دریای سرخ

کاهکده
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦
 

* نمی خواستم برم.واقعا دلم نمی خواست برم.تا همون روز آخر هم شک داشتم،با خودم می گفتم پیکم رو میدم ولی نمیرم.روحم خسته بود،خیلی زیاد.هیچکس نفهمید اون یک ماه آخر چی به من گذشت.یک ماهی که شبها از نگرانی و ترس خوابم نمیبرد،یک ماهی که اونقدر فکر توی سرم چرخ میزد که احساس تهوع می کردم.چقدر نوشتم اما هیچکدوم اینجا نیومد چون نمی خواستم حرف بزنم،چقدر سخته یه باری رو تنهایی به دوش کشیدن.خودم رو  میزدم به بی خیالی و غرق کارم می شدم...اما دیگه خسته بودم،حالا که یه کم خیالم راحت شده بود و اون چیزی که بیش از همه آزارم میداد کمرنگ شده بود فقط دلم می خواست یه گوشه بشینم دلم می خواست خونه باشم،اون گوشه ی امن، کنار اونهایی که بیشتر از همه دوستشون دارم،نمی خواستم موقع سال تحویل دور از خونه باشم اما رفتم.نرفتم که بهم خوش بگذره،وظیفه بود برام انگار.گفتی میرم پس نامردیه اگه نری! حس میکردم با رفتنم یه چیزی رو از دست میدم،یه چیزی رو جا میذارم برای ابد...شوقی نبود برای رفتن فقط یه امید، که بری و فراموش کنی...

* نمی تونستم خودم باشم،نه می تونستم و نه می خواستم.غمی که اون تلنگر توی دلم کاشته بود و اون جمله ی آخر که دیگه "توهین" بود... عصبانی بودم...نمی تونستم بی خیال باشم،این خشم روی دلم عجیب سنگینی میکرد...

* نپرسیده بودم چند نفریم،برنامه چه جوریه حتی نمیدونستم کیا هستن.فقط گفته بود با مینی بوس میریم و من فکر میکردیم یه جمع کوچیکیم.وقتی رسیدیم سر قرار و فهمیدم 4 تا ماشینیم تعجب کردم.شب تو مینی بوس نخوابیدم.هوا سرد بود منم یخ کرده بودم! صبح بود که رسیدیم روستای درب کلات.چند ساعت پیاده روی کنار رودخونه تا ته دره.خدا بیامرزه پدر و مادر خرها رو که کوله های ما رو بردن! دارم کم کم به این فکر میوفتم یه خر برای خودم بخرم و همه جا ببرم،نمی دونین چه موجود عزیزیه وقتی که بارت سنگینه و روی ماهش از اون دور پیدا میشه!

زودتر از اونی که فکر میکردم رسیدیم.کنار رود چادر زدیم،اونهمه چادرهای رنگی وسط درختها کنار رود...

* هوا تاریک بود،صدای رودخونه هواییم می کرد.رفتم تنها یه گوشه ای توی تاریکی.آب زیر پام میرفت و من نمی دیدمش.صدای رود،صدای غرش ترسناکش توی تاریکی...حالم بد بود،نمی تونستم بی خیال باشم.من میدونم مقصرم،اما تقصیرم از سر آگاهی نبود...من "رو" بازی می کنم.نمی خوام پنهان بشم اما اشتباهم اینه که فکر می کنم همه میدونن توی دلم چی میگذره.این اشتباه بزرگیه.از خودم می پرسم این چندمین باریه که داری تاوان میدی؟ چندمین باریه که ناخواسته کسی رو آزار میدی و خودت بیشتر عذاب می کشی؟ بس نیست؟ نمی خوای عوض بشی؟ الهام اومد نشست کنارم.با هم حرف زدیم،من می گفتم و اون جمله هام رو تموم میکرد،اون می گفت و من باور می کردم که اون هم مثل من...چه دردی پیچید توی وجودم... چاره چیه؟ دو تا راه داره یکی اینکه بکشی کنار،همه چی رو رها کنی و بی خیال ِ خودت بشی یا همینجور ادامه بدی اما یه جایی یه شکست عمیق می خوری که دیگه قابل جبران نیست...دلم می خواست بشینم همونجا یه عالمه گریه کنم به جاش کشیدن بردنم سر شام

کاشکی سنگ بودم

* اینجوری آزار می بینم.همیشه همینه! حس می کنم تو آدمها گیر کرده م.یه وقتهایی لازمه تنها باشی.لازمه به خاطر خودت به بقیه "نه" بگی،اگر نتونی هم خودت آزار می بینی هم اونها رو آزار میدی و من همیشه از ترس"بد" کاری می کنم که "بدتر" میشه.

* موقع سال تحویل دور آتیش بودیم.سفره مون قشنگ بود با همه ی سین هایی که بچه ها آورده بودن و عود و شمع.من برای خانواده م سلامتی خواستم و برای خودم آرامش.خدایا میشه این دلهره ی "از دست دادن" رو از دلم بیرون کنی؟

سال تحویل امسال یه تصویر محوه از دستهای مژگان که دستهام رو فشار میداد،یه شعله ی بزرگ و سایه های دور تا دور،آدمهای آشنا،آدمهای غریب...من و خلائی که همه ی وجودم رو پر کرده بود...

* صبح دیر بیدار شدیم.پیاده رفتیم تا روستا،یه جا که همه ی آدمهاش خالدی ان! عبور از پل معلق و دختر بچه ها با لباسهای نارنجی و سبز...یکی شون بهم گفت تو چه باکلاسی! گفتم تو هم باکلاسی گفت نه و دست زد به صورتش که خیلی آفتاب سوخته بود.یکی اسمش رضوان بود یکی فاطمه.پرسیدن تو شو گرفتی؟ گفتم نه شما چی؟ رضوان با دست صورتش رو پوشوند و سرش رو برد توی یقه ش و یه جور نازی خجالت کشید! گفتم چیه نکنه شوهر کردی؟ فاطمه گفت نه خواستگار داره.چه ذوقی کردن دوتایی! آخی مگه چند سالته؟ 14 سال.خواستگارت چی کاره س؟ از شهره! آفریـــــــــن حالا چرا اینقدر خجالت می کشی

بعد دیگه همه شون دنبالمون راه افتاده بودن و می گفتن شما چقدر خوشگلین! چند سالتونه؟ شوهر نکردین؟ من والا روم نشد بگم 25 سالمه الکی می گفتم 20 سالمه که نگن تو سن مادربزرگ ما رو داری! همه شون خیلی کوچولو بودن،خیلی کوچیک تر از سنشون به نظر میومدن.اونجا از توابع لردگانه،معروفه که لردگان دخترهاشون رو می فروشن.گفته بودن یه میلیون بدین هر کدوم رو می خواین ببرین! پسرهای ما هم که همه عزب! حجی یه لیست بلند بالا درست کرده بود.طیبه و لیلا رو نشون کرده بودن واسه ی شهاب، با چه آب و تابی هم تعریف میکرد بعد که برگشتیم کنار چادرها یه پیرزن با یه عالمه بچه اومدن سراغمون که قرص کمردرد و سردرد بدین! گفتم مگه خانه بهداشت ندارین گفتن نه.گفتم با الاغ نمی تونین برین شهر گفتن نه.گرچه این دردی که اینا دارن با شهر رفتن و خانه بهداشت هم درست نمیشه.کاری که نمیشه براشون کرد.اقلا دلشون خوش باشه به 4 تا قرص مسکن! احسان که اومد پیرزنه گفت این زن داره؟ گفتیم نه! گفت چرا زن نداره؟ گفتیم خوب یکی بهش بدین.گفت باشه کدوم رو می خواین؟ یکی از دخترها گفت همه مون! خلاصه قرار شد هفت تا زن بدیم به احسان! حسابی پسندیده بودنش

نمی دونم چی شد تو این هیر و ویر بچه ها به زنه گفتن این دکتره! یعنی من بعدش یهو یه آقایی بچه به بغل اومد که دکتر می خوام! گفتن بدو برات مریض اومد! خاک بر سرم من هنوز اطفال پاس نکرده م! یه بچه ی یک ساله رو آورده بود حسابی ill .واقعا مریض بود بچه،شکمش تندر بود،دهیدره بود.میگم استفراغ کرده میگه نه! تجربه ش رو داشتم اینقدر این سوال رو به طرق مختلف پرسیدم تا آخر معلوم شد استفراغ هم کرده دو بار.اما اسهال گفت نداشته.من چی کارش کنم اون وسط؟ نه سرمی نه ORS ای گفتم کم کم آب جوشیده بهش بده و ماست.آقاهه همچین به حرفم گوش میکرد و چشم می گفت که انگار دارم چی چی تجویز می کنم.حالم داشت از خودم به هم می خورد.این درسی که ما می خونیم به درد بیمارستان می خوره و شهر نه وسط کوه و بیابون

* شب همگی دور آتیش بودیم.کم کم آواز خوندن ها شروع شد و بعد هم حجی سنگ تموم گذاشت.اینقدر چرند خوند که حس کردم دارم مست میشم! آتیش سرخ بود و داغ.چهره ی آدمها توی نور آتیش یه جور عجیبی میشه.بعضیا خشن تر بعضیا لطیف تر. گرمای آتیش صورتم رو می سوزوند.تو اون لحظه دلم می خواست عرق بخورم،اینقدر بخورم که همه چی رو بالا بیارم.هر چی ته وجودم هست،دلم می خواست خالی بشم،دلم می خواست...دلم می خواست داد بزنم دیگه هیچی برام مهم نیست که به هیچی اعتقاد ندارم که خدای من شبیه اونی نیست که می بینین.خدام عوض نشده اما دنیام عوض شده...دلم می خواست زار بزنم...کنار آتیش نشسته بودم و می خندیدم...

*صبح راه افتادیم که بریم بالا.هی از رودخونه رد شدیم رفتیم اینور دوباره رفتیم اونور.بعد یه شیب رو رفتیم بالا.خیلی شیب بودها اما نفهمیدیم.برگشتنه که از یه زاویه ی دیگه شیبه رو دیدیم تازه فهمیدیم.یکی دو درجه مونده بود تا بشه دیوار! بعد از یه گوشه دوباره رفتیم پایین تا رودخونه.زودتر از بقیه رسیدیم.گفتم مژگان بیا از این درخته بریم بالا.رفتیم بالا.بعد این پسرهای مونگل تحمل نداشتن ببینن ما اونجا خوشیم اونها هم اومدن بالا نزدیک بود درخته بشکنه،اومدیم پایین!

روی یه تخته سنگ نشسته بودم و بچه ها آب بازی میکردن.از دیدنشون لذت میبردم...دوستهام... از دور نگاهشون میکنم،از دور...

 برگشتنه از آبشار اومدیم پایین روی چوبهای لیز:)

* کنار آب نشسته بودم.آبی که پیچ می خوره و زور میزنه و راهش رو بین سنگها باز می کنه.آب می جنگه و نمی دونه پشت این خم چی در انتظارشه.زندگی مثل رود می مونه و آب روح من...پشت خم این صخره ها یا آرامش و سکون ِ و یا از هم پاشیدگی ِ سقوط ِ آبشار...

* شب کنار آتیش فال گرفتیم.همه ی حرفها توی شعرم بود:

باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم/مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم/زانجا که فیض جام سعادت فروغ توست/بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم/هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت/تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم/عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم/کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم/می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار/این موهبت رسید ز میراث فطرتم/من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش/در عشق دیدن تو هواخواه غربتم/دریا و کوه در ره من خسته و ضعیف/ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم/دورم به صورت از سر دولتسرای تو/لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم/حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان/در این خیال ار بدهد عمر مهلتم

فهمیدم! دلم لرزید...یکهو خشمم فرو نشست...از ته دل بخشیدم

من کسی رو به خاطر احساسش سرزنش نمی کنم،از رفتارها گله مندم.هر کس اشتباهاتی داره و من به اشتباه خودم واقفم، نمی تونم اشتباه دیگری رو نبخشم...من به سهم خودم بخشیدم اما فراموش نمی کنم و این برای جلوگیری از تکرار اشتباهه.دلم آروم شد، حالا اون چیزی که مونده نه خشمه و نه گِله،هر چی که هست یه غم بزرگه.از دیگری میشه گذشت از خودت اما...

لطف خدا بیشتر از جرم ماست/نکته ی سر بسته چه دانی خموش/گوش من و حلقه ی گیسوی یار/روی من و خاک در می فروش...

...

* صبح دوباره دسته جمعی رفتیم طرف روستا بعد ادامه دادیم توی شیبها و بعد دره و رودخونه،دوباره رفتیم بالا تا رسیدیم به ده دورک.باز بچه ها رفته بودن گفته بودن ما دکتر داریم! آخه بابا دکتر کجا بود نمی دونین چه حس بدی داره که یه پیرمرد بیاد از دردش بگه و تو مجبور باشی گوش کنی.گوش کنی و نتونی کاری بکنی.اینکه یه آدم امید بسته باشه به تو و تو بدونی که مرهمی نیستی برای دردش.وقتی اونجوری میگه یه قرص بده و تو نداری،وقتی بچه ای که افتاده تو دیگ آب جوش جیغ میزنه و پماد سوختگی ازت می خوان! تو که میدونی که درد پیرمرد دوا نداره تو که میدونی تو این گندی که اینها زندگی می کنن پمادسوختگی یه چیز الکیه اما نمیشه که بگی! اونها بهت امید دارن و تو باید یه چیزی بدی بهشون دل خوش کنک اما وقتی همونم نداری...حالم رو گرفت یه دردی توی دلم پیچید که توی اورژانس خیلی تجربه ش کرده بودم.وقتی یه بچه ی چند ماهه رو میذارن تو دستات که با نگاه اول می فهمی مرده،پدر و مادرش شیون می کنن که تو رو خدا یه کاری بکن،شیر پریده توی گلوش و خفه شده اما کدوم پدر و مادر مرگ بچه رو قبول می کنن.بچه ای که انگار خوابیده و تویی که تو اون لحظات از ترس و دستپاچگی می لرزی...میدونی مرده اما بهش نفس میدی،شاید چند لحظه باور ِ مرگ رو برای اونهایی که اونور شیون می کنن عقب بندازی.اونها به تو امید دارن و تو این وسط زجر می کشی.من این لحظه ها رو تجربه کرده م،لحظه های تلخ پزشک بودن وقتی که دستهات خالیه و چشم های اشک آلود نگاهت می کنن...

* رفتیم تا آبشار.موقع ناهار بود که "تقی" از یه صخره رفت بالا.اینقدر داد کشیدیم و ترسوندیمش که اومد پایین.بنیامین گفت من میرم.اولش هی گفتیم نرو گفت میرم بعد دیگه رسید به شوخی! داشتم می گفتم حلوا می پزیم و توی خرما گردو میذاریم و این حرفها و چشمم بهش بود که 6 متری رفته بود بالا.یه جا از لای سنگها گل در اومده بود داشت پا میذاشت اونجا.با خودم می گفتم این جای خوبی نیست که صاف جلوی چشم هام لغزید و از ارتفاع افتاد پایین!منظره ش هنوز جلوی چشممه.داشتم با خودم حساب می کردم که الان با سر می خوره رو سنگها یا میوفته توی آب ...با پهلو محکم خورد زمین "تالاپ" توی ناباوری بودم. دنیا دور سرم می چرخید.اگر طحال یا کبدش پاره شده باشه؟ اگر کمرش شکسته باشه... دویدیم بالای سرش، نفسش بند اومده بود.همین که دیدم هوشیاره و کم کم نفسش بالا اومدخیالم راحت شد،مطمئن شدم چیزی نشده.خدایی بود که طوریش نشد.گرچه بعد که اومدم کنار دیدم دستم خونیه ولی اون پا شد و دیگه دنده هاش شکست یا نه به روی خودش نیاورد!

عجیب وقتی بود که میدیدم همه بازخواست می کنن و میگن ما میدونستیم میوفته پایین و ما مطمئن بودیم میوفته پایین! من از خودم می پرسیدم اگه میدونستن چرا هیچکس جلوش رو نگرفت؟ کسی جدی واینساد  بگه حق نداری بری؟ من گفتم نرو اما هیچ باورم نمی شد ممکنه بیوفته پایین.وای خدایا اگه طوریش می شد هیچوقت خودم رو بابت شوخی سر حلوا و خرما نمی بخشیدم.اینم شد یه تجربه که اینجور وقتها یا سفت وایسم یا بکشم کنار و دیگه حرفی هم نزنم.دیگه هیچوقت،هیچوقت،سر این چیزها شوخی نمی کنم.لجم میگیره اونهایی که خارج گود وایساده ن بعدش زبون نصیحتشون درازه! درسته که جاش نبود درسته که احمقانه بود اما اون موقع که وقتش بود هیچکس از جاش تکون نخورد،هیچ کدوممون بی تقصیر نبودیم.پس دیگه اینقدر حرف نزنیم چون حرف زدن خیلی آسونه! ضربه ی بدی بود! کاشکی این تجربه از یاد آدمها نره.

* برگشتنه تا لب رودخونه اومدیم.اونجا کنار ساحل که نشسته بودیم یه عالمه بچه دهاتی بالای صخره اونور رود جمع شده بودن.اونها به ما نگاه میکردن و ما به اونها.اونها برامون دست تکون میدادن و ما برای اونها...چقدر قشنگ بود خونه های گلی کنار هم و دخترها با دامن چین چینی روی پشت بوم که دنبال بزها میدویدن،پیرزنی که روی شیب هیزم به دوشش می کشید،پسرهای کوچیک با یه توپ،فوتبال روی زمین شیبدار کنار رودخونه،چقدر همه چیز زنده ست . من دراز کشیده م تو ساحل رود... آسمون بدون ابر،بدون پرنده،بدون خورشید...اینجا انگار آخر دنیاست

* روز آخر دلم می خواست بخوابم توی آفتاب! ولی دیگه باید برمی گشتیم.یه شیب خفن اومدیم بالا و مینی بوس و یه ناهار گوشه ی خیابون توی سمیرم با تخم مرغ اضافی...اصفهان که رسیدیم بابا اومد دنبالمون.دایی می گفت آخیش چقدر شهر خوبه،وای من عاشق چراغ قرمزم،بَه به این ترافیک ...ولی من فکر میکردم چه خوب شد رفتم.گرچه مثل همیشه نبود ولی من برای کنار اومدن با خودم و باز رسیدن به اونچه که رفت به این سفر احتیاج داشتم

...

* اضافه شد

یکی از همسفرها عکس های خوبی گرفته ن.چندتاش رو میذارم اینجا.از سایت خودشون برداشتم البته بی اجازه! امیدوارم کار بدی نکرده باشم!

اولی مسیر کاهکده

این یکی آبشار

سفره ی هفت سین! کاشکی آتیش کنارشم گرفته بود

ببینیدش چقدر خوشگله! برای من سواله که چرا بیشتر بچه های دهاتی موهاشون بوره؟!

این عکسه چقدر خاطره س اینجا چادر آقای پ. برای عید دیدنی که رفتیم غارتش کردیم و انداختمون بیرون اون لاکپشته که به درش آویزونه اسمش "قاسم"ـه

این عکس رو بیش از همه دوست دارم.ببخشید که زیادی بزرگه!

اگر دوست داشتین بقیه ی عکسها رو ببینین آدرس سایت اینه

majidgerداتphotoblogداتcom


 
comment نظرات ()