دریای سرخ

ساوالان...سلطان ساوالان
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦
 

ساعت 7 عصر راه افتادیم.شب،توی اتوبوس که با مژگان حرف میزدیم گفتم: نه! غمگین نیستم،چیزی وجود نداره برای ناراحتی،بیشتر خسته ام،بی خوابی و سختی ِ این روزها با بلاتکلیفی ِ نزدیک شدن به یه مرحله ی جدید از زندگی...اما یه چیز دیگه هم هست که از هر چیزی مهم تره. دیگه احساس رهایی نمی کنم،من واقعیت رو پذیرفته م و حقیقت رو باور کرده م،زشتی ها رو فراموش کرده م،برام این چیزا مهم نیست...اما حضور سایه ها رو روی شیرینی ِ تمام لحظه هام حس می کنم و این نمیذاره آزاد باشم.نه دیگه هیچوقت مثل گذشته احساس رهایی نخواهم کرد و نمی تونم اونقدر صادقانه و پاک خودم باشم و از خودم بودن لذت ببرم.این تاوانیه که باید برای درک حقیقت پرداخت...من کسی رو سرزنش نمی کنم...باهاش کنار میام.این بد نیست،حالا چشم هام رو باز می کنم و توی قفس بال بال نمی زنم.از این به بعد جایی پرواز خواهم کرد که افق آسمونش تا ابد آبی باشه...من خسته ام.از بیهودگی ِ پر زدن توی قفس خسته ام.از نزدیک شدن می ترسم،دوست دارم یه جا آروم و بی صدا بشینم و از شنیدن غوغای شادی ِ دیگران سرمست بشم.اعتراف می کنم اون بزرگواری رو ندارم که به خاطر خوشحالی ِ دیگران پا روی دلم بذارم و اون قدرت رو که بخندم و لبخند روی لب دیگران بیارم.مژگان این قدرت رو داره و برای همین اینقدر حضورش انرژی بخشه، برای همینه که اینهمه دوستش دارم.

بعد کنار هم نشستیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم...خندیدیم اینقدر که صدای همه در اومد! ساکت بابا می خوایم بخوابیم! نه دیگه به ما حق بدین! بعد از اینهمه وقت همدیگه رو پیدا کردیم! باز شب تا صبح جغد شدیم و نخوابیدیم.آفتاب که در اومد دیدم اینجوری نمیشه.رفتم صندلی ِ آخر دراز کشیدم،هم پام که چند ساعت تا بود و تیر می کشید استراحت کنه و هم اگه شد بخوابم.خوابیدم! گذشته از اون قسمتش که آقای برادر نشسته بود رو پای من و حکم بازی می کرد و با هر حرکت یه تیکه از گوشتم رو می کند،خوب خوابیدم!

حدود بیست و شش هفت ساعت تو راه بودیم، از اردبیل و مشکین شهر گذشتیم و نزدیکهای کوه بودیم که ماشین خراب شد.قرارمون این بود که ساعت 4 و 5 پای کوه باشیم.ترسم از این بود که دیر برسیم و لندرورها رو از دست بدیم و مجبور بشیم خودمون تا پناهگاه بریم! در اون شرایط هیچگونه تصوری از کوله کشی نداشتم! دیر رسیدیم و لندرورها یه گروه دیگه رو برده بودن.زنگ زدم به مامان.می خواستم بهش بگم مامان دعا کن بتونم برم،نگفتم اما دیگه برام روشن بود که می خوام برم بالا.هیچ فکری در مورد چطوریش نداشتم،فقط می خواستم برم... همونجا یه چای و کلوچه خوردیم و لندرورها اومدن.با نسرین و سینا جلو نشستیم.من رو بگو اولش رفتم وسط هی هم خودم رو می کشیدم سمت راننده که جا باز بشه واسه بقیه! عقبی ها غیرتی شدن من رو انداختن پایین! بعدش مژگان ادام رو در میاورد و مردیم از خنده! زرنگیمون هم که آبرومون رو برد! خیر سرمون زود سوار شدیم که زود برسیم.ما عین لاکپشت میرفتیم و رو قلوه سنگهای مسیر دل و روده مون اومده بود تو دهنمون و ماشین عقبی ها یکی یکی ازمون سبقت می گرفتن!

توی ماشین که صحبت می کردیم تازه فهمیدم از پناهگاه تا قله 7 ساعت راهه و شیبش هم ... یه لحظه فقط یه لحظه شک کردم،از شهاب پرسیدم به نظر تو عاقلانه س من بیام؟  گفت نه!  اونجا بود که حس کردم اصلا عقل ندارم.حالم خوب بود و سبلانِ برف گرفته صدام میزد،به چیز دیگه ای فکر نمی کردم...

مناره های سیاه توی تاریکی ِ شب و پناهگاه،یه لوله ی دراز و باریک با دو ردیف تخت.آخر سالن جا گرفتیم.داداشم داشت برنج می پخت،من ناهار هم درست نخورده بودم اما غذا دلم نمی خواست،سه چهار تا خرما خوردم و آماده شدم برای خواب.پناهگاه شلوغ بود،انگشتهام رو کردم تو گوشم و سرم رو بردم تو کیسه خواب.ساعت 3 از سر و صدا بیدار شدم،4 و نیم همه بلند شدیم.چند تا خرما خوردم و کوله کوچولوی خوشگلم رو برداشتم.آماده بودم.بیرون پناهگاه خورشید داشت آروم بالا میومد.افق وسیع و خورشید یه گوی نارنجی...طلوع خورشید...همون خورشید زرد بعد از بالا اومدن از چاهِ عمیق غار کهک،همون خورشیدِ سرخ ِ علم،خورشیدِ سفید حیاط بیمارستان تو اون صبح برفی بعد از انما! سلام خورشید...سلام سبلان...

 

 

می رفتیم و کم کم بچه ها حالشون بد میشد.چند نفری همون اول راه برگشتن.اثرات ارتفاع پیدا بود.بعضیا صورتشون سفید شده بود،یکی اینطرف عق میزد یکی اونطرف،من هیچیم نبود برای خودم قدم زنان میرفتم و هی فکر می کردم اینا چرا اینجوری شده ن؟! حواسم به قدمهام بود که کوتاه باشن،که پاهام رو درست بذارم و به زانوم فشار نیارم.گروه آهسته میرفت و من اولین بار بود که به یواش رفتن اعتراض داشتم! حوصله م سر رفته بود! بچه ها حالشون بد بود و من دلم می خواست تا قله بدوم! حتی یه ذره هم خسته نبودم...

 

 

از 4200 که رد شدیم زانوم شروع کرد به سوختن،خیلی کم،مهم نبود،باید نگران پایین اومدن بودم اما بهش فکر نمی کردم.

مژگان حالش بد بود،تا حالا اینجوری ندیده بودمش،خانم پ با چشم بسته راه میومد و دم به دم داد میزد که یواش برین،نسرین و م.ش. استفراغ میکردن،من از خودم می پرسیدم خسته ای؟ از 1 تا 10 چند؟ تا میومدم بگم 2 یه چیزی باز می پرسید مثلا اگه مقیاس زرد کوه باشه چند تا خسته ای؟ اونوقت چشمهام 4 تا میشد قدمهام رو تند می کردم و جواب میدادم هیچی! اصلا منهای صد! خسته نبودم،هیچی نبودم،فکر نمی کردم...روی برف که راه میرفتم اون حس زیبای قدیمی زنده میشد،شیبها رو حس نمی کردم،ستون میرفت و بالای شیب یه سطح مواج بود پوشیده از برف.یال رو که رد کنیم قله س.آقای پ گفت برین جلو،دریاچه رو که دیدین وایسین.آروم آروم قدمهام میرفت،صدای گریه ی خانوم پ از پشت سرم میومد،صورتم خیس شد،بی اختیار اشک میریختم،دریاچه محصور بین دیواره ی سنگی و انعکاس برف توی آب...

 

 

سبلان،کوه مهربان،چه آسون گرفتی به من این سفر رو.باورم نمیشه،من اینجام روی قله،بلندترین قله ای که پا گذاشته م درست وقتی که فکر میکردم همه چیز تموم شده تازه همه چیز شروع میشه،پرش از یک نقطه ی بالاتر،شروع از یک قدم جلوتر...فکر نمی کردم،حس،فقط حس رسیدن...اشک میریختم،هق هق گریه می کردم... چقـــــــــــــدر با من مهربان بودی سبلان...

با هم دست دادیم و تبریک گفتیم،بیشتر بچه ها گریه میکردن.تو ارتفاع 4800 نشسته بودم کنار آب،تصویر بهشت توی آینه روبه روم بود.من سردی ِ آب رو لمس کردم،این آب ِ خوشبخت در دهانه ی آتشفشان خاموش

 

 

داداشم لخت شد و پرید توی آب،همه گفتن دیووونه بیا بیرون اما خداییش چه حالی کرد! ساعت نزدیک 12 ظهر بود اما هوا کم کم سرد میشد.یه گروه با ما رو قله بودن داشتن عکس می گرفتن.دختره که داشت عکس می گرفت 5،6 تا دوربین به گردنش بود یکی یه لنز این هوا! ما هم که عکس ها همه با موبایل! واقعا مرده شور ما اصفهانیا رو ببرن :دی

کم کم بلند شدیم و راهِ برگشت.مه همه جا رو گرفته بود،قشنگترین صحنه ها اینجا جلوی چشمهام بود.صخره ها قهوه ای سوخته،پر از برف،لابه لای مه...پرچم های نارنجی و سرخ و زرد که مسیر برگشت رو نشون میدادن.عاشق پرچم ها شدم،که اونقدر پررنگ پشت مه با سوز باد میرقصیدن.حسن می گفت تو که اینقدر دوست داری یکیش رو بکن با خودت ببر...گفتم دلم نمیاد.پرچم ها اینجا مثل گل ان که نباید از شاخه چیدشون.من حتی دلم نمیاد سنگ از رو قله ها یادگاری بردارم.آخه من سنگ رو از قشنگ ترین جای دنیا بردارم ببرم کجا؟ تو کدوم پستو قایمش کنم؟ اونوقت شبها چطوری با شنیدن صدای گریه ی سنگها خوابم ببره؟ من عوضش با سنگها حرف میزنم،اونوقت صدای من می مونه تو گوش سنگ،یه تیکه از روحم برای همیشه میشه یادگاری ِ من برای کوه...

 

 

تا به حال ندیده بودم ابر به این سرعت حرکت کنه.بالا سرمون ابر بود و روبه رو همه مه.سریع پایین میرفتیم و ارتفاع کم می کردیم.کم کم سردردم شروع شد.همون سردردی که خیلی کم ترش رو از شب تا صبح تو پناهگاه سرچال تجربه کرده بودم.یه سردرد خفیف مبهم اما بسیار آزار دهنده.مسیر برگشت بیش از اونی که فکر می کردیم طول کشید،هر چی میرفتیم پناهگاه دیده نمی شد.یه جا یهو مسعود از حال رفت! نمی دونم بیهوش شد! رفت تو کما! چی شد! حالش واقعا بد بود.فقط یه نبات گذاشتن گوشه ی این لپش یه کشک گوشه ی اون لپش! نباته رو هم که پست فطرت ترین فرد گروه از تو دهن مریض در آورد می خواست خودش بخوره! یعنی اینا به مرده هم رحم نمی کنن :))) یه کم نشستیم و بعد بلندش کردیم،چند دقیقه بعد بالا آورد و بهتر شد.اگه خودش خوب نمی شد واقعا هیچی نداشتیم به دادش برسیم.خدا رو شکر خانومش نبود ببینه!

سرقدم گفت قدر خودتون رو بدونین،شما با اونایی که اون پایینن فرق می کنین.قضیه این نیست که اونها پایینن،اونها سر جای خودشونن،ماییم که می خوایم بالاتر از اونی که هستیم بریم...من این تفاوتها رو با تمام وجودم حس کرده م.من قدر این لحظه ها و این آدمها رو میدونم.این آدمها با آدمهای اون پایین فرق می کنن،حتی این آدمها با خود اون پایینشون هم فرق می کنن.این خاصیت کوهه که بالات می بره و زمینت میزنه،جونت رو می گیره و غرورت رو می شکنه تا وقتی بالای بالا رسیدی تحسینش کنی و خودت رو هیچ ببینی.این آدمها برای رسیدن به این هیچ خیلی راه اومده ن،خیلی مایه گذاشته ن،من به بودن باهاشون افتخار می کنم.

 خدایا شکرت

مناره های پناهگاه پیدا شد.زانوم خوب بود.خیلی کمتر از اونی که انتظار داشتم اذیت شدم.توی محوطه ی پناهگاه از طرف هیات حکم صعود میدادن.حکم گرفتیم و وسایل رو جمع کردیم و منتظر لندرورها شدیم.سرم دیگه داشت می ترکید! سوار لندرور که شدیم پنجره رو باز گذاشتم که اگه تو این تکون تکون ها بالا آوردم...! (آدم که نیستم،همه بالای کوه ارتفاع زده میشن من پایین کوه!)راننده یه نوار ترکی باحال گذاشت و من هی دست زدم و شادی از خودم در کردم و لج اون عقبی ها رو که داشتن تو دست انداز له می شدن در آوردم! پایین که رسیدیم داشتم از گشنگی می مردم.ساعت نزدیک 5 عصر بود و بیشتر از 27،8 ساعت بود جز چند تا خرما چیزی نخورده بودم.آقا یک بوی کبابی میومد! نشستیم دو تا کنسرو مرغ خوردیم و قرار شد برای شام بریم سرعین.سوار اتوبوس شدیم.رفتم اون عقب و خوابیدم.دیگه نفهمیدم چی شد...

 

 

به سبلان که فکر می کنم برام مثل یه رویاست.رویایی که ناباورانه باورش کردم ،که روی باور داشتنش حتی فکر نکردم،یه دریاچه پشت مه که من رو تا خودش کشوند و اشک هام رو ازم گرفت تا اعتراف کنم که اولین باره با دیدن یه قله گریه می کنم که "متحول بشم"،که حتی حالا هم نمی دونم از عظمتش بود،از زیباییش بود،از دست نیافتنی بودنش بود برام یا فقط یه حس گنگِ رسیدن که به هیچی فکر نمی کردی و حالا دیگه هیچی نیست برای فکر کردن.یا نمی دونم عاقلانه چی بود وقتی 6 ماه بود از پله هم بالا نرفته بودم تو شرایطی که مَردُم! برای نجات از گوله برف هام به زانوی بریده قسمم میدادن اما نخواستم عاقل باشم و نمی دونم باید پاهام رو ببوسم که اینبار ناله نکرد یا باتوم هام رو که سنگینی ِ وزنم رو بیش از همیشه تحمل کرد یا دلم رو که خواست و من رو با خودش برد تا اونجا که چشم هام هنوز باور ندارن دیدنش رو...سبلان برام یه خوابه،یه خواب سبک و شیرین به سبکی ِ قدمهایی که از خودم ندیده بودم و این بار دیدم.کوهِ مقدس تا ابد یه تکه از روح من رو با خودش داره،کنار آرامگاه زرتشت،لابه لای اونهمه مه،لب دریاچه،در امتداد زنجیر پرچم های رنگی...

 

سفر هنوز ادامه دارد...


 
comment نظرات ()