دریای سرخ

سیاه تر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
 

تهران _ اصفهان   کیلومتر ۱۹۵

چشمهام ثابت مونده روی شیشه ی بغل ماشین.تصویر نیم رخ بابا توی شیشه...عینک،گونه،یقه ی تیشرت سبزش که هفته ی قبل با هم خریدیم...چشم از تصویر برمیدارم،یه کم جلوتر فرمان ماشین،دست بابا و روشنی ِ سیگار لای انگشت هاش.نفس عمیق می کشم،دیگه حالم از بوی سیگار بد نمیشه.می خوام همون هوا رو تنفس کنم که توی ریه های اون بوده،هر چند کثیف،هرچند بد بو،عمیـــــق می فرستم تو ریه هام...دستم ناخودآگاه میره بالا،انگشتهام میره لای موهاش،نازش می کنم،موهاش رو میریزم به هم.مثل جوجه هام وقتی سرشون رو می خاروندم کله ش رو تکون تکون میده...دستم لیز می خوره میاد پایین،سرش رو یه ور خم می کنه،دستم گیر میوفته بین شونه و لپش،فشار میده،گرمای صورتش گرمم می کنه.یواشی سر برمی گردونه و دستم رو می بوسه...دستم می مونه روی شونه ش،نمیدونم چقدر،اونقدر که خوابم بگیره و دستم شل بشه...چشم که باز می کنم برق شیشه ی عینک بابا روی شیشه ی بغل،یه نور سرخ که میاد بالا و میره پایین...نفس می کشم...

چشم هام رو می بندم و پلکهام رو محکم فشار میدم به هم.یه تلاش دیگه برای تشخیص کلماتی که میرقصن توی نور خاکستری غروب...کتاب رو می بندم و میذارم پشت شیشه ی عقب.هدفون رو توی گوشم محکم می کنم و آهنگی که دوست دارم میارم،آبی،آبی ِ کیشلوفسکی،فیلمی که هم خودش هم آهنگش عجیب منقلبم می کنه...موزیک با کُر شروع میشه،بعد یه سمفونی باشکوه...نفس توی سینه م حبس میشه...سری که به شونه م تکیه داده با یه تکون میوفته.موش کوچولوی من خوابش برده.آروم زیرش جابه جا میشم،سرش رو میذارم روی سینه م.دستم هنوز روی سرشه،موهاش سیاهه،چقــــــــدر سیاهه! انگشتهای من لای موهاش بازی می کنن،مثل ابریشم نرمه و صاف،مثل ابریشم...صدای فلوت...یه ردیف نگین،مثل الماس، لای موهای صاف برق میزنه...چه ذوقی میکرد دخترک دیروز وقتی آرایشگر لای موهاش نگین می چسبوند،من از تو آینه نگاش میکردم که لبهاش رو به زور به هم فشار میداد تا کسی خنده ش رو نبینه اما من همه ی ذوقش رو از لای موهایی که توی صورتش ریخته بود توی برق نگاهش دیدم،چشم های سیاه پشت حریر ابریشمی ِ سیاه! زیر لب میگم کدوم کرم ابریشم به این ظرافت موهات رو بافته گل ِ من؟ زیر لب غرغر میکنه،آه میکشه و سرش رو جابه جا می کنه...نفس نمیکشم،نکنه تکون ِ نفسهام بیدارش کنه! صدای پیانو...

همه چیز چقـــــــــــــــدر آرومه ،من اما...

میله های وسط اتوبان وقتی با سرعت میری عین یه خط صاف می مونه.اون دور دورا کوه ها،یه سایه ی سیاه،بالاترش ابرهای سیاه تو پس زمینه ی آسمون،امشب آسمون چقدر سیا س...دنبال ستاره ها می گردم،فقط یه لحظه یه برق ِ کم نور،یه جرقه،یه چشمک...بعد نور محو میشه و باز همه چیز سیا س...

به اون بالا فکر می کنم،اونجا که بالاتر از سیاهی باز هم سیا س

 

 

 

 


 
comment نظرات ()