دریای سرخ

دريا و ماه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦
 

* سر عین،شهر زنده! انگار نه انگار ساعت نزدیک 12 شب رسیده بودیم.مغازه ها باز،خیابانها شلوغ...رستوران در پیت،تو هر بشقاب یه کوه برنج و دو سانت کباب! دستشویی رو قرق کردیم،خانومه متحیر مونده بود از تو این دستشویی یه متری چند نفر پشت سر هم میان بیرون! صاحب رستوران خیلی نجابت به خرج داد که بیرونمون نکرد...موقع تسویه حساب و بیرون رفتن هم شکلاتهاش رو دزدیدیم!

*دسته دسته جدا شدیم.یه دسته دختر ویلان دنبال آب گرم! بالاخره یکی شون راهمون داد بریم تو به شرط اینکه نیم ساعته بیایم بیرون...آب گرم،داغ ِ داغ،با طعم فلز...بعدم با لپهای گل انداخته دوی نصف شب تو خیابون ویلان دنبال اتوبوس!

* داداشم که چادر زد کیسه خواب رو پهن کردم و خوش ترین خواب ِ 3 ساعته ی دنیا گوشه ی یه پارک کوچیک یه جایی در بالاترین نقطه ی نقشه ی ایران

* گردنه حیران و آلونکهای چوبی،گردنه حیران و شیشه های رنگارنگ عسل،گردنه حیران و کاسه های بزرگ آش دوغ با سیر فراوان! گردنه حیران و درخت...

* یه پلاکارد بزرگ خوش آمد گویی و دردسر ِ ما برای خوندن اسم شهری که واردش میشیم:حویق!

حویق یکی از قشنگ ترین ساحل هایی که دیده م رو داره...اینجا فقط دریاست که حرف میزنه

 

 

آب دریا که تا زیر گلوت میاد بالا سینه ت تنگ میشه،یه قدم که میری جلو زیر پات خالی میشه تو آب غوطه می خوری و چرخ میزنی و چرخ میزنی...شنا کردن تو دریا با شلوار و مانتو و روسری و کلاه تجربه ی باحالیه که پسرها ازش محرومن!

* دراز کشیده بودم لب ساحل...موج که میزد آب از پاچه های شلوارم میرفت بالا و از یقه ی بلوزم میومد بیرون.دستهای من آروم آروم ماسه های ساحل رو ناز می کرد و آب من رو...

 

 

* ناهار ظهر جوجه کباب مخصوص با طعم جگر رو میز و صندلی چوبی کنار کافه ی حصیری لب ساحل  و موتور برقی که آب چاه رو فقط رو سر نسرین میریخت! صاحب کافه آدم خیلی خوبی بود.منصف و مودب و صمیمی.دور تا دور میزهای تو کافه یه آقاهای خفنی نشسته بودن در حال قمار با دومینو! صاحب کافه بازیش رو یادمون داد و من تازه فهمیدم این نقطه نقطه هایی که پشت دومینو هست مال بازیه.قبلش فکر می کردم دومینو رو فقط باید بچینی کنار هم و با تلنگر بزنی بریزه و ذوق کنی! ما هم دیگه نشستیم همونجا و هی قمار زدیم! همه ش هم من بردم! این یک استعداد کشف نشده بوده در وجود من که تازه بهش پی بردم.تازه آقاهه سعی کرد یه بازی دیگه بهمون یاد بده به اسم پاپیلان که گفت دیگه این end قماره و هر شب تا صبح تو همین کافه مردم خونه و ماشین می بازن باهاش! این یکی از سطح آی کیوی ما بالاتر بود،یاد نگرفتم وگرنه هر شب تو پاویون بساط راه مینداختیم!

 

 

* کنار دریا نشستم،کنار دریا دراز کشیدم،کنار دریا روی ماسه ها غلت زدم...کنار دریا قدم زدم،آب میومد و میرفت.وقتی می ایستی و آب میاد دونه دونه ماسه ها رو از زیر پاهات می کشه و با خودش میبره.دونه دونه کم شدنشون رو با سلولهات حس می کنی. محکم وایمیسی،آب میاد و زیر پاهات خالی میشه،تو دل ماسه فرو میری...با موج بعدی آب برات ماسه میاره،لای انگشتهات رو پر می کنه،دور پاهات رو محکم می گیره.فکر می کنی اگه سنگ بودی،یه سنگ بزرگ،و هزار سال اینجا می ایستادی...آب چند بار میومد و میرفت؟آب چقدر برات ماسه میاورد؟ چقدر از دلت می کند و میبرد؟

*کم کم که ماه بالا میاد دریا وحشی میشه،این رو حس کردم! ماه که پیدا شد آب یهو یخ کرد،موجها ارتفاع گرفتن و باد قوی شد.آبی که کف پام رو قلقلک میداد خودش رو کوبید به سینه م،دورم رو گرفت،تو گوشم گفت:باهام بیا...سردم شد،لرزیدم... ماه رفت پشت ابر

 

 

* آسمان سیاه،روی ماسه ها بی زیر انداز یه وری لم داده م سمت دریا،ماه خیلی بالاست.از اون دور دورا،آخر دریا،یه خط سفید از زیر ماه کشیده شده تا کنار من.خط سفید وسط دریا با موجها قوس می گیره و بالا و پایین میره.خط سفید پل معلقیه که تا انتهای دریا میره،پل معلق چپ و راست میشه،رو آب می لغزه اما با هیچ موجی نمی شکنه

 

...

این عکس رو خیلی دوست دارم،این کنده ی درخت که اون شب روش نشستم و سرخی غروب که کمرنگ اون دور دورها پیداست

 

 


 
comment نظرات ()