دریای سرخ

:)
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦
 

روحم خسته ست.دارم یه نفس هایی تازه می کنم...

دلم برای اینجا تنگ شده بود.دریای سرخ دات آی آر رو دوست نداشتم.یه بار نوشتم :

اینجا غریبم................................................

من بهت احتیاج دارم دریای من...برگرد

حالا

همین حالا

حالا با دریام آشتی کردم.تصمیم داشتم منتقل بشم یه جای بهتر.یه خونه ی نو توی wordpress هم درست کردم اما تصمیم انتقال جدی باشه برای بعد.فعلا روح اینجا برام مهم تره،توی موقعیتی نیستم که این استرس جدید رو به راحتی بپذیرم.اما تجربه ی کار با وردپرس خیلی جالب بود.کسانی که قصد انتقال دارن حتما پیشنهاد می کنم یه سری به اونجا و مطالبی که در موردش نوشته شده به خصوص توی وبلاگ دکتر مزیدی بزنن.

حالا یه خواهش دارم از مسوولین پرشین بلاگ:جون مادرتون دیگه این رو دات کامش نکنین! آخه شما نمی دونین که چقدر تغییر این لینک ها به آی آر سخت بود.

یه خواهش هم از دوستان:عزیزانم،فداتون بشم الهی،جون من بیاین یه لطفی بکنین و پست جدید که میذارین پینگ کنین.باشه؟ آفرین بچه های خوب :*

زندگی خوبه.بخش زنان نه به اون خوبی که دلم می خواست.ماه اول با استادی که دوستش نداشتم بد گذشت.ماه دوم بهتره.یه کم به محیط عادت کرده م.استادم رو دوست دارم،دیگه مشکلی با پرسنل نداشته م.نی نی های کوچولوی خیس که تو دستای لرزونت وول وول می خورن قشنگترین قشنگی ِ این روزام هستن و من بعد از اینهمه وقت هنوز موقع به دنیا اومدن نی نی ها،وقتی اونی که تازه مادر شده با اون تیکه ی جدا شده ی وجودش آروم آروم حرف میزنه چشم هام پر از اشک میشه،زودی از اتاق میرم بیرون و یه گوشه ای میزنم زیر گریه! اصلا دست خودم نیست! معمولا به اپی دوختن نمیرسم!

رابطه م با پرسنل اتاق عمل خوب شده،با استفاده از حربه ی پاچه خاری! کافیه معصومانه از کارشون تعریف کنی و با گردن کج بگی به من یاد بدین! یا مثلا بگی واااااااای اصلا به قیافه تون نمیاد بالای سی سال باشین! تا اون اینسیژنی که ارث پدریشون بود رو در بست بدن دستت هر جور خواستی بخیه بزنی!

چند روز پیش ها خانوم اشراق می گفت کارت بد نیست! اینی که تو میزنی واسه پایین شاهکاره(پایین اتاق جراحی عمومیه که پرسنل گلش با رغبت و لطف تمام کلی کار از جمله بخیه زدن رو بهم یاد دادن)آره! اینی که تو میزنی واسه پایین شاهکاره ولی اینجا فرق می کنه! گفتم چرا؟ گفت آخه اونها اکثرا مردن ما زنیم کارمون ظریف تر و بهتره! خواستم بگم آره ارواح عمه تون! هم کارشون از شما بهتره هم اخلاق و شخصیتشون! اون روز که خانوم ش. ماما اونجوری عربده کشید سرم و مجبور شدم منم جوابش رو بدم بدجور حالم گرفته بود.برخوردش از یادم نمی رفت تا نسرین بهم گفت ولش کن،بهش فکر نکن،نذار انرژی منفی بهت بده.ناخوداگاه یاد خانوم عطایی عزیز،تکنسین بیهوشی افتادم.از تصور چهره ی آروم و مهربونش کلی آرامش گرفتم.یادش به خیر...بعضی وقتها یادم میره اینهمه آدم خوب دور و برم هست.توی ماماها هم آدم خوب کم نیست (مثلا خانوم ضیایی) ولی جو یه جوری متشنجه.خلاصه فهمیدم که نه بابا ما اینکاره نیستیم! نمی خوام با شغلم تا آخر عمر زجر بکشم که...

آخیش چقدر دلم تنگ شده بود!دریای من میدونی چقدر دوستت دارم؟


 
comment نظرات ()