دریای سرخ

ای ول تخمک!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦
 

بخش زنان چیز هیجان انگیزی نداره که من رو سر ذوق بیاره. نمیشه که بگم اکثرا خلاف عفت عمومی بیده آخه من چی بنویسم از دخترای عقد کرده ای که با مادر شوهر میان معاینه! یا دخترای فسقلی ای که هزار تا قصه می سازن و شصت تا کلک سوار می کنن که لگد خوردم و پریدم تو استخر و نمی دونم چی چی ما هم مثلا باور می کنیم!...

 

این کشیک های مسخره و خلوت زنان ِ اینجا حوصله م رو سر برده.این وسط اون یه دونه کشیک ward که داشتم خوب سر حالم آورد.فکر کن از لحظه ی اول تا آخر بدوی! آخییییش استخونهام درد گرفته بود.دلم لک زده بود واسه اورژانس،واسه ارتوپدی،واسه داخلی مردان!

 

رفتم یه مریض تو ward اورژانس ببینم که retention ادرار داشت.یه پسر جوونِ آروم.یه اسکار بزرگ جای جراحی کلیه داشت.گفت یک کلیه م رو اهدا کردم بعدش اون یکی هم 60% از کار افتاده.دلش هم درد میکرد و مثانه هم بمبه بود.گفتم ضربه خوردی گفت آره.گفتم دعوا بوده؟ گفت همچین! منم فوضول! آخرش گفت دیشب تو کلانتری می خواستن ازم اعتراف بگیرن با لگد زدنم...من رو میگی...کلی دلم سوخت و به یاد دانشجویان در بندِ امیرکبیر افتادم و تو دلم نقشه کشیدم این رو از بیمارستان فراریش بدمیک ساعت بعد که اومدم رد بشم دیدم ای بابا مریضه رو با غل و زنجیر بسته ن به تخت(اون موقع پتو رو کشیده بود رو پاش ندیدم) دو تا هم سرباز دارن نگهبانی میدن! کاشف به عمل اومد که آقا دزد تشریف دارن

 

نصف شب ارتوپدی خواستم برای یه مریض.یه مرد جوون با شکستگی فمور که همه ش آه و ناله می کرد.دو تا پتدین 3 ساعت و 1 ساعت قبل گرفته بود ولی باز نمی خوابید نمیذاشت بقیه هم بخوابن.گفتم اگه فیل هم بود با این دو تا آمپول آروم میشد! رفتم بالا سرش، آقا این تا ما رو دید آویزون شد که تو رو خدا تو رو جون ننه ت جون بچه ت...یه دونه از اون آمپولا،یه نصفه! یه ذره...! قیافه ش تابلووووووووووو...رفتم بیرون همراهش رو صدا کردم گفتم چی مصرف می کنه؟ اولش یه خرده من من کرد بعد گفت بععععضی وقتها تریاک.رفتم براش اردر بذارم پرستار گفت یه هالوپریدولی چیزی بنویس من گفتم این اگه معتاده که به کمتر از مخدر جواب نمیده.اما مخدرشم گرفته بابا این چه معتادیه که به اینهمه مخدر جواب نداده.جالب بود از دورود هم آورده بودنش،دورودی هام انگار همه اینکاره! (یادش به خیر علی آقا،آخی دلم چای خواست تو لیوان کثیییییییییف) به مریض گفتم اگه بگی چی مصرف می کنی من می تونم تشخیص بدم چی برات بنویسم.اینو میگی یهو: واااااااا یعنی شما میگی من معتادم؟!!!! من سیگارم نمی کشم! من فلانم! شما مشغول ضمه ی منی بهم تهمت میزنی!!! حالا هر چی من میگم بابا من که پلیس نیستم اگه آمپول می خوای باید بگی! اونم قسم به خدا و پیغمبر و امام که نه! منم گفتم ok پس آمپول بی آمپول میگیری می خوابی صداتم دیگه در نمیاد وگرنه من میدونم و تو اونم گفت:چشم! (دارین جذبه رو؟ ) بعد رفتم مورفین اردر کردم به آقای پرستار گفتم هر جور صلاح میدونی،اگه خیلی اذیت کرد بزن بهش...دو ساعت بعد دوباره از ارتوپدی خواستن گفتم از اون مریضه چه خبر پرستار گفت بهش نزدم دیگه هم صداش در نیومد موقع خداحافظی هم گفت برین بخوابین قول میدم دیگه صداتون نکنم! گفتم باشه ولی من یه خاطره از شما دارم اولین شب کشیک اینترنیم اون موقع داخلی مردان بودین! گفت آها! اون مریض GIB که اکسپایر شد؟ جالب بود حتی من و سمیه رو با اسم یادش بود! کلی نوستالژیک شدیم! یک ماه دیگه یک سال از اینترن شدنم می گذره!!!!!!!

بعد که برگشتم پایین دیدم نمی ارزه برم بخوابم رفتم اورژانس نشستم.دکتر افضل گفت چرا نمیری؟ _ گفتم آخه دکتر من دقت کرده م هر شب با شما ward ام بیچاره میشم! بعد قضیه ی معتاده رو گفتم.گفت مطمئنی اونایی که گرفته پتدین بوده؟ گفتم هین؟ گفت یعنی مطمئنی پرستار آب مقطر نزده به مریض پتدین به خودش؟ _ اینم یه گزینه س!

دو لحظه نگذشت که زنگ زدن:اینترنِ وارد! پرسیدم چیه.یه پیرمرده بود که دو ساعت قبلش هم دیده بودمش.برای کنترل دیابت بستری بود ولی حالا بی خواب شده بود و یه ذره تنگی نفس داشت.من چیزی پیدا نکردم،EKG گرفته بودم و TNG دادم و اکسیژن با اینکه سابقه ی قلبی هم نداشت.حالا پرستار می گفت همراه مریض اومده گفته پای مریض باد کرده!!! این رو به دکتر افضل که گفتم دو تایی کلی خندیدیم که مریض در عرض دو ساعت پاش باد کرده! ...همراه مریض هم از این استرسی ها بود منم به خیال اینکه الکیه با بی میلی رفتم بالا.ارتوپنه ی شدید پیدا کرده بود.تا چشمم افتاد به پاهای مریض چشمام گرد شد! پاهاش چهار برابر شده بود.دو ساعت قبل هم پاهاش توجهم رو جلب کرده بود چون گاز خیس گذاشته بود روشون و من فکر کرده بودم دیابتیک فوته ولی گفته بود کف پام میسوزه.فوری گوشی رو گذاشتم پشتش ریه هاش قل قل می کرد!!!به همین راحتی رفته بود تو ادم ریه! لازیکس رو شروع کردم و نیم ساعت بعد که بهش سر زدم راحت خوابیده بود...کافی بود به حرف همراه بیمار بخندم و نرم یا دقت نکنم تا با همین سرعتی که ادم کرده بود خفه بشه! (اولین باری که ادم ریه دیدم خیلی وحشتناک بود،یه مریض آوردن تو اورژانس یه زن جوون که تازه زایمان کرده بود.یهویی غش کرده بود و از دهنش کف اومده بود.تا یه مدتی گیج بودیم که این چشه! آژیته بود و بالا میاورد اول فکر کردم لبو خورده! ولی هوشیاریش کم میشد و همینطور کف صورتی بالا میاورد! اکسیژن دادیم،اینتوبه شد ولی هایپوکسی شد و رفت اتاق احیا.نمی دونم مرد یا زنده موند اگر هم زنده باشه با اونهمه هایپوکسی چیزیش نمونده.خیلی جوون بود،ریسک فاکتور نداشت،بعدا دکتر ترکان با یه گوشی که رو قلبش گذاشت گفت میترال استنوزه! یعنی با یه تنگی میترال شناخته نشده که حاملگی و زایمان تشدیدش کرده،چند ماه بعد از زایمان اینجوری ناگهانی میره تو ادم ریه! خیلی جالبه ها!)

 

دکتر افضل گفت واقعا بدکشیکی ها! یادمه اون شب هم با من بودی با فلانی دعوات شد! یادش به خیر چقدر زر زر اشک ریختم اون شب حالا دیگه خیلی چیزا برام عادی شده.چیزای بد،اخلاقهای بد،مثل اون اولها تو چشمم نمیاد.عادت کرده م،پذیرفته م که اینم یه جزئیه از زندگی،طبیعیه.عوضش الان خیلی بیشتر قدر خوبیها رو میدونم،قدر آدمهای خوب رو،دوست های خوب رو.تو اینترنی با خیلی از بچه ها بیشتر آشنا شدم،حالا خیلیها هستن که خیلی خیلی دوستشون دارم.از کشیک دادن با بعضیا کیف می کنم.از اینکه وقتی فلانی خوابه بیدارش نکنی و جاش بری و به جای اینکه احساس خستگی کنی از بیشتر خوابیدن دوستت لذت ببری...

 

دکتر افضل گفت هر وقت یه چیزی آدم رو آزار میده و می خواد در مقابلش عکس العمل نشون بده باید اول فکر کنه که این چیز چقدر روی زندگی و آینده ش موثره.اگر اثر خاصی نداره پس ارزش هم نداره آدم خودش رو درگیر کنه و بیشتر آزار ببینه.فکر می کنم اگر آدم اینجوری فکر کنه صبرش خیـــــلی زیاد میشه و این خیلی مهمه...

 

حسن ختام:

یه کیسی داشتیم تو زایشگاه یه خانم 48 ساله بعد از 15 سال که TL کرده بود حامله شده بود! به قول خانم دکتر رضوی: ای ول تخمک!


 
comment نظرات ()