دریای سرخ

کودک ترسوی درون من **
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

...حالا که بزرگ شده ام،حالا چی؟

 

* برای شوک مریض هام رو می بردم فارابی.یه دختر جوون بود اونجا توی نوبت،بی صدا روی تخت نشسته بود اشک میریخت،گوشه ی لباس هر کی رو که از کنارش میگذشت می گرفت،می گفت می ترسم! التماس می کرد...می ترسم...اشک میریخت و می لرزید،هیشکی محلش نمیذاشت، یکی سرش داد زد که ساکت یکی به زور خوابوندش رو تخت و پاش رو بست،اون اشک میریخت، رفتم دستش رو گرفتم گفتم نترس از چی می ترسی درد که نداره! دستم رو محکم گرفته بود،اشک میریخت و می لرزید...

 

* از شب تا صبح توی اتاق rest بلند بلند با موبایل حرف میزد،انگار نه انگار 18 نفر دیگه اینجا خوابن! از ساعت 2 تا 5 و نیم سعی کردم بخوابم.چند بار گفتم نچ! چند بار گفتم هیس! انگار نه انگار! یه بار گفتم خانوم محترم برو بیرون حرف بزن...خیر! می شنیدم چی میگه،با دوست پسرش دل میداد و قلوه می گرفت! کم کم حرفهاش به جاهای باریک رسید! از شنیدنش حالم داشت به هم می خورد! خدایا این همون دختریه که صبح ها ظاهرش اونجوریه؟ نمی دونستم به چی فکر کنم،اینکه یه آدم اینقدر می تونه بی شعور و بی فکر باشه؟ که دیگران اینقدر براش بی ارزش باشن؟ یا تو دلم بگم به هیشکی نمیشه اعتماد کرد یا از خودم بپرسم پس چه جوری میشه آدمها رو شناخت!

* تمام مدت که stand by بودم در حال بدو بدو بین بخش ها گذشت.بعد شهرزاد دو ساعت رفت بیرون من جاش وایسادم،هم اسکرین رو کاور کردم هم فیکسward بودم.ساعت فیکس رو هیچکس نمی مونه من موندم تمام شرح حالها رو نوشتم.شهرزاد زنگ زد بیا شام درست کردیم.8 و 20 دقیقه بود که رفتم پاویون.8 و 25 دینا زنگ زد که بیا موسوی گیر داده اسکرین و فیکس وارد کجان.گفتم شهرزاد بدو بریم موسوی گیر داده! گفت بره گم شه حالش رو ندارم! من رفتم.گفتم دکتر با من کار داشتین؟ گفت ساعت چنده؟ گفتم 8 و نیم.گفت شما تا کی فیکس باید می بودی گفتم 8 و نیم! گفت چند رفتی؟ گفتم 8 و 20 گفت 10 دقیقه زود رفتی.حالا ساعت شبت رو به جای اینکه standby باشی میای فیکس اینجا میشینی.گفتم باشه.مهم نبود برام که شب بیدار بمونم یا نه اما دلم رو سوزوند.به بقیه هیچی نگفت.اونایی که فرستاد دنبالشون و نیومدن،اونهایی که کشیک رو ول کردن و رفتن...همیشه همینجوره.بار چندمیه این اتفاق میوفته؟ چند دفعه بچه ها نبودن و به جاشون نصف شب رفته م کاورشون کرده م و تازه بعدش برام دردسر شده؟ باشه مهم نیست! اما چرا فقط به من گفت؟ چرا اونهایی که همیشه نیستن هیچوقت هیچی بهشون نمیگن؟ چرا وقتی پسرها تلفن رو از پریز میکشن و سر شیفتهاشون نمیرن به جاش زنگ میزنن داد و بیدادش رو سر ما می کنن؟ چرا اونی که درمیره کاری به کارش ندارن اما اونی که کار می کنه دو برابر ازش می کشن؟ دلم سوخت،خیلی دلم سوخت

 

* ساعت 1 نصف شب نوشین بیدارم کرد،تازه خوابم برده بود:تلفن تو رو می خوان! نوبت من نیست! نمی دونم اسم تو رو میگه.رفتم Ward اورژانس.GCS چک می کنم و میام بخوابم.هنوز خوابم نبرده دوباره زنگ میزنن از بخش.میگم نوبت من نیست.میگن اسم شما رو دادن. رفتم Ward اورژانس .میگم مگه برنامه جلوتون نیست؟ مگه اسم من 3 به بعد نیست؟ چرا به من زنگ میزنین؟ آقای محترمی که قبل از من نوبتش بوده رفته خوابیده گفته اگه مریض اومد خانوم فلانی رو صداش کنین! من الاغم دیگه نه؟ باورم نمی شد یه آدم همچین کاری بکنه! مغزم داشت سوت می کشید،رفتم پیش ارشد به دکتر افضل گفتم.خبرش کردن بعد از نیم ساعت اومد.دکتر افضل گفت چرا این کار رو کردی؟ وایساد هر چی از دهنش در اومد گفت به من.حتی نتونستم جوابش رو بدم.همینجوری لرزیدم فقط.سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم.هر چی دلش خواست گفت و رفت هیشکی هم هیچی بهش نگفت! اون رفت من همینجور بی اختیار اشکهام میومد.چطوری میشه یه نفر اینجوری باشه؟ شوکه شدم! من چی باید بهش می گفتم؟ با همچین آدمی من چی بگم آخه؟ من عادت ندارم داد بزنم،من این حرفها تو دهنم نمی چرخه اما آخه هر چی هم صدات در نیاد پر روتر میشن! می خواستم یه چیزی بگم اما دست خودم نبود فقط اشک ریختم.دکتر صادقی می گفت حالا ولش کن این بی شعوره این فلانه...یعنی چی؟ پس چرا هیشکی برای اون کشیک اضافه نمیزنه.چرا هیشکی جرات نمی کنه یه چیزی بهش بگه! چرا جواب ارشد به این کارش فقط اینه که خوب واسه این کشیک نذارین حوصله ش رو نداریم! لابد کشیکهای این رو من بیام وایسم! واقعا دست خودم نبود،قلبم داشت می ترکید.باشه من از شب تا صبح میام فیکس می شینم طوری نیست.نه از یه شب بیداری چیزی ازم کم میشه نه از ده شب.فقط کاشکی آدمها یه ذره منصف بودن.آقای پاینده می گفت طوری نیست! اینقدر از این چیزها باید بکشی تا مدرکت رو بگیری ارزش داشته باشه.اما من میگم باید یه فرقی باشه بین مدرکی که من میگیرم با اون آقا! اما اینجور آدمها همیشه با همین رفتار کارشون رو پیش می برن.تا حالا پیش برده از این به بعد هم پیش میبره.بقیه هم میگن این یکی که صداش در نمیاد بذار از این بکشیم!

 

اون شب تا صبح من گریه کردم.از دست خودم عصبانی بودم.چرا من میذارم باهام اینجوری رفتار کنن؟ چرا از خودم دفاع نمی کنم؟ چرا مثل بقیه وقتی نصف شب برای یه کار بیخود می خوانم دعوا راه نمیندازم؟ چرا همیشه سرم رو میندازم پایین و کارم رو می کنم و ادعا هم ندارم؟ چرا زیادی به بقیه احترام میذارم.چرا به اونی که بهم میگه تو میگم شما...واسه من مهمه که کارم رو درست انجام بدم.برام مهمه که وقتی زنگ میزنن مریض بدحال داریم بدو بدو برم بخش و اونوقت می بینم مریض سه روزه دلش درد می کنه حالا به من خبر میدن 3 نصف شب! بعد با خودم فکر می کنم شاید بهتره منم مثل خیلی ها تلفن رو جواب ندم.برام مهمه که وقتی ارشدم بهم بگه چرا 10 دقیقه زود رفتی در جوابش سرم رو زیر بندازم پس چرا اون کاری می کنه که فکر می کنم شاید منم باید بگم بره گم شه و محلش نذارم.به نظر من ادب حکم می کنه کسی که هر روز چشم تو چشمشی بهش سلام کنی اونوقت نگهبان بیمارستان،نگهبان بیمارستان! میره میگه دختراتون از من خوششون میاد!

 

من می ترسم،می ترسم از آینده وقتی اینهمه بی عدالتی رو می بینم،من می ترسم از آدمهایی که یک ذره برای هم ارزش قایل نیستن.من از همکارهای آینده م میترسم وقتی می بینم سر یک ساعت خواب با هم چی کار می کنن.اگه عمو جغد بنر رو می خورد من بهش حق میدادم،اون جغد بود! ولی آدمها حق ندارن مثل گرگ و روباه هم رو بخورن.نمره برای من مهم نیست اما دلم می گیره وقتی همه ی مریض ها رو من می بینم و نمره ی خوبتر رو اون می گیره! اونوقت با خودم فکر می کنم شاید بهتر بود تو هم به جای اینکه صبح ها اینقدر زود بیای و مریض ببینی و اردر بنویسی یه کم دنبال استاد راه میوفتادی و پاچه خاری میکردی! من بدم میاد از دنیایی که نمیشه توش به آدمها سلام کرد،من میترسم از آدمهایی که هر لبخندت رو یه جوری تفسیر می کنن.من می ترسم از محبت کردن،میترسم از دوست داشتن،می ترسم از حرف زدن،میترسم از راست گفتن،من می ترسم از دنیایی که توش نمیشه اعتماد کرد،جایی که باطن آدمها مثل ظاهرشون نیست،دنیای کثیفی که کسی از خدا حتی خجالت هم نمی کشه...من هیچ امیدی به آینده ندارم وقتی تفاوت مدرک من و اون آقا اینه که اون به خاطر متاهل بودن طرح نمیره ومن باید برم،من چطور امید داشته باشم وقتی فلان شخص معلوم الحال با سهمیه رزیدنت میشه و اون سال بالایی ِ با سواد و با شخصیتمون تو دهات بندرعباس لابه لای مریض های سرماخوردگی و اسهالی فسیل میشه! من میترسم از فسیل شدن.نمی دونم با این حجم بزرگ و سنگینی که به مغزم هجوم آورده چی کار کنم،هضمش سخته برام،باورش سخته برام،قبول کردن ِ اینکه دنیای واقعی اینه ترسناکه...گاهی با خودم فکر می کنم برای نباختن باید قواعد بازی رو رعایت کرد اما من نمی خوام! من این بازی رو دوست ندارم.نمی خوام از مهره هاش باشم.من می ترسم! مثل یه موجود بی دفاع که نمی دونه پشت اون پرده های سبز چی قراره به سرش بیاد.هر کی از کنارم میگذره فقط سرم داد میزنه،پاهام رو بسته ن،من می خوام برم،نمی تونم...اصلا جایی هست که برم؟ هیشکی دستم رو نمی گیره،هیشکی بهم نمیگه نترس،هیشکی آرومم نمی کنه... من می ترسم،شبها از هول دور جدید بازی خوابم نمیبره...دلم می خواد یه چیزی بگم اما دست خودم نیست فقط بی اختیار اشک میریزم...

 

بچه که بودم دنیا جایی بود که گربه ها برای سنجابهای کوچولو مادری می کردن،توی دنیای بچگیم جغدهای شاخدار دور نوکشون رو می لیسدن ولی حرمت دوستی رو نگه میداشتن...

 

حالا چی؟

من بچه نیستم،دنیا هم عوض شده

من از این دنیای تازه می ترسم

خیلی می ترسم

 


 
comment نظرات ()