتابخونه پیدا شد و اشتباه از کتابدار محترم بود اما این چیزی از جرم بی حواسی من کم نمی کنه!

چند وقت پیش نشستم جلوی لیست بلندبالای کتابهایی که باید خواند از وبلاگ دکتر مجیدی،یهویی دیدم همینجوری اشکهام داره میاد پایین! من کی میتونم بدون نگرانی و عذاب وجدان بشینم با خیال راحت کتاب بخونم و لذت ببرم؟

دلم ارنست همینگوی می خواد


 
comment نظرات ()