دریای سرخ

باز هم سفر...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦
 

* دیگه داشتم با خودم کنار میومدم که نمیشه برم.دلم که می خواست اما به هر کی گفتم گفت دیوونه ای! ماه یک اطفال،با کشیکهای یک روز درمیونش، می خوای بری مسافرت؟ به هر کی گفتم گفت امکان نداره! از طرفی فکر کردم اگه برم،اگه نتونم برم قله...همون بهتر که نرم! پام خوب بود.3 ماه حتی خمش هم نکردم،کاملا بی علامت شد،بعد آروم آروم ورزش رو شروع کردم،خیلی سبک.یه دفعه اون وسط یه نیمچه تپه رفتم بالا فردا و پس فرداش زانوم داشت می ترکید! کلی یواشکی واسه خودم غصه خوردم،هی اون جمله ی آرزو رو واسه خودم تکرار کردم و اشکهام اومد که:سلامتی از هر چیزی مهمتره حتی از اون کوهه که دیگه نمی تونی بری... حتی از اون کوهه که دیگه نمی تونی بری...باید اعتراف کنم خودم رو دلداری میدادم که هر بخش از زندگی آدم یه عمری داره،این بخش از زندگی من هم دیگه تموم شد...فقط یکی فهمید چقدر غصه دار بودم،فقط جرات کردم به اون بگم.آنای عزیز اونروز که باهام حرف زد شاید خودش ندونه چقدر آرومم کرد

 

به همه گفته بودم نمیام اما تحملش رو نداشتم.چیزی نبود که اینقدر راحت از دست بدم،دو سال برای سبلان منتظر مونده بودیم،6 ماه کوه نرفته بودم،پامم اگه درد نگیره من همینجوریش چلمنگم چه برسه به حالا با اینهمه آمادگی بدنی! اما خسته بودم،بعد از دو ماه ناامید کننده ی زنان و سه ماه اطفال که در پیشه...اگه به سفر فکر نکنم با چه امیدی این روزها و شبها رو بگذرونم...

تصمیم گرفتم تلاشم رو بکنم،تا چی پیش بیاد! قله نشد تا پناهگاه میرم،لندرور که هست،نبود تا پای کوه میرم،اتوبوس که هست،همین بودن با بچه ها تا پای کوه ارزش رفتن رو داره.دیدن قله از پایین،حتی اگه راهت ندن دستهات رو تو آب چشمه بشوری...دیگه به هیچی فکر نکردم و اصلا تا آخرش دیگه به هیچی فکر نکردم! دلم تنگ بود،دیگه جا نداشت

روز آخر بعد از اینکه موفق شدم کشیکهام رو بسپرم،مسیج زدم به مژگان که: منم میااااام هورا هورااااا!

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()