دریای سرخ

دن آرام
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦
 

* رییس جمهورمون تو تلویزیون حرف میزد.من داشتم کتاب می خوندم.نوری آواز می خوند...ما برای اینکه ایران گوهری تابان شود،خون دلها خورده ایم...خون دلها خورده ایم...تلویزیون پرچم رو نشون میده و مسجد خرمشهر و چهره ی خندان سربازها...چقدر این صحنه ها نامربوط و نامتجانس اند...چقدر این شعر حالم رو بد می کنه...چقدر این سخنرانی ها اعصابم رو به هم میریزه.نمی خوام بشنوم،نمی خوام بدونم...همه چیز به طرز مسخره ای ابلهانه است.به پرچم نگاه می کنم و به خنده ها.خنده های شادی از ته دل،خنده های پیروزی.پیروزی؟ کدوم پیروزی؟ کی جواب خنده هایی که روی لبها خشکید میده؟ کی جواب دستهای دراز شده سمت اون قوطی های پر از خاکِ پوشیده با پرچم سه رنگ رو میده؟ کی جواب اشکهایی که هنوز جاریه میده؟

* شولوخف چقدر حقیقی نوشته:

خانه هایی که مردانشان بازمیگشتند سرشار از شادی و خرمی میشد اما درد گنگ و آشنای کسانی که پدر یا نزدیکان خود را برای همیشه از دست داده بودند سخت تر و بی رحمانه تر می نمود.ای بسا قزاق که پیکرشان در میدانهای جنگ به صورت اجسادی که به نوای ماتم توپها می پوسید رها شده بود. و اینک پشته های بلند گورهای همگانی از علفهای هرز پوشیده میشد و در هر بارانی که می آمد نشست میکرد و زیر برفهای بادآورد ناپدید میگشت.زنان قزاق هرچه هم سربرهنه به کوچه بروند و دست را سایبان چشم خود کنند باز انتظار بازگشت عزیزانشان هرگز پایان نخواهد یافت! هر چه هم که سیل اشک از چشمان باد کرده و رنگ باخته شان روان گردد باز اندوهشان را نخواهد شست! هر چه هم که گریه کنند باد خاور فریادشان را تا میدانهای جنگ،تا پشته های نشست کرده ی گورهای همگانی نخواهد برد...سبزه و گیاه اثر گورها را محو می کند و زمان درد و اندوه را.باد رد پای کسانی را که رفته اند لیسیده است و زمان نیز درد خونین و یاد کسانی را که بار دیگر محبوب خود را ندیده اند و هرگز نخواهند دید خواهد لیسید زیرا زندگی آدمی کوتاه است و آن یک وجب سبزه ای که مقدر است بر آن بنشینیم کوچک...تو ای زن بی نوا گریبان آخرین پیراهنت را پار کن! موهایت را که زندگی سخت و تهی از شادمانی تنک کرده است برکن،لبهایت را که گزیده ای و خون آورده ای باز گاز بگیر،دستهایت را که از کار فرسوده شده است در هم بپیچان و در آستانه ی خانه ی خالی خود بر زمین زانو بزن! خانه ات دیگر سرپرست ندارد...دیگر هیچکس شب هنگام که خسته و مانده خواهی افتاد سرت را بر سینه ی خود نخواهد فشرد و هیچکس دیگر آنچه را که او زمانی به تو می گفت بر زبان نخواهد آورد "غصه نخور،این یکی را هم پشت سر میگذاریم"...*

* چقدر آشناست سطر سطر رنجی که بر این مردم گذشته،تاریخ چه آشکار پشت سر هم تکرار میشه و ما فقط وقتی که از دور نگاهش می کنیم با خودمون میگیم راستی! همونیه که بر ما گذشت!

* چقدر دنبال یافتن اندیشه ی برتر کتابها رو زیر و رو کردم.فلسفه ی ماتریالیستی ِ نمی دونم چی چی،نوسازی جامعه از دیدگاه فلان،جهان بینی ِ ...از بین همه ی اونهایی که خوندم و نه فهمیدم و نه به یاد دارم یکی خوب تو ذهنم حک شده،نامه های تیرباران شده ها و اون جمله ی پسرک 17 ساله ی محکوم که برای مادرش نوشته بود: من هرگز بیست سال نخواهم داشت...

* کی جواب میده؟

* سردمدارانی که مردم رو سپر بلا می کنند و به جون هم میندازن،چه اونها که آگاهند و میدونن دارن چیکار می کنن و چه اونها که ابلهانه باور دارن که قراره دنیا رو نجات بدن، جنایتکارن!

* انقلاب فرانسه،انقلاب روسیه...بارها از خودم می پرسم مردم ما که تجربه ی این انقلابها رو درتاریخ خونده بودند چطور باز انقلاب کردن؟ تاریخ معلم خوبیه که همه چیز رو عین آینه جلوی روت میاره اما...امان از شاگردهای بی توجهِ خودخواهی که فکر می کنن با همه ی مردم دنیا فرق می کنن!

* " اگر ارباب بده نوکری که به اربابی رسیده باشه صد بار بدتره.افسرها بد بودند ولی سرباز ساده ای که افسر شده باشه ... دیگه همتا نداره،بدتر از آن ممکن نیست.سوادش به اندازه ی همه ست.همانقدر میدانه گاو بچرانه ولی همینکه کسی شد قدرت مستش میکنه و حاضره پوست همه را بکنه فقط برای اینکه مقام ناچیزش را حفظ بکنه"*

* جنگ،جنگ نامرد،جنگی که آدمها رو دلسنگ میکنه و برادرها رو روبه روی هم قرار میده...کی میتونه تفاوت بذاره بین آدمهایی که برای باورشون در مقابل هم ایستادن؟ آدمهایی که خالصانه برای ساختن دنیای بهتر جنگیدن اما دریغ که در هیچ زمانی جنگ چیزی رو بهتر نکرده و نمیکنه.

* ملتها فریب داده میشن.نمی فهمن!فکر میکنن می فهمن،خیلی زود فراموش می کنن و فراموش میشن...

* جناب رئیس پشت تریبون بین المللی حرف میزنه و من نمیدونم به چرندیاتش بخندم یا برای بدبختی خاک تابانی که به گند کشیده میشه گریه کنم! حالا کی جواب می خواست؟ بفرما،اینه جواب انقلاب،اینه جواب اونهمه جنگ،اینه جواب گریه هاتون بچه هایی که پدر ندارین.ما می خوایم همه ی دنیا رو ارشاد کنیم تا به راه راست بیان.عشق،محبت،دوستی،صفا...آهای الاغ عزیز حالت چطوره...خوب و خوش و سلامتی حالت چطوره...

* همه ش دروغه! حقیقتی برام نمونده که بخوام بهش ایمان بیارم.انگار هیچی برام مهم نیست.می خندم و  میگم به درک!

*من به یه چیز فکر میکنم:

هیچ ایدئولوژی،هیچ دین،هیچ مکتبی ارزش نابودی زندگی یک انسان رو نداره،حتی یکی!

 

 

*از دن آرام  ِ میخائیل شولوخف 

گمان نمی کنم تا حالا کسی بهتر از شولوخف تونسته باشه تصویری زنده و حقیقی از فاجعه ی جنگ و انقلاب خلق کنه.

 

 


 
comment نظرات ()