دریای سرخ

ماه سیزدهم،اینترن اطفال
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦
 

* شهریور گذشت! ماه اول اطفال که برای ما سخت ترین ماه اینترنی محسوب میشد با 12 تا کشیک ماه یکی.برای من با اون چند روزی که به خاطر سبلان کشیک نداده بودم بقیه ی کشیکهام همه یک روز در میون شده بود.به طرز فجیعی شده بودم فلور نرمال پاویون! اینجوری کشیک دادن اولش سخت بود،خیلی،برای من که نمی تونم تو پاویون بخوابم،من که تو یه ذره rest ای که داشتم از 12 و نیم تا 2 نصف شب هم خوابم نمی برد اگر هم اتفاقا می خوابیدم همه ش خواب میدیدم خواب مونده م و ادمیت اطفال خالی مونده و یه بچه آپنه کرده و دکتر پژنگ اومده و...! دو سه تا کشیک آخر بود که زدم به رگ بی خیالی و دیر رفتم و زود اومدم و چه کیفی داشت خالی موندن ادمیت اطفال! خوب البته این یه ربع اضافه ها اصلا باعث نشد من بتونم تو پاویون بخوابم ولی همین که حس می کردم دارم از زیر حمالی مفت در میرم خودش لذت بخش بود

ولی یه چیزی رو هم فهمیدم.آدم به شرایط سخت زود عادت می کنه.الان که یک هفته س کشیک نداده م استخونهام درد گرفته.دلم کشیک می خواد!

* بیشتر سختی کشیکهای اطفال برام بی کاریش بود.اینکه باید یه نفره،تنهای تنها بشینی تو ادمیت تو اون ساعتهای خلوت...اورژانس که بودیم چند نفره کشیک میدادیم،ارشدها بودن،اورژانس شلوغ بود،کلی هیجان داشت! فکرش رو بکن یه دفعه چهار تا مریض ترومایی خفن بیارن تو اورژانس و تو مجبور باشی تنهایی بشینی وسط ونگ ونگ چند تا بچه گاستروآنتریتی!اغلب از زور بی کاری مجبور بودم بشینم درس بخونم

* نصف شب نشسته بودم برای خودم mp3 گوش میدادم که اومدن تو.یه زن و مرد جوون با یه نوزاد دو روزه.گفتن حالش خوب نیست.هر چی معاینه ش کردم به نظرم خوب بود.بی قراری می کرد.مامانه می گفت شیر نمی خوره ولی وقتی گفتم شیرش بده با ولع مک میزد.بیشتر اشکال از مامانه بود به نظرم.حوصله نداشت زود سینه ش رو از دهن بچه می کشید بیرون و اونم جیغ و داد میکرد.بچه خوب بود! داشتم می گفتم چیزیش نیست و اینا که مامانه اومد بهم گفت آخه میدونین من سرش عمل داشتم فکر کنم برا همین حالش بده.گفتم چه عملی؟ گفت:عمل! گفتم آخه چه عملی کردین واسه چی؟ گفت:از اون عملها! _هین؟! _ عمل دیگه! _

یه عالمه طول کشید تا دوزاریم افتاد عمل یعنی چه! خانوم کراک می کشیدن! خودش گفت تا سه ماهگی کراک می کشیدم و بعد تبدیلش کردم به متادون...طفلک نی نی...خوب که معاینه ش کردم باز چیزی پیدا نکردم جز همون بی قراریش و یه لرزش خفیفی تو اندامهاش.باز به نظرم بیشتر به خاطر رفتار مامانه بود.withdrawal متادون هم که بعد از دو هفته علامت میده...بعدا دکتر پژنگ گفت دروغ میگه حتما علاوه بر متادون کراک رو ادامه داده و بچه رو گذاشت رو فنوبارب،من هم دوباره کلی به خودم بد و بیراه گفتم که اینقدر احمقم که هر کی هر چی میگه باورم میشه.حتی یه ذره شک نکردم دروغ بگه! حتی وقتی شوهرش گفت فقط زنم میکشه من نمی کشم باور کردم.آدم اینقدر مونگول و زودباور؟!

نی نی کوچولو بود،یه دختر ظریف و دوست داشتنی.مامانه یه رفتار دوگانه ی عجیب داشت.از یه طرف بی حوصله و عصبی بود،بهش شیر نمی داد حتی چند بار حس کردم الانه که بچه رو پرت کنه اونور،از یه طرف یه وقتایی سفت بغلش می کرد و قربون صدقه ش میرفت با چشم های پر از اشک از من می پرسید خوب میشه؟ دلم برای دختره سوخت.25 سالش بود.یه پسر 5 ساله هم داشت.فکرش رو بکن چه جور خونه ای می تونه باشه برای تربیت دو تا بچه ی کوچیک. از خودم می پرسیدم این نی نی تو این خونه قراره چه جوری بزرگ بشه؟ دختر کوچولو...کاش دختر من بود... احساس بدی داشتم ،خیلی بد...کاری نمی شد کرد.

.

.

.

 *

 

 

.

.


 
comment نظرات ()