دریای سرخ

يزد
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦
 

عصر روز پنجم مهمونهامون از تهران اومدن و نزدیک ظهر هفتم بود که دسته جمعی راه افتادیم سمت یزد.نائین که رسیدیم طوفان شروع شد،طوفان شن! غبار و شن عین یه مه غلیظ همه جا رو پوشونده بود و چشم چشم رو نمیدید.باد ماشین رو تکون میداد و حس میکردی الانه که از جا بکندش! یه تجربه ی ترسناک و جالب! سرتاسر مسیر آسمون کیپ تا کیپ ابر بود،ابرهای پشته ای خاکستری.ساعت 5 بعد از ظهر یزد بودیم.

نمی خوام طولانی بنویسم فقط جاهای دیدنی یزد: مسجد جامع،آتشکده و دخمه زرتشتی ها،رستوران ملک التجار و کهن کاشانه،موزه ی آب،زندان اسکندر (همون چال اسکندرون!) ،باغ دولت آباد که بلندترین بادگیر رو داره...

بابام عاشق معماری یزدی شده بود و من عاشق درهای مشبک رنگی رنگی! فکرش رو بکنین آدم صبح از خواب بیدار بشه باریکه های نور رنگارنگ از پنجره تو اتاق بتابه

 اما به هر حال چیز زیاد قابل توجهی نداشت در مقایسه با خیلی جاها.به قول داییم یزدیها پولدارها و خان هاشون هم فقیر بوده ن مثلا همون باغ دولت آباد در مقایسه با خونه ها و باغهای کاشان هیچی نیست.ولی یزدیها آدمهای مهربون و خوبی بودن.بدجنسی هایی که بعضی جاها زیاد می بینیم اونجا ندیدیم.کویره و شهرت آدمهاش به پاکی...

با اینکه یزد شهر خیلی کوچیکیه اما بافت قدیمیش خیلی وسعت داشت.کوچه پس کوچه های سقف دار باریک و گلی که از سر تا ته هر کوچه 5 تا مسجد هست! خونه های بادگیر دار قدیمی که آدمها هنوز توش زندگی می کنن!

یکی از جاهای جالبی که رفتیم موزه ی آب بود.البته خود موزه غیر از گچ بری های قشنگش چیز زیادی نداشت اما برای من همینکه عکسها و ماکت هایی از قنات و ساختمانش میدیدم جذاب بود.ابداع و ساختن قنات به نظر من یه علم و هنر فوق العاده می خواد.وقتی خشکی و گرمای کویر رو لمس کرده باشی تصور لطافت و زندگی ِ آب جاری روی خاک خشن مسحورکننده س! آب انبار با گودال عمیق و سقف گنبدی بلند تو دل کویر یه مکان مقدسه!

مکان های تاریخی یزد نه تابلوهای حسابی داشت نه کسی که بتونه آدم رو راهنمایی کنه.کسانی هم که عنوان راهنما داشتن یا چیز زیادی نمی دونستن یا غلط غولوط بلغور میکردن! بازارش ترمه های قشنگی داشت و البته سفال میبد هم معروفه و فراوون.شیرینی های یزدی هم چون خیلی خشک و شیرین ان مورد علاقه ی من نیستن.

یه جای خیلی باحالی که رفتیم زورخونه بود! تو یزد تعداد زورخونه ها زیاده و هنوز هم فعالن.دیدن مراسم زورخونه و ورزش باستانی از نزدیک خیلی جالب بود.من خیـــــــــــلی خوشم اومد با اینکه ورزشکارهاش اکثرا آماتور بودن و زیاد هم هماهنگی نداشتن ولی باحال بود.میشد تصور کرد قدیما چه شور و حالی داشته این زورخونه ها.حیفه به خدا این چیزها از بین بره.وقتی از اونجا برگشتیم موش کوچولو یه روسری انداخته بود دور گردنش و به همه با صدای کلفت می گفت: رخصت!

همسفرهامون گل بودن،دامادهای جدید شون واقعا به عروسهای گلمون میان.آدم اینها رو میبینه به زندگی امیدوار میشه.زوجهای زیادی رو ندیده م که واقعا به هم با تمام وجود احترام بذارن و خوشبختی شون رو حس کنم.تو این مدت اینقدر اینا به هم عزیزم و جونم گفتن که من داشتم دپرس میشدم! کم مونده بود بشینم اون وسط بگم منم شوهر می خوام

اون آرامشی که خانم ز روز اول با حرفهاش بهم داد حالم رو خوب کرد.من یه جمله ی کوتاه گفتم اما اون تا تهش رو رفت.گفت باید ببخشی آدمها رو برای اینکه مثل تو نیستن،برای اینکه اونی که تو می خوای نیستن و خودت رو هم ببخش به خاطر اشتباهاتی که ناگزیره هر انسانی از انجام دادنش...همونطور که فکر کرده بودم گفت که راه سومی هم هست و هر پیش آمدی تو زندگی میتونه باعث رشد بشه.باید درس گرفت و رشد کرد...خودم این پروسه رو طی کرده بودم اما شنیدنش از زبون کسی که علمش در همین زمینه س مطمئن و آرومم کرد.و چیزهایی گفت که هیچوقت بهش فکر نکرده بودم،که تو چیزی کم نداری پس حق داری برای خودت چیزهای خوب بخوای...این "حق" برام حرف تازه ای بود.من هیچوقت به خودم حق نمیدم،همیشه خودم رو در قبال دیگران مسوول میدونم شاید بیش از حد بدون اینکه برای خودم حقی قائل باشم و این مثل یه بار رو دوشم سنگینی میکنه.می خوام از این به بعد بیشتر خودم رو دوست داشته باشم و خوب باشم تا حق داشته باشم این "حق" رو به خودم بدم

مرسی آقا و خانم ز،مرسی غزاله ،مرسی همنامی...مرسی بهترین دوستهای دنیا

صبح روز دهم برگشتیم.سر راه میبد بود و قلعه ی ..(اسمش یادم رفت)بعد اردکان،پیر سبز چک چک هم تا بالاش رفتیم اما در پرستشگاه بسته بود.بعد هم اومدیم سمت اصفهان که از گردنه ی ملا احمد همه ش مه بود و بارون درشت و برف و تگرگ! وقتی به اصفهان رسیدیم با خودم گفتم واقعا اصفهان مثل بهشته! کلا یزد ارزش یکبار دیدن رو داره ولی اصفهان یه چیز دیگه س!

الان هم که می بینین خونه م.دو روز فقط می خوام بخوابم و رمان بخونم ،سیزده به در هم بیمارستان کشیکم.اولین کشیک سال جدید

 

پ.ن. به آخر مطلب قبلی چند تا عکس و توضیحات اضافه کردم.اون موقع زیاد فرصت نداشتم منم نامردی نکرده بودم و فقط غرغرهام رو نوشته بودم.اگر دوست داشتین ببینین.specially for آفتابگردون عزیزم که عکس خواسته بود

 


 
comment نظرات ()