دریای سرخ

آخرين کشيک اورژانس
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦
 

* پسر کوچولو روی تخت اورژانس خوابیده بود.بهش گفتم چی شدی آقا کوچولو؟ لبهاش رو ورچید و گفت:عیبم زخ شده! (ترومای بیضه و پارگی اسکروتوم!)

* راستش یه هفته خواب این کشیک گروه B آخری رو میدیدم! فکر نمی کردم زنده بمونم! قبلنا چقدر کشیک میدادیم عین خیالمون هم نبود،توی این یک ماه اورژانس اما گاهی احساس می کردم ته کشیده م! توی اورژانس کار بدنی زیاده،اونقدری که گاهی مغز قفل می کنه،خستگی و بی خوابی هست اما اونی که بیش از همه آدم رو داغون می کنه درگیری فکری و سر و کله زدن با آدمهاست! مریض دیدن،تشخیص دادن،درمان کردن سخته اما سخت ترین کار توی اورژانس حرف زدن،توضیح دادن و مجاب کردن کساییه که بین ذهنشون با دنیای تو انگار یه قرن فاصله س.گاهی دلت می خواد بشینی یه گوشه یه دل سیر واسه خودت گریه کنی! اینه که گاهی تو بحبوحه ی کار بعد از سی چهل ساعت بی خوابی هی سعی می کنی فکرت رو متمرکز کنی،مهربون باشی! آره تو باید مهربون باشی! این آدمها تو بدترین لحظه های عمرشون اینجان تو باید درکشون کنی،هی حرف میزنی هی حرف میزنی...اونوقته که حرفهاشون،کارهاشون دنیا رو رو سرت خراب می کنه... زل میزنی تو چشماشون و با خودت میگی چرا نمی فهمن؟!!!هر آدمی یه ظرفیتی داره،من تو اورژانس یاد گرفتم بیش از ظرفیتم از خودم انتظار نداشته باشم و انرژیم رو جای درست مصرف کنم.من تو اورژانس یاد گرفتم باید اون کاری رو که صلاح میدونم انجام بدم،بدون اینکه خودم رو مجبور کنم برای کسی توضیح بدم.حتی یاد گرفتم با آدمها همونجوری که لیاقتش رو دارن رفتار کنم و زیادی از خودم مایه نذارم که اگه اینطور نباشه اونجایی که وجودم لازمه کم میارم...

 

* روی بلوزش عکس دو تا kitty بود که دست هم رو گرفته بودن و می خندیدن.گفتم چه پیشی های خوشگلی داری! پلکهاش با اون مژه های بلند پایین رفت. بهش میگفتم چی شده هانیه جان؟ می گفت تصافُت کردیم! پشت در رادیولژی منتظر ایستاده بودیم تا عکسهای باباشون تموم بشه و اونها رو ببریم تو.مردم همه جمع شده بودن دور تخت ها و نچ نچ می کردن و هی سوال می کردن که چی شده. دلم می خواست همه رو بیرون کنم،دلم می خواست نذارم هیچکی به هانیه کوچولوی من نزدیک بشه، گفتم اینجوری جمع نشین اینجا بچه ها می ترسن! با هانیه حرف میزدم،می خواستم حواسش پرت بشه،دلم می خواست گوشهاش رو بگیرم تا صدای داد و فریاد باباش رو نشنوه...همه ش فکر می کردم چه صحنه های وحشتناکیه برای یه بچه ی 4 ساله...همه ش دعا می کردم این لحظه ها از یادش بره... می گفتم هادی جان کلاس چندمی؟ می گفت کلاس اول.امتحانهات تموم شد؟ آره! همه ش رو بیست شدی؟ گوشه های لبش رفت بالا،خندید و گفت آره...من به صورت پف کرده ش نگاه می کردم و دندونهای یکی درمیونی که خرد شده بود تو دهنش،همه ش تو دلم می گفتم کاش اینا دندون شیری هاش باشه...همگروهی تکیه زده بود به چهارچوب در،بغض کرده بود،منم اشک گوشه ی چشمم جمع شده بود،باباهه رو که از روی تخت رادیولوژی میذاشتن پایین فریاد میزد،دلم می خواست بهش بگم تو رو خدا آرومتر،جلوی بچه ها...

باباهه که کارش تموم شد بردنش،لگنش شکسته بود،رانش شکسته بود،ما نگران کمرش بودیم،با اونهمه احتیاط تو جابه جا کردنش باز اونقدر داد میزد،آروم نمی خوابید هی تکون می خورد...هانیه رو که بردم تو اتاق زد زیر گریه،مامانمو می خوام! گریه نکن خوشگلم،بذار یه عکس ازت بگیریم میریم پیش مامان خوب؟آروم شد،اما موقع CT دیگه حریفش نشدم! مسوول CT گفت خوب بگو مامانش بیاد ساکتش کنه،مامانه رو با دوتا دیگه از همراههاشون رو برده بودن الزهرا،امیدوار بودم مامانشون حالش خوب باشه...مجبور شدم دیازپام بزنم،هر چی گفتم به خدا دردت نمیاد قبول نکرد،قهر کرد باهام و با چشم های اشکی خوابید...

از 7 و نیم صبح یه لحظه ننشستیم،در بدو ورود که مواجهه با منظره ی زیبای سه تا برانکارد،بعدش بدو بدو سیتی و سونو و رادیولوژی،مریض های ادمیت هم بودن،فردا آخرین روز اورژانس بود و اون شب آخرین کشیک...مشغول بیمارها بودم که CT کد زدن.همیشه از CT که کد میزنن دلم کباب میشه واسه اون اینترن بدبختی که حالا تا رسیدن تیم احیا چی میکشه! مریضم رو دیدم و رفتم ولو شدم پشت میز اسکرین،سمیه اومد،گفت میدونی چی شد؟ بردمش CT آپنه کرد! گفتم واااای تو بودی؟ گفت آره خوب بودها،هی تکون می خورد هی حرف میزد یهو پشت در سی تی دیدم خوابید،فکر کردم خوابیده،نبضش رو گرفتم دیدم نداره! کاروتید هم نداشت! صورتم رو گرفتم جلوی دماغش،دستم رو کردم تو حلقش نفس نمی کشید! چشمهاش رو باز کردم مردمکهاش گشااااااد...اون که می گفت من قلبم وایساده بود! گفتم مرد؟ گفت نمی دونم!همون موقع آوردنش و هلش دادن تو اتاق احیا! دویدم بالای سرش،وصل بود به ونتیلاتور،قلبش خوب بود اما مردمکهاش فیکس میدریاز...بابای هانیه...چی شد یهو؟ اینکه تا چند دقیقه پیش حرف میزد...از بینیش خون قل قل میزد بیرون...یه جور عجیبی بود...از جای برانولش خون میومد...حتما شکستگی base skull بوده یا DIC کرده...نمی دونم...حتما تو این ناآرومی هاش یه چیزی جا به جا شده...رفت اتاق عمل،Brain death شد...هانیه و هادی...کاش مامانشون خوب بشه

ظهر رفتم ward یه سری بهشون بزنم.می خواستن لباس هانیه رو در بیارن،تا پرستار رفت قیچی پیدا کنه من بیستوریم رو از تو جیبم در آوردم، گریه نکن عزیزم،یه لباس خوشگلتر می خری...مسیر پارگی از وسط دو تا kitty رد میشد،پاره ش نکردم،کیتی ها رو دور زدم و اومدم پایین...صورت هادی رو شسته بودن،وسط صورت باد کرده ش چشم هاش مثل دو تا نقطه پیدا بود.بهش گفتم مرد بزرگ مواظب خواهرت باشی ها...

*اون روز و شب بدترین و سخت ترین کشیک اورژانس رو داشتیم.ساعت 4 و نیم کنار دکتر ناجی نشسته بودم،یه چشمش قرمز شده بود،اپی اسکلریت کرده بود اما هر کی ازش می پرسید می گفت خانوم دکتر زده!!! جریان اون روز رو براش تعریف می کردم،گفت پس پدرتون در اومده!.گفت فردا صبح هم فیکسی تا ظهر؟ گفتم آره! گفت می میری که!پاشو برو بخواب...رفتم پاویون اما از خستگی و پادرد خوابم نبرد! ده دقیقه از 7 و نیم گذشته بود که اومدم تو اورژانس.شاه گفت به به رسیدن به خیر!(این یعنی اینکه دیر اومدی!) دکتر ط گفت روز آخره باید شیرینی بدین!

* اونروز زنده موندم،حتی بعدش مجبور شدم برم انجمن ادبی برای تحویل داستانها و این کار تا 10 شب طول کشید،بازم زنده موندم،بعدش که اومدم خونه دیدم سینما یک dog day afternoon داره و آل پاچینوی عزیز! نمیشد که برای بار چندم نبینم! این رو دیگه تا آخرش به زور زنده موندم،بعد رفتم توی تختم و با خیال راحت مردم...اینم الان روح منه که با شما صحبت می کنه

* ظرفیت آدم خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر می کنه!


 
comment نظرات ()