دریای سرخ

ماه ششم ، نیمه ی دوم ، ارتوپدی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥
 

ارتوپدی واقعا قشنگه.تنها بخشیه که از دیدن مریض های سرپایی و درمانگاهیش هم لذت میبرم.از صبح تا ظهر توی درمانگاه 75 تا مریض می بینیم با سرعت نور!

حیف! اولین باریه تو عمرم که اعتراف می کنم یه کاری مردونه س.ارتوپدی واقعا یه رشته ی مردونه س و من با افسوس میگم که از پسش بر نخواهم اومد تو اتاق عمل دکتر پیچ و پلاک رو داد من باز کنم.پیچ  اول و دوم هیچی اما سومی که به وسط هاش رسید احساس میکردم الان جونم از حلقم درمیاد از رو هم که نمی رفتم! می خواستم با چنگ و دندون بازش کنم هر چی زور داشتم از عمق وجودم هل میدادم تو مچ دستهام یععععععععع! سر پیچ چهارم دستهام سِر شد و بازوم مور مور! پیچ گوشتی رو که اومدم جا بزنم تو پیچ پنجم دیگه بازوهان از کتفم جدا شده بود! دکتر گفت بده من! نگاش کن چند تا پیچ رو دادم برام باز کنی ها گفتم خیییییلی زور می خواد تکنسینه گفت این که آسونترینشه

راست میگن! اونروزی که دکتر توتال هیپ داشت و با مته و چکش افتاده بود به جون لگن یارو تاق تاق! تیکه های استخون و گوشت و خون می پاشید تو سر و صورت همه من یکی که در رفتم از اتاق! یه دفعه هم دکتر م می خواست یه فمور جا بندازه تمام دکترها و تکنسین ها رو از همه ی اتاقها صدا کردن هر کدوم یه ور مریض رو گرفتن و می کشیدن.یکی میگفت : حالا! و بقیه :یا علیییییییییییییی بی خود نیست ارتوپدها اینقدر با هم خوبن ،به هم نیاز دارن! بارها شده سر یه عمل دکتر از یکی دیگه خواهش کرده بیاد کمکش...ارتوپدی رشته ی سنگینیه !

* دکتر عباسی شخصیت جالبی داره.آروم و مودب در عین حال تر و فرز موقع عمل.ممکنه یه روز صبح سه تا توتال نی بذاره که به نظر من خیلی جون می خواد! یه اخلاقهای خاصی داره.زیاد توجهی به اطراف نداره،خودش سر برانکارد مریض رو میگیره میاره تو اتاق عمل خودش پرپ و درپ می کنه کارهای بیماربر و تکنسین رو خودش انجام میده بدون اینکه سرش رو بالا بیاره یا به کسی چیزی بگه.خیلی هم خوش اخلاق و خوش برخورده از معدود آدمهایی که مریض رو فقط به عنوان یه case نگاه نمی کنه،واقعا دلسوزه .اذان ظهرم که میگن تنها کسیه که میدوه تو نمازخونه! همین ها بسه به نظر من که بشه یه آدم خاص!

* دکتر حق پناه گل منه از اون آدمهایی که همه جا با خودش شادی می بره.درسته که اینترنش نیستم(چون در یک معامله ی پایاپای دکتر حق پناه رو دادم تا تونستم دکتر صفاری رو بگیرم!) ولی هر فرصتی که گیر بیارم میرم سراغش.ورودش به اتاق عمل همه رو سر شوق میاره.از در که میاد تو رو می کنه به تک تک آدمها و سلام سلام سلام...بعد با یه لحن با مزه ای میگه صبح به خیــــــــر! یه ضرب المثلی هست که میگن...بعد با یه حالت جدی یکی از آهنگ های در پیت 30 سال پیش رو به عنوان ضرب المثل میگه! اینقدر هم به جا و درست استفاده می کنه که آدم می مونه! خودش میگه می خوام یه امثال الحکم چاپ کنم به اسم امثال الحکم بهنام! اولش با صبح به خیر شروع میشه آخرشم با شب به خیر تموم میشه وقتی که هست همه ی آدمها می خندن. عاشق اخلاقشم.راستی این همون فامیلمون ایناس که دانشجوییم باهاش بودم.از همون موقع هم یادمه روزهای درمانگاه حتی وقتهایی که شبش کشیک بود و تا صبح تو اتاق عمل سرپا وایساده بود و به زور چشم هاش رو باز نگه میداشت جلوی پای مریض ها بلند میشد و با همه دست میداد.یه جنتلمنگ به تمام معنا بابام که از باباش تعریف می کنه با خودم میگم بی خود نیست اینا اینجوری بار اومده ن.شخصیت آدمها به خاطر نحوه ی تربیتشونه.یکی میشه این یکی هم میشه مثل دکتر فلانی که دریغ از یه ذره شخصیت! اونروز تو جلسه ی case report هر جا نظری مخالف نظرش گفته میشد پا میشد اون وسط راه میرفت و بلند بلند آواز می خوند! یه حرکات زشتی از خودش نشون میداد که آدم می موند این واقعا ...یعنی آدم از یه دهاتی بی سواد پشت کوهی هم چنین انتظاری نداره!

روزهایی که دکتر حق پناه کشیکه ظهر میاد یه سر اورژانس.بعد از هزار تا سلام و صبح به خیر، میگه امشب منم ها هوام رو داشته باشین! منم میگم چشم دکتر مریض افقی نمی خوابونیم _مرسی! خیالم راحت باشه؟ پس شب به خیر! (اما از شانسش هر وقت که هست یه مریض بد میاد!)

دیروز تو اتاق عمل رفتم پیشش گفت دیشب خیلی بداخلاق شده بودم؟ گفتم نه زیاد.حق داشتین با اون مریضه! گفت آره به خدا مریض بدی بود! منم دست خودم نیست از افقی بدم میاد!

همینجور که داشت عمل میکرد این چراغه بالا سر تخت برای خودش دور اتاق می چرخید! نمی دونم پیچ کجاش شل شده بود دکتر می خواست با کله ش چراغ رو صاف نگه داره! من وایسادم چراغ رو گرفتم. هی دیگه ازم عذرخواهی میکرد که ببخشید شما الان در نقش سه پایه این! ببخشید که شونه تون درد گرفت! ببخشید که اینقدر تجهیزات ما کامله! بعد هی برام ضرب المثل می گفت!

ظهر که داشتم میرفتم پاویون دیدم یکی داره میدوه دنبالم و صدام میکنه.برگشتم می بینم دکتره! خانوم دکتر ببخشید امروز خیلی اذیت شدین شونه تون درد گرفت...

من که میگم اگه یه نفر دو تا آدم مثل دکتر رحیمی و دکتر حق پناه تو زندگیش داشته باشه دیگه هیچی کم نداره

* دیروز استادمون می خواست از دانشجوها امتحان بگیره به ما هم گفت بیاین! چقدر با مزه بود! یکی شون اینقدر هول شده بود که راست و چپ رو هم قاطی میکرد،یکی دیگه نیشش تا بناگوش باز بود و هر چی دکتر می پرسید با چشم های گشاد فقط نگاه میکرد! یه دختری خیلی ریلکس بود.هر چی می پرسید بلد نبود می گفت اینو شما نگفتین دکتر که خودش جواب میداد می گفت آفرین! همینه! میدونستما! اینقدر از دستش خندیدیم! خلاصه فهمیدیم چرا استادا اینقدر اصرار دارن امتحان بگیرن! ما رو میذارن سر کار خودشون کلی حال می کنن!

* چند شب پیش من اسکرین بودم،زهرا هم کشیک اطفال بود.با پدر و مادر یه بچه دعواش شده بود! گفته بودن باید پرونده ی بچه رو بدی بریم جواب آزمایش بگیریم خیلی مودبانه گفته بود نیاز نیست فقط این برگه رو ببرین! همین! تمام اورژانس رو گذاشته بودن رو سرشون.هر چی از دهنشون در اومد گفتن به زهرای بیچاره.تو شعور نداری،تو سواد نداری،خوبه هنوز دکتر نشدی،تو غلط کردی اینجا نشستی...بعد هم که نگهبان داشت بیرونشون میکرد آقاهه عربده می کشید:من،اینو تیکه تیکه می کنم! زهرا طفلک اشکش در اومده بود(آقاهه تو کشتارگاه کار می کرد) دیگه کار کشید به سوپروایزر و شب تو پاویون بودیم که سوپروایزر زنگ زد به زهرا که پاشو بیا با اینا صحبت کردم آقاهه رو مجبور کردم ازت معذرت خواهی کنه.رفت و برگشت گفتیم چی شد؟ گفت:ازم عذرخواهی کرد گفتم آقا من از این ناراحتم که به شما هیچ حرف بدی نزدم اما شما اونجوری کردی.آقاهه برگشته گفته:ببخشید آبجی دست خودم نبود.شما اگه شب تا صبح با مریض ها سر و کله میزنین منم به خدا شب تا صبح با گاو و گوسفند سر و کله میزنم


 
comment نظرات ()