دریای سرخ

حق بر باطل پیروز است!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦
 

* قشنگترین صحنه تو اتاق عمل زنان وقتیه که مادره می خوابه برای سزارین،شکمش رو که با بتادین می شورن نی نی سردش میشه هی وول می خوره،هی قلبمه میشه اینور هی قلمبه میشه اونور

* اه اه اه اعصابم رو خرد می کنن این پرسنل زنان! برعکس جراحی که پرسنلش اینقدر خوب بودن،با روی خوش بهمون چیز یاد میدادن،تشویقمون می کردن،باهاشون راحت بودم،اینا انگار ارث باباشونه جونشون در میاد یه کاری ببینن ما می خوایم بکنیم! منم عین اجل معلق سر همه ی عملها دست می شورم بعدم سوچورها رو خودم میزنم محلشون هم نمیذارم.همچین جیگرم حال میاد وقتی می گردن یه اشکالی تو کارم پیدا کنن و غر بزنن نمی تونن،با اکراه میگن بد نیست حالا شما اول کارتونه!

* اشکال بزرگ زنان اینه که ماماها احساس پادشاهی می کنن! این مساله باعث میشه زیادی پر رو بشن، همه هم که ماشالله خوش اخلااااق! خلاصه مادر و نوزاد اونور واسه خودشون جیغ میزنن دکتر و ماما هم اینور

اینقدر بدم میاد،بدم میاد،بدم میاد کسی تو کارم دخالت کنه...

*هوم من از اینا می خوام! می خوام یه بار امتحان کنم ببینم چه جوریاس! اینقدر صبح با خودم کلنجار رفتم این مورفینه رو بدزدم! اینقدر اون سمت چپیه و سمت راستیه زدن تو سر و مغز هم

آخرش هم طبق معمول حق بر باطل پیروز است اه! خوشم نمیاد ازت اینقدر بچه مثبت بازی درمیاری یه دفعه یه کار بد بکن حالشو ببریم...نکبت (این صدای اون سمت چپیه س) ولی خداییش چه جوریه که بیهوشی ها معتاد نمیشن؟ خیلی وسوسه انگیزه

* خانومه اومده درمانگاه برده داده بچه شو سقط کرده ن! میگم آخی چه جوری دلت اومد؟ میگه اول زندگیم بچه می خوام چی کار! می پرسم روش جلوگیریت چیه؟ میگه طبیعی!!! دلم می خواست بزنم تو سرش! نمی دونم این روش طبیعی دیگه چه صیغه ایه انداخته ن تو دهن مردم.آخه تو که بچه نمی خوای،اینقدر که حامله میشی سقطش می کنی واسه چی مثل آدم جلوگیری نمی کنی؟ بعضیا چقدر خودخواه ان...

* نی نی لای پارچه ی سبز توی تخت شیشه ای خوابیده.تلنگر میزنم کف پاش بیدار میشه! با چشم های کوچولوش زل زل نگاهم می کنه،مژه های خاکستریش رو میشه دونه دونه روی لبه ی پلکش شمرد.میگم تو چقد خوشگلی فینگیلی! دهنش رو برام کج و کوله میکنه.دستهای تپلوش رو میگیرم می کشمش بالا و یهو ولش می کنم.همه ی تنش منقبض میشه و دستهاش می مونه تو هوا.تا هیر هیر به قیافه ش می خندم میزنه زیر گریه عین بچه گربه ها ونگ ونگ...نوک انگشتم رو که میذارم تو دهنش ساکت میشه.عین از قحطی در اومده ها تند تند مک میزنه،خنگ! نوک زبونش که می خوره به انگشتم وور وولم میشه! پیشی تو چقد کوچولویی! چقد چیزا هست که باید یاد بگیری،چقد کارها هست که باید بکنی...بعد فکر می کنم...من که 50 سالم بشه تو 25 سالت میشه،من که 60 سالم بشه تو 35،منکه 70...می بینی انگار زیاد هم با هم فرقی نداریم


 
comment نظرات ()