دریای سرخ

ماه نهم ، اینترن فیکس اورژانس
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦
 

* مرده نشسته بوده جلوی کامیونش صبحانه بخوره دوستش از همه جا بی خبر میاد کامیون رو روشن می کنه و میره روش! من همون روز صبح مرخصی گرفته بودم رفته بودم پیش ارتوپد بیمارستان الزهرا.ساعت 10 صبح که رسیدم دیدم سمیه و آقایونِ هم گروهی عرق ریزان بالا سر مریض تیکه پاره بال بال میزنن! دکتر رحیمی عشقولانه و دکتر یزدانی هم اومده بودن.خیلی صحنه اکشن بود! دکتر ط هم تا من رو دید خِرم رو گرفت کشید تو! خلاصه مریضه 20 واحد خون گرفت و دیگه آخرین آمبو رو خودم ساعت 1 دادم و بعد دیگه دکتر خودش دلش برامون سوخت گفت برین!

ساعت 8 صبح فرداش چند تا آقا با کت شلوار و ته ریش و دفتر دستک اومدن تو اورژانس،آقایون ِ بازرس وزارت بهداشت! ما هم چهار تایی دست به سینه نشسته بودیم پشت میز! صبح اول صبحی،خوابالو! گفتن بیاین case هاتون رو معرفی کنین.سمیه یه دیسمنوره داشت که همون موقع مرخص شده بود منم یه renal colic که رفته بود دستشویی! واقعا در اوج فعالیت بودیم اون لحظه! بعد آقایون رفته بودن بخش اطفال گفته بودن انگار اینترن های اورژانس فعالیت ندارن محبوبه گفت می خواستم بهشون بگم باید دیروز میومدن شما رو بالا سر اون مریضه میدیدن!

* یک ماه فیکس اورژانس واقعا این آخرا خسته کننده س به خصوص روزهای کشیک.صبح تا ظهر تو اورژانس،ظهر تا شب تو اورژانس،شب تا صبح تو اورژانس! یه شب که تا صبحش فیکس بودم دیگه ساعت 1 نصف شب جون نداشتم از جام بلند شم! همگروهی هم بدتر از من! ما نشسته بودیم دکتر امانی بدبخت خودش اون وسط شرح حال می گرفت فشار می گرفت اردر می نوشت،بدو بدو از اینور به اونور بعدم یه نگاه به ما میکرد می گفت از شانس من شمام چقدر خسته این امروز! بیچاره!

* دیدین بعضی وقتها آدم از زور خستگی خل میشه به ترک دیوار هم می خنده؟ من و نوشین کنار هم نشسته بودیم یه پیرزنه برگه ی جواب CBC و U/A رو داد دستم،داشتم نگاه می کردم با یه لحن ملتمسانه ای گفت: کجاش شکسته؟ بی اختیار زدم زیر خنده...هیر هیر هیر ...آخه مگه عکسه؟! حالا مگه خنده ی من بند میومد؟ بعد رو کردم به نوشین گفتم مریض این خانوم چشه؟ اونم همونجور که بامزه حرف میزنه گفت: کمد افتاده روش! منو میگی دوباره هیر هیر هیر...تصویر چهار تا دست و پا که از زیر کمد مونده بیرون و پرپر میزنه اومده بود تو ذهنم بیرون نمیرفتخانومه هم هاج و واج نگاه می کرد.حالا بیا به این حالی کن که به خدا به شما نمی خندم، حالم خوب نیست! یه بار دیگه همون شب روی یه مریض خم شده بودم معاینه ش کنم موبایلم که آویزون بود به گردنم گیر کرد به میله ی تخت شروع کرد برا خودش به آواز خوندن: ک مثل کپل...صحرا شده پر ز گل...گ مثل گردوووووووو ... من رو میگی؟...هیر هیر هیر...اون شب دکتر امانی رو روانی کردم!

* فعلا تمام انگیزه م برای ادامه ی زندگی اینه که ماه بعد میریم زنان


 
comment نظرات ()