دریای سرخ

شب ِ تروما
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦
 

* خوابم میومد،خسته بودم،سرم درد میکرد،داشتم می مردم! سرم رو گذاشته بودم روی میز اورژانس،با خودم فکر میکردم زندگی نمی تونه تا آخرش اینجوری ادامه پیدا کنه.یه جایی آدم می بره یه جایی حتی اون چیزایی که دوست داشتی دلت رو میزنه.هر آدمی یه توانی داره و من به توانایی خودم ایمان ندارم! لیلا میگه من که قیدش رو زده م! تا همینجا هم زیادی اومده م.می خوام از این به بعد زندگی کنم.ازدواج کنم،بچه دار بشم،درس دیگه بسه،میرم دوره های پوست می بینم روزی دو سه ساعت مطب میرم.حوصله داری هی کشیک کشیک...

 

* شاه. میگه دیگه دوره ی دوست داشتن گذشته،فقط باید یه چیزی بزنی بری از این وضعیت خلاص بشی...دکتر موسوی میگه فقط یه رشته ای برین شب کاری نداشته باشه.شب کاری آدم رو داغون میکنه...دکتر رحیمی،اونشب که برای بار اول با هم رفتیم اتاق عمل،توی اون فضای سرتاسر سبز، وقتی پرسیدم جراحی خوبه؟ گفت:جراحی زندگی آدم رو نابود می کنه،اما اگه باز بخوام انتخاب کنم میام جراحی...

 

* وارد اورژانس که شدم از در و دیوار آدم میبارید! نمیشد راه رفت از بس برانکارد اون وسط گذاشته بودن همه هم خونین و مالین! از بچه ی 3 ساله که تو پارک بازی میکرده و موتوری بهش زده بود تا پدر و دختری که تو پیاده رو میرفتن و دو تا ماشین که کورس گذاشته بودن آش و لاششون کرده بودن.تند و تند پرونده میذاشتیم:هد تروما،هد تروما...همینجور شکستگی های باز بود که میاوردن! خنده م گرفته بود: دوباره امشب آنکال دکتر حق پناه! دلم نمی خواست لحظه ای که میاد اونجا باشم! الهی بمیرم! خونریزی پدره بند نمیومد.دکتر موسوی صدام کرد که برو زنگ بزن دکتر حق پناه بیاد! گفتم من؟! یه جوری نگاه کرد که یعنی تو رو خداااا! اون شب دکتر 5 ساعت تو اتاق عمل بود.مریضها رو که ویزیت میکرد دونه دونه میگفت موتوری بوده؟ مرده شور این موتوریها رو ببرن! وقتی میرفت اتمام حجت کرد که دیگه مریض پذیرش نمیدین! مگه شد؟ تا پاش رو گذاشت بیرون اورژانس شهر یهویی 5 تا مریض با هم آورد! همه تروما! دیگه دکتر نقوی داد میزد سر اورژانس شهری ها،اونا رفتن چغلی کردن به رییسشون اونم زنگ زد شکایت، سوپروایزر اومد دعوا با دکتر،ماهم که داشتیم میدویدیم! بین مریض های آخری 2 تا پسر 22 ساله ی افغانی بودن که موتورشون ترمز نداشته یه ماشین زده بود بهشون پرت شده بودن.یکیشون دست و پاش پاره شده بود عمیق، اون یکی افتاده بود تو کانال،دو تا ساعدش از وسط نصف شده بود.نه پوست داشت نه گوشت نه استخون ولی نبض داشت!!! سینه ش جر خورده بود و زخم و زیلی ولی هوشیار بود.هیچ جاش سالم نبود فشارسنج ببندم دورش! اینقدرم این دوتا قیافه هاشون مظلوم بود ...مراد و نعمت! کارهای اولیه ش رو که کردیم دکتر موسوی بهم گفت خانوم دکتر شما یه زنگ دیگه بزنین به دکتر حق پناه..._من؟!!!!!! نمیشه خودتون بزنین؟ یه خنده ی بدجنسانه کرد و یه نگاه که یعنی...با هزار آیه و صلوات رفتم زنگ زدم...دکتر راست می گفت! گفت دیگه نمی کشم!مگه یه آدم چقدر جون داره؟ دلم کباب شده بود! واقعا که ارتوپدی یک رشته ی بسیار زیبا،جذاب،فوق العاده و پدر در آریه! ...

ساعتمون تموم شد و داشتیم میرفتیم rest که دکتر صفرنژاد(جراح) اومد،خبرش کرده بودن واسه ی "مراد" chest tube بذاره.سمیه گفت بریم بخوابیم(ساعت 5 باز باید برمی گشتیم اورژانس) گفتم 2 دقیقه وایسیم ببینیم دکتر چی میگه."2 دقیقه!" دکتر توشه ش کرد و با اینکه زخم وسیع بود ولی از پلور عبور نکرده بود.صدامون کرد که کدومتون به جراحی علاقه دارین؟ من پریدم که من! من!من! دکتر دستوراتش رو داد و رفت ما هم که rest مون بود،نشون به اون نشون که از 12 و نیم تا 3 نصف شب یه لنگه پا وایساده بودیم داشتیم آقا مراد و نعمت خان رو در سه لایه میدوختیم! منم با این پای چلاقم! وقتی برگشتم ادمیت می لنگیدم! نازنین که شیفت بعدی ما بود هم کارش تموم شده بود و داشت میرفت،وقتی من رو دید گفت خیلی خری! ولی من اصلا احساس خر بودگی نمی کردم! کاری رو انجام داده بودم که دوستش داشتم و لذت برده بودم.وقتی میرفتم تو تخت خواب فکر میکردم چه شب خوبی بود! من که نصف شبها،خوابالو،تو اورژانس خلوت،بیکار یا در مواجهه با مریضهای کانورژن و اسهال همه ش به خودم فحش میدم که چرا اومدم پزشکی! حالا همه جام درد میکرد ولی احساس خستگی نمی کردم...

 

* می گفت امیدوارم برای هیچکس پیش نیاد که بخواد بین عقل و عشق ش یکی رو انتخاب کنه...فکر می کنم جنگ عقل و عشق برای من اینجا شروع میشه

 


 
comment نظرات ()