دریای سرخ

جوجه کوچولوی من تو اورژانس
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥
 

* جوجه کوچولوم مریض شده بود.داشت می مرد و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم.گذاشته بودمش توی یه جعبه کفش گوشه ی اتاق.نمی تونست از جاش تکون بخوره اما ناله می کرد،خیلی بلند...جیـــــــــــــــک جیـــــــــــــــــــــــــــــــــک...قلبم داشت از جاش در میومد.رفته بودم اون سر خونه بالش رو گذاشته بودم رو سرم و روی گوشهام فشار میاوردم شاید صداش رو نشنوم اما نمی شد.با اون ناله های بلندش انگار داشت منو صدا میزد.من میدونستم داره می میره و هیچکار از دستم برنمیومد.جوجه م مرد اما بعد از اینهمه سال هنوز گاهی توی کابوسهام صداش رو می شنوم...

* پسره پاهاش خرد شده بود.استخونهای ران و ساقش هر کدوم ده تکه شده بود.سوار موتور بوده که یه وانت از اون گنده ها زده بهش.دکتر حق پناه رو هیچوقت اینقدر عصبی ندیده بودم.با اورژانس شهر چونه میزد: این نبض نداره من چی کارش کنم؟ شما یه نبض از مریض چک نکردین آوردینش اینجا؟

هر دو تا پاش توی آتل بود ولی با یه نگاه اونهمه دفرمیتی دیده می شد! اینکه داغونه! نبض پای چپش پر بود و خوب ولی پای راستش detect نمی شد.پالس اکسیمتر هم وصل کردن ولی نبض نداشت که نداشت.آمبولانسی ها می گفتن ما نمی تونیم ببریمش،دکتر می گفت من مسوولیت قبول نمی کنم،بابای پسره هاج و واج وایساده بود یه گوشه و چشم به دهن ها دوخته بود،پسره اونور رو برانکارد داد میزد.سوپروایزر اومد قرار شد با ستاد هدایت تماس بگیرن.یکی از بچه ها گفت من آشنا دارم دکتر حق پناه میرفت میومد می گفت دستم به دامنتون! اینو ردش کنین بره! (عجب بشریه این که حتی تو این موقعیتها آدم از دستش روده بر میشه!)  گفتم: ای وای دکتر باز شما کشیکین و مریض افقی! گفت آره می بینی تو رو خدا شب عیدیه! ... ستاد هدایت قبول نکرد.گفتن با آمبولانس خصوصی ببرینش.آمبولانس خصوصی تکنسین نداشت گفتن مریض اینجوری رو نمی بریم.بیمارستانهای دیگه پذیرش نمی دادن.پیکان گرفتن که با پیکان ببرنش! سوپروایزر نذاشت:بالاخره مریضی که اینجا بوده مسوولیتش با ماست.من هی نبضهاش رو چک میکردم.می گفت چه خبره؟ گفتم هیچی دارن هماهنگ می کنن ببرنت یه جای دیگه.گفت مگه من چمه؟ گفتم هیچی فقط یه جای بهتر...تا از کنارش میومدم داد میزد! کم کم دیگه اشک باباهه در اومده بود.دلم واسه اون بیشتر می سوخت.بد جوری بی پناه و مستاصل مونده بود.از اون آدمهای بی سر و زبون و آروم بود که از حرفهایی که اون وسط رد و بدل میشد شوکه شده بود! کم کم همه رفتن دفتر ریاست تا از اونجا هماهنگ کنن و از براش پذیرش بگیرن.من موندم و چند تا بچه ها،یه اورژانس خالی و پسره روی برانکارد که فقط داد میزد! علایم ایسکمی رو به صورت تیپیک داد میزد! پاش یخ کرده بود و سفیدِ سفید...اعصابمون رو به هم ریخته بود.به اونهمه مخدر هم جواب نمیداد.ما ها نشسته بودیم پشت میز و فقط به ناله هاش گوش میدادیم.کاری نمی تونستیم بکنیم! به بچه ها گفتم حالا ینم می میره میشه مثل اون یکی که هر سال اعلامیه ش رو برامون میارن! سه چهار سال پیش یه پسر 18 ساله با شکستگی پا اومده اینجا و آمبولی کرده مرده.حالا سالگردش که میشه تمام دور تا دور بیمارستان رو پر می کنن از اعلامیه هایی که زیرش نوشته به علت عدم رسیدگی پرسنل بیمارستان...من همیشه با خودم فکر میکردم خوب کاری که واسه مریض نمی شد کرد.به هر حال سرنوشتش با اون آمبولی وسیع همین بود اما اگر هی همه به هم پاسش نمیدادن یا یکی پیدا میشد اون وسط بالا سرش وایسه و یه جوری مریض و همراه هاش رو دلداری بده و نشون بده که به فکرشونه شاید اینطوری فکر نمی کردن که پسرشون رو دکترا کشتن! نمی تونستم تحمل کنم و سرجام بشینم.حتی اگر شده یه آب بدم بهش.تا بالا سرش بودم آروم بود اما تا یه لحظه میرفتم کنار و میومدم بشینم باز فریادهاش شروع میشد! حالا دیگه من رو صدا میکرد! داشتم دیوونه می شدم! صداش تو سرم زنگ میزد عین کابوس بچگی هام...جیـــــــــــــــک جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک...چهار ساعت طول کشید تمام هماهنگی ها و پذیرش گرفتن از جراح عروق و تمام مدت من فکر میکردم که ایسکمی 6 ساعت golden time داره!

کارها انجام شد و دیگه لحظه ی آخر نمی دونین چه حسی داشت لمس اون نبض ضعیف فیلی فرم دورسالیس پدیس زیر انگشتهام!!! پاش نبض پیدا کرد و این زمزمه پیچید و همه اومدن...دکتر موسوی خودش چک کرد،با خودکار علامت زد و بعد بقیه یکی یکی...آره نبض داره! در عرض چند دقیقه پاش گرم شد و خیال همه راحت...

 

نتیجه ی اونهمه بال بال زدن دور مریض این شد که موقع rest نصف شب دکتر موسوی بچه ها رو فرستاد برن پاویون.گفت شما برین همه تون خوابین من این خانوم دکتر رو نگه میدارم کمکم!

آخه من چی کاره بیدم


 
comment نظرات ()