دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٢
 


یکی بود یکی نبود. اون روزا که خدا داشت دنیا رو خلق می کرد یه حسی هم به دونه ها داد که همیشه به سمت خورشید برن. یه روز یه دونه کوچولو از خدا پرسید من کی به خورشید می رسم؟ خدا بهش گفت اول رشد کن , سرت رو از زیر خاک بیار بیرون بعد برو بالا , بالای بالا اما مطمئن باش هرگز بهش نمی رسی...
دونه دلش شکست.سرشو انداخت پایین وهیچی نگفت.خدا نگاهش کرد یه لبخند نازی زد و گفت اما دونهء من اینم بدون اگه بری بالا, بالای بالا , یه روزی شکوفه میدی , میوه میدی....یه روز می برنت , می سوزوننت...اونوقت خودت نور میدی.اونوقت خودت نور میشی...

من دارم3-2 روز میرم مسافرت به یه شهر خیلی قشنگ.چقدر دلم تنگ شده براش برای شباش برای ستاره هاش . تازه می خوام برم تو کوهها بگردم ببینم این آقا فرهاد کجا خوابش برده.آخه شنیدم
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد........شاید به خواب شیرین....
شما میگین بیدارش کنم ؟ آخه گناه داره دلم نمیاد.خواب شیرین رو دیدن خیلی قشنگتر از بیداریه مگه نه؟ پس هیسسسس بذارین بخوابه....کاشکی منم خوابم می برد

 
comment نظرات ()