دریای سرخ

خدای من
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦
 

بچه که بودم،چهار پنج ساله،یه تصویر عجیب از خدا توی ذهنم بود.یه تیکه سنگ خاکستری تو یه زمینه ی آبی کمرنگ...از اون بالا گوشه ی سمت راست یه نور زرد قوی می تابید روی سنگ،اینقدر که محوش می کرد...چیزی که خوب ازش یادمه اینه که به من نگاه می کرد،سنگه لب نداشت اما به من لبخند میزد...لبخندش بدجوری بهم آرامش میداد

 

آقراباقرای مقدس اولین خدای من بود.خدایی که با دستهای خودم ساختمش،اسمش رو گذاشتم خدا،جلوش خم میشدم و سعی می کردم بپرستمش...شش هفت سالم بود،با داداشم بازی می کردیم.دو تا چوب رو وصل کردیم به هم مثل یه صلیب،براش با پنبه مو درست کردیم،با ماژیک چشم و ابرو کشیدیم،اسمش شد آقراباقرا،خدای ما! کنار دیوار توی تراس خونه مون به یه صندوق تکیه ش دادیم تا سر پا وایسه.تو کاسه های کوچیک اسباب بازی براش غذا می بردیم،بهش تعظیم می کردیم،دعا می خوندیم،ازش طلب عفو و مغفرت می کردیم!

خودم رو تصور می کردم تو کاخهای باشکوه قرون وسطایی با شنل ِ مخمل قرمز و حاشیه ی نقره ای،زانو زده جلوی یه مجسمه ی طلا...کف دستهام رو به هم می چسبوندم جلوش زانو میزدم :آه ای آقراباقرای مقدس...

 

گاهی از خودم می پرسم این بازی بود؟ نمی دونم،برای من جدی تر از یه بازی بود.نه که باورش داشته باشم،می خواستم به خودم القاش کنم.سخت بود! خودم رو میزدم به اون راه! مثل وقتهایی که تو مدرسه دلم می خواست یادم نباشه فردا چه درسی داریم،تا برنامه هفتگیم رو از تو در جامدادی در بیارم و نگاش کنم.همه ی بچه ها از رو برنامه میدیدن فردا چی داریم ولی من همه ش یادم بود :( هر کاری می کردم یادم نباشه نمی شد،خیلی غصه می خوردم،همه ش به بقیه حسودیم می شد!

 

خیلی غصه می خوردم.همه ش به بقیه حسودیم میشد.آخه میدونی خیلی سخته وقتی همه توی حیاط مدرسه روی یه موکت بزرگ دارن نماز می خونن تو دنبال یه سوراخی بگردی تا قایم بشی! خیلی بده که بقیه خدا داشته باشن و تو بی خدا باشی...

میگه یه شب اومدم بهت سر بزنم،داشتی تو خواب گریه می کردی،می گفتی چرا نماز نمی خونی؟ از فرداش نمازخون شد ولی من مدتها بعد از اون هم زنگ های نماز، توی دستشویی یا پشت اون دیوار کوتاهه ی ساختمان راهنمایی قایم می شدم.

 

دبیرستان دیگه اوج دوره ی بلوغ بود! فکر می کردیم عاقل شدیم! هر کی زد تو یه خط ما هم خدادار شدیم! خدا رو ساختم،اون شکلی که برام تصویرش کرده بودن،جلوش خم شدم و پرستیدمش...

 

گاهی از خودم می پرسم بازی بود؟ نمی دونم،برای من جدی تر از یه بازی بود...

 

حالا دیگه همه چی برام عوض شده.اون درگیری های ذهنی کودکانه رفته ن کنار.آدمها با هم فرق می کنن،آدمها حق دارن که اونجوری که هستن باشن،که خدای خودشون رو داشته باشن،برنامه ی هفتگی من خیلی وقته زیر در جامدادی مونده.حالا از ذهنم می پرسم فردا چی داریم؟ از دلم می پرسم فردا چی می خوای داشته باشیم؟

 

این جمله رو چند وقت قبل جایی خوندم:

مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد، سالها مذهبي ماندم ، بي آنكه خدايي داشته باشم .
 
س.سپهري

 

من...هیچوقت حقیقتا مذهبی نداشتم،گاهی اداش رو در میاوردم تا شاید باورش کنم. از خدا جلال و شکوه رو انتظار داشتم و زیر شنل مخمل با حاشیه های نقره به دنبالش بودم...ولی تمام این مدت خدای من یه لبخند خاکستری بود،محو از هجومِ نورِ عظیمِ زرد...چقدر لبخندش آرومم می کنه

 

خدا برای من به بزرگی همه ی دنیاست و به کوچیکی یه سنگ،ترکیبِ زرد و آبی و خاکستریش یه جور خاصی کمرنگه،مثل هوا که رنگ نداره و همه چیز از پشتش پیداست.خدای من با وجود اون همه نور سایه نداره.چشم رو نمی زنه،نورش با اینکه زرده اما گرم نیست،خنکه! خدای من خوشش میاد وقتی پروانه های نارنجی دور و برش بال میزنن...این تصویرش فقطِ فقط مال منه،هیشکی نمیتونه مثل من ببیندش.من و اون با هم حرف نمی زنیم،فقط به هم فکر می کنیم.برای هم پروانه و قاصدک می فرستیم با یه عالمه آرزوی خوب.اون به من لبخند میزنه و من به دنیایی که آرامش وجودش برام ساخته

 


 
comment نظرات ()