دریای سرخ

سفرنامه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٢
 
از اصفهان که خارج میشی همش بیابونه از اون بیابونای زشت که گوله گوله خار داره با تپه های کوتاه و بلند خاکی.من زیاد دوستشون ندارم شاید برای اینکه تکراری شدن.پس چشمامو می بندم و دلمو میدم به آهنگ " توی بهت جاده ها هر جا که دیدنی نیست چشامو می بندم و جاش یه رویا میذارم"
5-4 سالی میگذره از آخرین باری که رفتم کرمانشاه هر بار مامان اینا میرفتن به یه بهونه الکی(درس,کنکور,امتحان)باهاشون نرفتم آخه از جاده بدم میاد.مسافرت رو دوست دارم منهای تو راه بودنش.دایی حتما دلگیر شده اما اهل گله نیست.دلم براش تنگ شده خیلی دوسش دارم.
با صدای مامان چشمامو باز می کنم "آی تنبل چقدر می خوابی پاشو صبحانه" یه کش و قوس به خودم میدم و پا میشم.نزدیک محلات یه چشمه هست با چند تا درخت و یه حوض بزرگ پر از آب همیشه اینجا صبحانه می خوریم چقدر قشنگه و خاطره انگیز. یه پل اونجا هست که زیرش تاریکه جون میده واسه...... نگاه که میکنم خنده ام می گیره روی دیوار نوشته: احمق بی شعور زیر پل دستشویی ممنوع! اینو تازه نوشته ان اون روزا نبود. 6-5 سالم که بود یه بار رفتم اون زیر... نگو اونطرف پل یه گله گوسفند آوردن چرا.آقا سگه هم فکر کرده بود من اومدم ببعی ها رو بخورم حمله کرد بهم.هاپ هاپ...جیغ کشیدم و دویدم پیش بابام.اینقده گریه کردم که نگو خیلی ترسیدم.دستت درد نکنه آقا سگه نذاشتی من احمق بی شعور بار بیام.
پتو میندازیم و سفره رو پهن می کنیم.چه نسیمی به به.کف حوض بزرگ پر از جلبک . گیاه آبیه مثل یه فرش مخمل سبز اما آبش زلال زلال دلم می خواد بپرم توش.
خواهرم میگه من یه توت خوردم.میگم از کجا؟ اشاره میکنه که از روی زمین.میگم اه کثیفه.میگه شستمش! بهش می خندم از کجا معلوم که بقیه مردم نوشته روی دیوارو خونده باشن؟ فقط میگم به من چه جیش مردما رو خوردی.جیغ میکشه و با مشت می زنه رو پام.چقدر صدای جیغشو دوست دارم.عصبانی که میشه جوگولارش میزنه بیرون الهی قربونش برم.مامان میگه اذیت نکن بچه رو.منم غش غش می خندم.داداشم میگه طوری که نیست آبش کره!
بازم جاده, قهوه ای, خاستری...
اینبار چشمامو نمی بندم می خوام خوب نگاه کنم.از سراب خبری نیست چیزی که همیشه حالت تهوع بچگی رو به یادم میاره.من آخه احتمالا موشن دیزیز دارم(اینو خودم تشخیص دادما) از همون اول توی ماشیم که می نشستم این حالت بهم دست می داد برای همین همیشه از مسافرتهای طولانی فراری بودم.اما اینبار نه سرابی هست و نه حال تهوعی.تو حس آهنگم فقط"این حال من بی توست..."راستی حال من بی تو چه جوریه؟ شاید مثل حال سر جلسه امتحان وقتیکه جواب نوک زبونته اما نمیاد یا وقتی منتظر یه خبر بدی و دلت می خواد لحظه ها کش بیان یا اون موقعا که در اوج خوشحالی یه جای خالی تو دلت حس میکنی قلمبه میشه و میاد تو گلوت گیر می کنه بعد نمی دونی بخندی یا گریه کنی یا شبایی که تنهایی با ماه حرف میزنی همه اون لحظه هایی که دلت می خواد یکی رو صدا کنی.شاید یه چیزی نزدیک به حس غروب, دل گرفتهء آسمون....بریزش بیرون با بارون با اشک...
اصلا بی خیال حوصله داری؟ اون نوارو عوضش کنین. مامان خوراکی چی داریم؟
(ادامه دارد...)

 
comment نظرات ()