دریای سرخ

...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢
 
می خواستم امروز اینجا رو افتتاح کنم بعد از کلی انتظار اما هر چی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه . اون موقع که باید درس می خوندم و کلی کار داشتم هی سرم تو کتاب بود و تو خیالم وبلاگ مینوشتم حالا که وقتش رسیده...
فکر میکدم امتحانمو که بدم دیگه راحت میشم چقدر نقشه کشیده بودم کتابایی که تو قفسه بهم چشمک میزد و کامپیوتر که از اون دور نگاش می کردم و دلم براش غش میرفت . کلاس خطم که از دو سال پیش تا حالا به خاطر این امتحان لعنتی ولش کردم حتی ظرف شستن! چقدر دلم براشون تنگ شده بود...اما نمیدونم الان چرا حال هیچکدومشو ندارم. راستی چرا؟
تا حالا شده چهل روز از خونه بیرون نرین؟ یه پا مولانا شدم واسه خودم . قیافه خیابون یادم رفته بود . صبح که بابام داشت می بردم واسه امتحان توی یکی از خیابونای اصلی که همیشه ازش میگذرم یه هتل دیدم! باورتون میشه هتتل به اون گندگی رو تا حالا ندیده بودم!!! چشمام 4 تا شد . به بابام گفتم اینو تو این چهل روز ساختن؟!!
امتحان که تموم شد مثل منگا بودم یعنی همه همینطور بودن باورمون نمی شد یعنی تموم شد؟ هنوزم باورم نمیشه. بعد از اینکه سوالا رو با هم چک کردیم و فهمیدیم که خدا رو شکر پاسیم با دو تا از دوستام تصمیم گرفتیم بریم یه کم قدم بزنیم . می خواستیم تا سی و سه پل یاده بریم سر راه هم دوستم یه عروسک از پشت ویترین مغازه نشونم بده اما مغازه ها هم که فهمیده بودن ما داریم میایم همشون بسته بودن ما هم یه کم پیاده رفتیم دیدیم نه انگار نمیشه. آخه چند تا آدم که چند ماهه یه آب خوش از گلوشون پایین نرفته و یه هفته از هول چشم رو هم نذاشتن دیگه پیاده رفتنشون چیه؟ با تاکسی رفتیم. این چند وقته مامانامون خیلی دلشون برامون سوخته بود واسه همین گفتن بعد از امتحان برین بیرون با هم بگردین ما هم گفتیم چشم. خلاصه جلوی 33 پل پیاده شدیم می خواستیم همونجا کنار رودخونه بشینیم که یکی از بچه ها گفت بیاین بریم اونطرف پل که پرنده ها هستن ما هم دیگه نا نداشتیم اما دیدیم به زحمتش میارزه. هلک و هلک راه افتادیم.
چقدر آدما بی خیال میگذرن هیچ میدونن ما چی کشیدیم این چند وقته؟همش یه طرف شب آخر هم یه طرف. من که بدترین شب عمرم بود یه لحظه هم نخوابیدم.اینقد پتو رو گاز گرفتم که بیچاره صداش در اومد(یعنی جر خورد) به خدا من واسه کنکور اصلا اینطوری نبودم(آخ بیچاره کنکوریا)
خلاصه رسیدیم اونور رودخونه رفتیم بشینیم اما ای دل غافل پرنده ها که دیده بودن ما داریم میایم بساطشونو جمع کرده بودن رفته بودن اونور!ما هم بی خیال شدیم همونجا نشستیم.
عجب بدبختایی هستیم ما! مردم میرن کافی شاپ و اسکی و بیلیارد تفریح ما هم میریم عین گدا ها لب رودخونه (اونم رودخونه خشک) بغل دست الوات محترم.یه پیرزنم که گیر داده بود به ما و ول نمی کرد می خواست فالمونو بگیره.
ای بابا...
زیر تیغ آفتاب ساعت 3 بعد از ظهر نشستیم. برای اینکه زیاد نسوزیم هم دفترچه سوالا رو کردیم سایه بون. همینطوری یهویی به خودمون اومدیم دیدیم داریم دوباره سوالا رو چک میکنیم. نخیر به ما تفریح نیومده همون بهتر که بریم تو خونه بشینیم ور دل مامانمون. گفتیم پا شیم بریم همین که پا شدیم سه تادختر خانوم فسقلی از جلومون رد شدن. چشمای ما که 4 تا شد. به دوستام گفتم نگا کنین نصف شمان خجالت بکشین.
ما وقتی راهنمایی بودیم نمیدونستیم ته ماتیک رو باید فشار بدن بیاد بیرون یا باید بپیچونن! از شما چه پنهون هنوزم چیزی بارمون نیست...
نه همون بهتر که ما زود بریم خونه و به فکر امتحان بعدی باشیم اخه میدونین دو سال دیگی یه امتحان دیگه داریم. میگن این یکی خیلی سخت تره...

 
comment نظرات ()