دریای سرخ

کودک ترسوی درون من*
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

* به بازی ترسهای دوران کودکی دعوت شدم.هر چی فکر کردم بچه که بودم از چی واقعا می ترسیدم چیزی یادم نیومد.شاید یه ذره از تاریکی،یا اون حشره ی وحشتناک ِ زشت با چشم های قلمبه و دستهای چنگکی توی آرم هاچ! اما هیچکدوم این ترسها جدی نبودن.کسی من رو از چیزی نترسونده بود و من هم اینقدر کنجکاو و کله شق بودم که مسایلی مثل مرگ،جنگ،زلزله،دزد و حتی از دست دادن خیلی چیزها برام بیشتر هیجان انگیز بود تا ترسناک.از هیچ حیوونی نمی ترسیدم،دوستشون داشتم،باهاشون بازی می کردم،ساعتها نگاهشون می کردم و از دیدن رفتارهاشون که عین بچه های خیلی خیلی کوچیکه سیر نمی شدم.جوجه،اردک،لاکپشت،بز،گربه،سگ...یه دفعه بابام یه جغد آورد خونه،یه جغد بزرگ شاخدار با چشم های نارنجی! اسمش رو گذاشتم چشم حنا.دو سه روزی پیشمون بود تا بردیمش باغ وحش.تمام روز آروم و بی صدا گوشه ی آشپزخونه کز کرده بود و اگه خیلی انگولکش می کردی لای چشمش رو باز می کرد اما غروب...وحشی می شد،چشم هاش برق میزد و بالهای بزرگش رو باز میکرد و تند تند به هم میزد.همینطوری که پاش به پایه ی صندلی بسته شده بود دور آشپزخونه پرواز می کرد و اگه در رو باز میکردی حمله می کرد.آره اعتراف می کنم یه دفعه که پرید طرفم و انگار می خواست با نوک ِ خمیده ی نوک تیزش یه تیکه از گوشتم رو بکنه ازش ترسیدم! یادتونه عمو جغد شاخدار رو وقتی شب می شد اونجوری به بنر نگاه می کرد و دور نوکش رو می لیسید؟ اینکه عمو جغد جلوی غریزه ش رو می گرفت و بنر رو نمی خورد به نظرم همیشه یه ارزش بود.جغد ها ساخته شده ن برای اینکه شبها سنجابهای کوچولو رو بخورن اما تو کارتونها حتی جغدهام حرمت دوستی رو نگه میدارن!

دیگه از چی میترسیدم؟ از خدا.نه از خدا نمی ترسیدم،ازش خجالت می کشیدم.آخه می گفتن خدا همه جا هست و همیشه آدمها رو می بینه.چقدر زشته که آدم جلوی چشم خدا کارهای بد انجام بده.چه عذابی می کشیدم از این مساله! وقتی کار بد میکردم عذاب وجدان می گرفتم.حالا یعنی خدا من رو دید؟ خیلی خجالت می کشیدم! بدترین کار بدم وقتی بود که بی اجازه میرفتم سر یخچال و همه ی میوه ها رو می خوردم.بابا چند کیلو هلو می خرید تا مثلا یه هفته همه بخورن اونوقت من ظهر روز اول وقتی همه خواب بودن میرفتم همه شون رو می خوردم:( خیلی کار بدی بود.از اینکه وقتی هلوها رو می خورم خدا داره می بیندم خیلی خجالت می کشیدم اما هلو خوشمزه بود،نمی شد از خیرش گذشت! نشستم فکر کردم.خدا همه جا هست؟ خدایی که اینقدر خوبه،اینقدر مهربونه،اینقدر خوشگله،اینقدر تمیزه...خدای به این خوبی که نمی تونه توی جاهای کثیف هم باشه! پس خدا حتما تو دستشویی نیست! نمی دونین بعد از اون چه کیفی داشت خوردن هلوهای خوشمزه گوشه ی دستشویی بدون عذاب وجدان بدون اینکه خدا کار بدت رو ببینه:)

نه، واقعا نمی ترسیدم

هیچی نبود تو بچگی هام که راستی راستی ازش بترسم

حالا چی؟

ادامه دارد...

 

 

 

 


 
comment نظرات ()